ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبیاینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

ناامیدی

این عکس رو چهارسال پیش خودم گرفتم.
این عکس رو چهارسال پیش خودم گرفتم.

سلام

اگر پست آخر من را دیده باشید، حتماً نظرهای دوستانمان را هم دیده‌اید. آن پست مربوط به شبی بود در آسایشگاه، که ناگهان دل من خواست معجزه‌ای رخ بدهد. چون از بچگی هزاران هزار مطلب از اسلام، در همین زمینه در مغز ما فرو کرده‌اند، هرجا عمیقاً به بن‌بست می‌خوریم، در دل و ذهن ما نیاز معجزه‌ به وجود می‌آید.

دوستان عزیزم من اعتقادات مذهبی ندارم، آن مطلبی هم که نوشتم صرفاً به جهت درماندگی بود. ممنونم که محبت دارید اما من دو سال است که قصد کرده‌ام و مشهد نمی‌روم. گرچه در طول زندگی‌ام فقط سه مرتبه به آنجا رفتم.

لازم به ذکر است که من مشکلی با اماکن مذهبی و اعتقادات مذهبی شما عزیزان ندارم، فقط در ذهن من نمی‌گنجد که آقایی که آنجا خوابیده بتواند در کسری از ثانیه حال مرا دگرگون کند یا اصطلاحا مرا شفا دهد.

آن شب با خود عهد بستم به مشهد بروم، اما بعدش پشیمان شدم. من شفا نمی‌خواهم، با همین افسردگی خو می‌کنم. من نمیخواهم بی‌جهت در دل خودم نور امید برافروزم و در نهایت دوباره شکست بخورم.

آری من از نوشته‌ام پشیمانم اما چون حال و هوای آن شب برای من چنین بود و کار من هم در اینجا خاطره نویسی است پست را پابرجای می‌گذارم.

می‌روم تا که دست بردارم از جهانِ مخوف و خوبی‌هاش

هجدهم بهمن ۱۴۰۴

۱۸
۱۹
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید