
مقدمه
گاهی یک خانه، فقط چهار دیوار و یک سقف نیست. گاهی خانه، حافظه ی مشترک دو انسان است؛ جایی که عشق، مرگ، و خاطره در آن نفس میکشند. این داستان ۳فصلی، سفریست به درون خانه ای که ویران شده، اما هنوز حرفهایی برای گفتن دارد
فصل اول: خانهء شماره ۱۳
در انتهای کوچه ای فراموش شده، خانه ای بود با شمارهء ۱۳؛ دیوارهایش ترکخورده، پنجره هایش کور، و درِ چوبی اش همیشه نیمه باز. هیچکس نمیدانست چه کسی در آن زندگی میکند، یا آیا اصلاً کسی هست.
یک شب، مردی با چمدانی کوچک به آن خانه آمد. گفتند از شهری دور آمده، دنبال آرامش. اما از همان شب اول، صدای زمزمه هایی از خانه شنیده شد. صدای گریه، صدای خندهای که بیشتر شبیه ناله بود، و گاهی صدای قدمهایی که انگار دنبال چیزی میگشتند.
مرد هر روز، یک خشت از دیوار خانه را برمیداشت و در حیاط دفن میکرد. میگفت: «دارم غمهاشو خاک میکنم.» اما خانه سبکتر نمیشد. برعکس، انگار هر روز سنگینتر میشد، تاریکتر، ساکتتر.
یک شب، مرد ناپدید شد. چمدانش ماند، در نیمه باز ماند، و خانه شماره ۱۳ دوباره خالی شد. اما حالا، هر رهگذری که از کنار آن میگذرد، حس میکند چیزی از درون خانه نگاهش میکند. نه با چشم، با خاطره.
---
فصل دوم: آینهء بیصدا
مرد، نرفته بود. او در خانه مانده بود، اما نه در اتاقها، نه در حیاط. او در خاطرهء خانه حل شده بود. مثل بویی که از دیوارها بلند میشود، مثل نوری که از پنجرهء شکسته عبور میکند بی آنکه دیده شود.
روزی زنی آمد. چشمانش مثل غروبهای بی پایان بود، و صدایش مثل شعری که فراموش شده باشد. گفت دنبال کسی میگردد که روزی در این خانه زندگی میکرده. کسی که در سکوت، عشق را مثل شمعی روشن کرده بود و در تاریکی، آن را بیصدا خاموش کرده بود.
زن، در خانه قدم زد. هر خشت، هر ترک، هر سایه، چیزی به او گفت. نه با زبان، با حس. گویی خانه، حافظهء مشترک او و آن مرد بود. گویی عشق، در این خانه دفن نشده بود، بلکه به شکل دیوارها، به شکل باد، به شکل سکوت، باقی مانده بود.
او در ایوان نشست. شب آمد. اشباح عزا نیامدند. فقط نسیمی آمد که بوی خاطره داشت. زن گفت: «شاید عشق، چیزی نیست که در لحظه باشد. شاید عشق، چیزیست که در نبودن، معنا پیدا میکند.»
و خانه، برای اولین بار، نفس کشید.
---
فصل سوم: بازگشت به سکوت
زن، پس از سالها، دوباره به خانهء شماره ۱۳ برگشت. در را که باز کرد، بوی خاک نم زده و خاطره های پوسیده به استقبالش آمدند. مرد، همانجا بود. نه پیر شده بود، نه جوانتر. فقط انگار زمان، دورش حلقه زده بود و او را در نقطه های ثابت نگه داشته بود.
چشمانشان در ایوان به هم رسید. نه اشک بود، نه لبخند. فقط سکوتی که از سالها دوری، سنگینتر شده بود. مرد گفت: «تو برگشتی.» زن گفت: «برگشتم، اما نه با همان دل.»
مرد نگاهش کرد. در چشمان زن، دیگر آن آتش نبود. فقط خاکستر بود. زن ادامه داد: «عشق، مثل خانه است. اگر سالها درش را ببندی، دیوارهایش ترک میخورند. من آمدم، اما دیوارهای دلم دیگر تحمل ندارند.»
مرد چیزی نگفت. فقط به ستون های خانه نگاه کرد که هنوز ایستاده بودند، با تمام ترکها و زخمها. گفت: «شاید عشق، همیشه به شکل اولش برنمیگرده. اما میتونه شکل جدیدی پیدا کنه. مثل نوری که از شکاف دیوار می تابه.»
زن لبخند زد. نه از شادی، از پذیرش. گفت: «شاید. ولی من دیگه دنبال نور نیستم. فقط میخوام بدونم اون تاریکی، بیصدا منو فراموش کرده یا نه.»
و خانه، دوباره نفس کشید. این بار، آهسته تر. مثل کسی که میدونه خاطره ها برنمیگردند، اما هنوز جایی برای نشستن باقی گذاشته.

.