سکوتِ شهر، فریادِ من
(The City's Silence, My Scream)
اینجا
شهر
هزاران پنجره دارد
و هیچکدام
برای من باز نیست.
جمعیت میگذرد
مانند رودخانهای بیانتها
و من
تک موجی جاماندهام
که نه دیده میشود
نه شنیده.
این درد
آشکار
مانند زخمی که خونش را پاک کردهاند
و جای خالیش
فریاد میزند.
نیازی به مرهم نیست
وقتی خودِ مرهم
چشم بر حقیقت بسته است.
وقتی دیدن
تنها
یک نمایشِ بیمعنی شده.
کسی
که "هست"
اما
"نیست"
و این "نبودنِ بودنی"
سنگین ترین بغضِ عالم است.
فقط
باید بود؟
همین؟
بدونِ صدا
بدونِ اثر
فقط
یک حضورِ بیرنگ
در قابِ غریبه دیوارها.
کاش
یک نفر
همین قدر ساده
چشم میگشود
و ببیند.
کاش
یک نفر
گوش میداد
و بشنود.
نه برای درمان
نه برای نجات
فقط
برای
"دیدن"
و
"شنیدن"
همین.
ــــ
ــــ
منبع: نشریه ادبی انوشه
