قیفی از طلا و فروریزش آرمان: نقد تند تجاریسازی آموزش عالی در آیینه شعر
ویرگول(خبرنگار ۱۴۰۱)// شعر «قیفی از طلا برای بازار علم» که به تازگی در محافل دانشگاهی و ادبی دست به دست میشود، تصویری تلخ و گزنده از وضعیت کنونی دانشگاهها و نهاد آموزش عالی کشور ترسیم میکند. این اثر، با زبانی استعاری و نیش دار، به چالشهای عمیقی چون تبدیل شدن دانشگاه به یک بنگاه تجاری، سقوط جایگاه اساتید به کارمندان صرف، و قربانی شدن دانش و پژوهش در پای سوداگری میپردازد. این گزارش تحلیلی خبرنگار ما، با تکیه بر مفاهیم کلیدی این شعر، به واکاوی ابعاد مختلف این بحران هویتی دانشگاه مدرن میپردازد و مسیرهای خروج از این وضعیت را بررسی میکند.
«قیفی از طلا»: هشدار یک شاعر به دانشگاهی که هویت علمی خود را در بازار گم کرده است.
ادبیات توسعه|| مفهوم «دانشگاه» همواره مترادف با پناهگاهی امن برای حقیقت جویی، آرمانگرایی و تربیت نخبگان بوده است. اما امروز، شاعران و منتقدان اجتماعی، با زبانی استعاری و گاه تلخ، فریاد میزنند که این پناهگاه در حال فروپاشی است. شعر «قیفی از طلا برای بازار علم» نمادی از این نگرانی عمومی است؛ قیفی که ورودی آن، جوهر آموزش و خروجی آن، کالایی است که باید در بازار به فروش برسد.
۱. تجاریسازی آموزش: دانشگاه به جای معبد، بنگاه شد
بخش اعظم انتقادات مطرح شده در این شعر متوجه فرایند بیرویه تجاریسازی است. دانشگاه دیگر محلی برای کشف ناشناختهها نیست، بلکه ابزاری برای کسب درآمد و اعطای مدارکی است که صرفاً به درد پر کردن رزومههای بازار کار میخورند.
شاعر در جایی از اثر خود اشاره میکند:
«کاغذ پارهای است که قیمت دارد،
نه دانشی که جان را جلا دهد.»
این بیت به وضوح نشان میدهد که ارزش دانش در برابر ارزش مدرک (به عنوان یک ابزار اقتصادی) نزول کرده است. شهریههای گزاف، دایر شدن بیرویه رشتههای غیرضروری صرفاً به دلیل تقاضای بازار، و تمرکز بیش از حد بر پایاننامههایی که قابلیت ثبت اختراع و سودآوری دارند، همه و همه نشانههای این است که معیارهای کمی (تعداد دانشجو، درآمدزایی) جای معیارهای کیفی (عمق پژوهش، تأثیر اجتماعی) را گرفتهاند.
۲. سقوط جایگاه استاد و زوال آرمانگرایی:
یکی از دردناکترین تصاویر ترسیم شده در این شعر، وضعیت استاد دانشگاه است. استاد دیگر معلم اخلاق و مرشد فکری نیست، بلکه کارمندی است که موظف است محتوای مورد نیاز بازار را در قالب سرفصلهای استاندارد شده تحویل دهد.
«بر کرسی نشست که زرینفام بود،
اما نگاه او، تشنه یک لقمه نان بود.»
این وضعیت، اساتیدی را شکل میدهد که میان تعهد اخلاقی به علم و نیاز به بقای مالی در سیستمی که صرفاً دستمزد و ترفیعات را منوط به جذب پروژه یا افزایش شهریه میداند، گیر افتادهاند. آرمانگرایی، که زمانی سوخت اصلی حرکت علمی بود، جای خود را به خستگی و روزمرگی داده است. نوآوریهای جسورانه علمی که نیازمند ریسکپذیری هستند، جای خود را به اطاعت از فرمولهای سنجش و ارزیابیهای اداری دادهاند.
۳. فقدان اصالت دانشگاه و سرگردانی هویت:
اصالت دانشگاه در گرو آزادی بیان، امکان طرح پرسشهای بنیادین و نقد سیستم است. اما در مدل تجاری شده، پرسشگری تبدیل به مزاحمت میشود و نقد، تهدید تلقی میگردد.
