ویرگول
ورودثبت نام
Black Orbit
Black Orbit
Black Orbit
Black Orbit
خواندن ۵ دقیقه·۶ ساعت پیش

[هدف خود را انتخاب کنید]

در دهم می ۱۹۹۶، بیست‌وسه کوهنورد به قله اورست رسیدند. وقتی به دوردست‌ها نگاه می‌کردند و تا صدها کیلومتر آن‌طرف‌تر را در هر جهتی می‌دیدند، حتماً هم در واقعیت و هم در معنا، احساس می‌کردند که بر فراز دنیا ایستاده‌اند. بااین‌حال، سرخوشی آن‌ها دیری نپایید. راهنماهای تور که هدایت گروه را بر عهده داشتند، هر لحظه نگران‌تر می‌شدند؛ چراکه گروه زمان زیادی را برای رسیدن به قله صرف کرده بود.

با اینکه راهنماها می‌دانستند برای تضمین بازگشتی امن باید ساعت ۲ ظهر فرود را آغاز کنند، اما زمانی که همه به قله رسیدند و توانستند از منظره لذت ببرند، ساعت چهار عصر شده بود. با این وجود، راهنماها پیش خود فکر کردند شاید مشکلی پیش نیاید. اما بلافاصله پس از شروع فرود، ورقِ هوا برگشت. آسمان تیره شد، وزش باد شدت گرفت و بارش برف آغاز شد. کوهنوردان حالا با سفری بی‌نهایت پرخطر روبرو بودند. نه تنها احتمال داشت مجبور شوند شب را در دمای زیر صفر روی کوه بمانند، بلکه اکسیژن کمکی‌شان هم رو به اتمام بود. نفس کشیدن در ارتفاع بالای قله اورست، یعنی نزدیک به نُه هزار متر بالاتر از سطح دریا، به شدت دشوار است.

ساعت ۹ شب، وقتی کولاک به وضعیت «سفیدی مطلق» (عدم دید کامل) تبدیل شد، گروهی از کوهنوردان تصمیم گرفتند شب را توقف کنند و دور هم کز کنند تا وقفه‌ای در طوفان ایجاد شود. سوزِ سرما به ۱۰۰ درجه زیر صفر می‌رسید و کوهنوردان احساس می‌کردند پلک‌هایشان به هم یخ زده است. بسیاری امیدشان را برای زنده رسیدن به کمپ از دست دادند.

وقتی هوا صاف شد و تیم‌های نجات توانستند جستجو را آغاز کنند، پنج نفر از اعضای گروه یا مرده پیدا شدند و یا آن‌چنان آسیب دیده بودند که امکان بازگشت به دامنه کوه را نداشتند. گروه‌های اعزامی دیگر نیز تلفاتی دادند؛ در مجموع، هشت کوهنورد که هنگام شروع طوفان در قله یا نزدیکی آن بودند، جان باختند. شب دهم می ۱۹۹۶ همچنان به عنوان یکی از بزرگترین فواجع رخ‌داده در اورست شناخته می‌شود. این شب همچنین نمادی است از قدرتِ – و گاهی زیان‌بار بودنِ – پایبندی به یک هدف.

رسیدن به قله اورست، هدف نهایی این کوهنوردان بود. حتی زمانی که آن‌قدر خسته بودند که به سختی حرکت می‌کردند، دو نفر از کوهنوردانِ سال ۹۶ به جای بازگشت، به سمت قله ادامه دادند. چه چیزی ایده صعود به اورست را آن‌قدر قدرتمند کرده بود که آن‌ها حاضر شدند بهای آن را با جانشان بپردازند؟

هدفِ رسیدن به قله اورست، تمام عناصرِ تعیینِ یک «هدفِ قدرتمند و انگیزه‌بخش» را در خود دارد.

اول اینکه، صعود به اورست یک هدف نیابتی (واسطه) یا وسیله‌ای برای رسیدن به هدفی دیگر نیست. از آنجا که کوهنوردان فقط می‌خواهند به آن قله برسند – نه اینکه به قله برسند تا صلاحیت انجام چالشی دیگر را پیدا کنند – آن‌ها هدفشان را به عنوان یک «مقصود نهایی» تعریف می‌کنند، نه وسیله‌ای برای رسیدن به مقصود؛ همین باعث می‌شود این کار کمتر شبیه به یک وظیفه اجباری یا کارِ گِل به نظر برسد.

