کولهپشتی صورتی
(حجت بقایی)
از وقتی
خبرِ آن مدرسه
مثل ترکش
در قلبم نشست
دنیا
طور دیگری دیده میشود.
انگار رنگها
دیگر همان رنگها نیستند
و هیچ اندوهی
برایم غریبه نیست
وقتی به کودکانی فکر میکنم
که صبح را
با امیدِ یاد گرفتن آغاز کردند
و ظهر
دیگر در این جهان نبودند.
آنها
از دنیا
چیز زیادی نمیخواستند
نه سهمِ بزرگی از زمین
نه قدرت
نه پرچم
نه بهانههای پیچیدۀ بزرگسالان را.
تمام جهانِ آنها
در کولهپشتی شان جا میشد
در دفتری با گوشههای تاخورده
در مدادی کوتاه
در پاککنی که
بوی کودکی میداد
در خوراکی کوچکی
برای زنگ تفریح
و در رویایی
که هنوز
اسم روشنی نداشت.
یکی میخواست
فقط خوب درس بخواند
یکی میخواست
بزرگ شود
و برای مادرش
چیزی بخرد
که سالهاست نداشته
یکی میخواست
معلم شود
یکی پزشک
و یکی شاید
فقط میخواست
فردا را ببیند.
اما جهان
با بیرحمیِ تمام
بر سرِ کوچکترین آرزوها
آوار شد.
و چه چیز
از این دردناکتر است
که کودکی
هیچ نداند
دربارۀ علتِ مرگِ خود؟
چه میفهمد
از هزار بهانهای
که هیچ ربطی
به خندۀ او نداشت؟
چه میداند
از دشمنیهایی
که از قدّ او
بلندتر بودند؟
او فقط
میخواست یاد بگیرد.
فقط میخواست
خوب بزرگ شود.
فقط میخواست
برگردد خانه
و چیزی را
که امروز فهمیده
با شوق
برای کسی تعریف کند.
حالا
هر وقت به جهان فکر میکنم
اول
یک کولهپشتی صورتی
در ذهنم باز میشود
یک کولهپشتی
پر از دانش
پر از آینده
پر از زندگیِ نزیسته.
کولهپشتی صورتی
چقدر کوچک بودی
و چقدر
همه چیز را
در خود جا داده بودی.
تمامِ دنیا
برای او
همانجا خلاصه میشد
در بندی که روی شانه میافتاد
در زیپی که باز میشد
در دفتری که ورق میخورد
در رؤیایی
که آرامآرام
قد میکشید.
و بعد
یک موشک
یک انفجار
و ناگهان
همه چیز
از او گرفته شد
نه فقط جان
که فردا
نه فقط نفس
که امکانِ شدن
نه فقط کودک
که تمام کلماتی
که هنوز نگفته بود.
از آنروز
دلم
یک جور دیگری میتپد.
نگاهم به دنیا
عوض شده است.
دیگر هیچ چیز
آنقدرها بزرگ نیست
وقتی میدانم
کودکی
ممکن است
تمام جهانش
فقط یک کولهپشتی صورتی باشد
و همان را هم
از او بگیرند.
///