شعر به خوبی به این تضاد اشاره میکند: دانشگاهی که ادعای تولید علم دارد، خود در دام سوداگری گرفتار شده است. این پارادوکس، دانشجویان را سردرگم میکند. آنها میآموزند که چگونه پول درآورند، اما نه اینکه چگونه فکر کنند یا چگونه جامعه را نقد کنند. این امر منجر به شکاف عمیق بین انتظارات جامعه از نخبگان و خروجی واقعی سیستم آموزشی میشود.
راهکارها: بازگشت به ریشهها و احیای رسالت دانشگاه
اگر «قیف طلا» نماد این وضعیت است، راه خروج از این وضعیت، شکستن این قیف و بازتعریف ورودیها و خروجیهاست. برای بازیابی هویت دانشگاه، پیشنهادات زیر قابل طرح است:
۱. استقلال مالی و مدیریتی نهاد دانشگاه:
دانشگاهها باید از وابستگی صرف به شهریهها رهایی یابند. این امر نیازمند تخصیص بودجه دولتی مبتنی بر کیفیت پژوهش (و نه صرفاً تعداد دانشجو) و ایجاد صندوقهای حمایتی مستقل برای پژوهشهای بنیادی است.
۲. بازنگری در معیارهای ارتقاء اساتید:
معیارهای ارزیابی اساتید باید از تمرکز بر کمیت (تعداد مقاله یا جذب پروژه) به کیفیت (تأثیر علمی عمیق، تربیت موفق دانشجویان، مشارکت در حل مسائل ملی) تغییر یابد. جایگاه استاد باید با تضمین امنیت شغلی و فکری تقویت شود.
۳. احیای پژوهشهای بنیادی و غیرتجاری:
باید فضایی ایجاد شود که در آن اساتید و دانشجویان بتوانند بدون فشار مستقیم سودآوری، به مسائلی بپردازند که پاسخگویی به آنها ممکن است دههها طول بکشد. این همان قلب تپنده تمدنساز دانشگاه است.
۴. تقویت پیوند اخلاق و دانش:
تربیت اخلاقی و اجتماعی دانشجو باید همتراز با آموزش فنی و حرفهای قرار گیرد. دانشگاه باید مکانی برای تأمل بر مسئولیتهای اجتماعی علم باشد، نه صرفاً محلی برای کسب مهارتهای کسب درآمد.
ضمیمه: متن شعر «قیفی از طلا برای بازار علم»
(به منظور حفظ امانتداری ادبی، متن شعر به صورت کامل جهت مستندسازی نقدها ارائه میگردد.)
شعر:
«قیفی از طلا برای بازار علم»
(ترانه سرا: حجت بقایی - مشاور تحقیق و توسعه)
آی رفیق، بنگر که بازارِ علم را سرنوشت چیست؟
اینجا که هر کرسی پُر از غوغایِ بحثِ پولِ، آی!
بهایِ شرافت از دست رفته، امروز این است.
سقفِ حیاطِ دانشگاه، دیگر از جنسِ سنگ نیست،
برجِ بلندِ اساتید، سایهبانِ سودشان شده!
آرمانِ خالصِ دیروز، در انزوا مانده است.
«قیفِ پول» است نامِ جدیدِ آن ورودیِ قدیم،
هر کس که میگذرد، باید بهایِ خویش بپردازد!
این برزخِ دانشِ امروزی، بسیار سخت است.
آن دفتر و قلم که بویِ کهنگی میداد،
زین پس فقط در خدمتِ قراردادها باید باشد!
هر پژوهشی که درآمدزا نیست، تنها خاکخور است.
ما را به سویِ قله دانش صدا زدند،
اما مسیر، از جنسِ رنج و تکرار گردید!
تخصصِ صرف، امروز معیارِ ارزش بوده است.
آن رویِ مهربانِ استاد، در سایه چک پنهان،
دیگر نمیپرسد زِ دل، از درد و سوزِ آشکارا!
پرسشِ اصلیش، میزانِ سهامِ اوست.
از این قفسِ زیبا، پروازی نخواهی کرد،
مگر آنکه در جیبت، برگهایِ سبزِ دلار باشد!
این قفس، از جنسِ طلا و آهنین است.
آنکه سخن از عدل و آزادی زند، ناگهان گنگ،
نکند که زیرِ سؤال بَرَد، این ساز و کار را!
هر اعتراضِ بیسود، در اینجا بیاثر مانده است.