دوم اینکه، فتح قله هدفی «مشخص» با «موفقیتِ نامعلوم» است. یعنی شما دقیقاً می‌دانید که آیا به آن رسیده‌اید یا نه، اما نمی‌دانید که آیا خواهید رسید یا نه. شانس قابل‌توجهی برای شکست وجود دارد و تا تلاش نکنید، نخواهید دانست. این عدم قطعیت، هدف را جذاب‌تر می‌کند.

سوم اینکه، پاداش‌های بزرگی برای رسیدن به اوج وجود دارد. اگر زنده بمانید تا ماجرا را تعریف کنید، این داستانی است که تقریباً هر کسی دلش می‌خواهد بشنود.

چهارم، این یک هدف «درونی» است؛ حتی اگر هیچ‌کسِ دیگر اهمیت ندهد که شما اورست را فتح کرده‌اید، خودتان احساس غروری بی‌پایان خواهید داشت.

ما می‌توانیم این اصول را در تعیین اهداف قدرتمند برای خودمان پیاده کنیم، اما نباید از درس دیگری که اورست به ما داد غافل شویم: ما باید اهدافمان را هوشمندانه انتخاب کنیم. برخی اهداف جان ما را به خطر می‌اندازند. این اهداف بدون در نظر گرفتن شرایط و توانایی‌های ما تعیین می‌شوند و ما را به مسیر اشتباه می‌کشانند. چنین اهدافی به جای ارتقای سلامت عاطفی و جسمی، چشمان ما را بر خطرات مسیر می‌بندند. رژیم‌های غذایی افراطی، ورزش‌های آسیب‌زا یا ماندن در یک رابطه ناسالم را در نظر بگیرید. اهداف ابزارهای قدرتمندی هستند و به همین دلیل باید با احتیاط با آن‌ها رفتار کرد. ما می‌خواهیم اهداف قدرتمندی تعیین کنیم، اما تنها پس از اینکه به دقت بررسی کردیم که آیا آن‌ها برای ما مناسب هستند یا خیر.

اهداف قدرتمند این توانایی را دارند که ما را به سمت خواسته‌های نهایی‌مان بکشند و به ما انرژی بدهند تا کاری که برای رسیدن به آنجا لازم است را انجام دهیم. بخش اول این کتاب ویژگی‌های یک هدف قدرتمند را تشریح خواهد کرد:

اینکه هدف باید هیجان‌انگیز باشد و نه شبیه یک کار اجباری (فصل ۱)؛

اینکه مشخص و قابل‌اندازه‌گیری باشد («چقدر» یا «چقدر سریع»، فصل ۲)؛

اینکه شامل پاداش‌هایی باشد که شما را در طول مسیر مشتاق نگه دارد (فصل ۳)؛

و اینکه از قدرت انگیزه درونی بهره ببرد (فصل ۴).

نکات کلیدی این قسمت:

۱. تفاوت «هدف» و «وسیله» (End vs. Means): قدرتمندترین اهداف آن‌هایی هستند که خودشان مقصد نهایی‌اند، نه پله‌ای برای رسیدن به چیز دیگر. وقتی هدفی صرفاً وسیله باشد، انجام آن حسِ یک وظیفه اجباری (Chore) و خسته‌کننده را دارد.

۲. جادوی عدم قطعیت: هدفی که نتیجه‌اش ۱۰۰٪ تضمین شده باشد، جذابیت کمی دارد. اهدافی که «مشخص» هستند اما موفقیت در آن‌ها «نامعلوم» است (مثل صعود به اورست)، انگیزه و کشش بیشتری ایجاد می‌کنند.

۳. تیغ دو لبه هدف‌گذاری: تمرکز لیزری روی یک هدف (مثل رسیدن به قله به هر قیمتی) می‌تواند باعث دید تونلی شود و ما را نسبت به خطرات (مثل طوفان یا آسیب جسمی) کور کند. هدف باید با درایت و متناسب با شرایط انتخاب شود.

۴. چهار رکن هدف قدرتمند: طبق نقشه راه کتاب، یک هدف عالی باید: هیجان‌انگیز باشد (نه اجباری)، مشخص و کمی باشد، پاداش‌دهنده باشد و ریشه در انگیزه درونی داشته باشد.

پروژه ترجمه کتاب Get It Done؛ تمرینِ عملیِ انجام دادن کارها
[مقدمه]
[هدف خود را انتخاب کنید]

ترجمه کتابکتابهدفتوسعه فردیموفقیت
۱
۰
Black Orbit
Black Orbit
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید