شعر: «اعتراف در سکوت»
(ترانه سرا: دکتر حجت بقایی)
فقط سکوت
من فریاد نزدم
فقط یکبار
صدای چرخیدنِ چرخهای سرویسِ صبح را
با ریتمِ مرگ سنجیدم.
صدای لاستیک، زیرِ بارِ روزمرگی.
و آنها گفتند: «کد پاداشت تغییر کرد.»
من گفتم: «حقوقِ من کو؟»
پاسخ، یک برگه بود:
مُهر شده با لاکتوزِ انزجار،
بایگانی
جاییست که اجسادِ دلایل
در جعبههای مقوایی زرد شده میپوسند
من آنجا بودم
زانو زده کنار پرونده «خودم»
که داشت تبدیل میشد به:
«نامشخص – دستهبندی نشده – دور ریختنی.»
«آسمان سیمانی»؟
نه
آسمان، یک سقفِ بتنی است که هرگز تمام نمیشود
و وقتی از آن بالا فریاد میزنی
فریادی که از حنجره یک تکنسینِ فنیِ خاموش بیرون میتراود
صدای تو نه انعکاس مییابد
نه پژواک میآفریند
فقط تبدیل میشود به لرزشِ ملایمِ لامپهای اداری
اینجا
خداوند
کارمندِ ارشدِ بخشِ «بیجواب» است
قلمش شکسته، یا شاید…
قلمش را برداشتهاند.
من شاهد بودم:
رانندهای که صبحها میبَرد
عصرها خودش را میبَرَد به خانه.
و او
همان راننده است
که فهمیده:
این سیستم، نیاز به اعتراض ندارد؛
تنها نیاز به اطاعتِ ساکت دارد.
و راننده مدیر شد
و مدیر قضاوت می کند
در این اداره تخصصی
و در این اطاعتِ اجباری
من یک موجودِ جدید متولد شدم:
شبحی که با عنوان کارگری
از میان کاغذهای بایگانی عبور میکند.
این است متنِ اعتراف من
زیرِ این وزنِ سنگینِ مُجوزِ سکوت.