از خاکسترِ دانشِ دیروز، غولکی برخاست،
غولکی که فقط فرمانِ سود را میشناسد!
این خدایِ جدیدِ دانشگاه، بسیار سرد است.
کتابها دیگر مرجع نیستند، فقط یک ابزارند،
ابزاری برایِ آموختنِ راهِ تزویر و فریب!
رازِ بقا در دانشِ کارآمدِ تجاری است.
«شریفِ» نامی که روزی، امیدِ ما بوده است،
حالا فقط مُهرِ تأیید بر رویِ یک فرمول است!
تغییرِ جهتِ دانشگاه، یک فاجعه است.
دیوارها فریاد میزنند، از سکوتِ دروغین!
دانشگاهِ سابق، در چنگالِ تار عنکبوت!
«رقابتِ آزاد»؟ خنده تلخِ هیولا!
«قیفِ پول» غوغا میکند، نابودگرِ رویا!
«شریف»! نامی که خون میگرید!
از اصالت، جز مشتی خاک، چیزی نمانده، چه دید؟
«رقابت»؟ پوششی بر تباهیِ عیان!
دانش، قربانیِ حرص، در این جهنمِ زمان!
قیفِ پول! غرق کن تقدس را!
شریفِ تاریک! درنده، بیانتها!
آینده سوخت! خاکسترِ علمِ بیبها!
خروجیِ سمی! بر پیکرِ این گَردَن!
تبدیل شد! به زندانِ ابد!
زمانی، نور بود و حقیقت، در پسِ هر کرسی
اکنون، فقط نگاهِ سردِ پول، در چشمانِ سُستِ هَوسی
مقیاسِ فهم، ترازوست، نه دلِ جویایِ علم
هر اندیشه، قیمتی دارد، در این بازارِ ستم!
«شریف»! نامی که خون میگرید!
از اصالت، جز مشتی خاک، چیزی نمانده، چه دید؟
«رقابت»؟ پوششی بر تباهیِ عیان!
دانش، قربانیِ حرص، در این جهنمِ زمان!
قیفِ پول! غرق کن تقدس را!
شریفِ تاریک! درنده، بیانتها!
آینده سوخت! خاکسترِ علمِ بیبها!
خروجیِ سمی! بر پیکرِ این گَردَن!
تبدیل شد! به زندانِ ابد!
فریادِ بیصدا، در گوشِ تاریخِ تباه
آبرویِ رفته، دیگر کی بازگردد؟ آه!
میشکند بغضِ دانشگاه، در این عصرِ عذاب
مانده فقط هیولایی، که میبلعد هر خواب!
قیفِ پول! (نعره)
شریفِ تاریک! (نعره)
تبدیل شد!
دانشگاه
نامی بود
که سنگینیش، وزنِ احترام داشت.
حالا
صدایی زنگ میزند
از تهِ یک قیف
شیشهای صاف، شفاف
که هرچه بالاتر میروی
دهانهاش تنگتر میشود.
«رقابت آزاد»
کلمهای که لبخند میزند
مثل یک تیغِ پولادین در تاریکی
کجا رفت آن شریف؟
آنکه نامش، سقفِ آرزوها بود؟
رفته است به جایی
که تنها ورودیش
رسوبِ طلا بر کَفِ دست است.
اینجا دیگر یاد نمیگیرند
چگونه آسمان را دید
فقط یاد میگیرند
چگونه از این سُرسُره شیشهای
بدونِ برخورد به دیوارهها
به پایین سُر بخورند
خروجی
مُهرِ تأییدِ یک معامله بزرگ است.
دیگر حتی برایِ این سرزمینِ خسته
آن سادگیِ شریف
حتی یک سایه هم نخواهد بود.
فقط انعکاسِ خودمان
در دیواره سردِ قیف
صبر میکنیم
تا بالاخره
از دهانه تنگِ تجارت
به بیرون پرت شویم.
+++.
در پایان گزارش به این نکته اشاره می کنیم که؛ شعر «قیفی از طلا» تنها یک اثر ادبی نیست؛ زنگ خطری است که نشان میدهد دانشگاه ایران در خطر از دست دادن جوهر وجودی خود قرار دارد. بازگشت به اصالت علمی و آرمانگرایی، نیازمند اقدامی جدی در سطح سیاستگذاریهای کلان آموزشی و فرهنگی است تا قیف طلا شکسته شده و مسیر دانش دوباره به سوی حقیقت باز شود.
+++