ویرگول
ورودثبت نام
Black Orbit
Black Orbit
Black Orbit
Black Orbit
خواندن ۹ دقیقه·۱۵ ساعت پیش

[مقدمه]

در داستان‌های سال ۱۷۸۵ رودلف راسپ با نام «ماجراهای بارون مونچهاوزن»، این بارون خیالی قصه‌های عجیب‌وغریبی از کاردانی و تدبیر فوق‌العاده‌اش تعریف می‌کند. در یکی از داستان‌ها، او تصادفاً تبرش را با پرتابی بلند تا خودِ کره ماه می‌فرستد و بعد با استفاده از لوبیاهای سحرآمیز که سریع رشد می‌کنند، ساقه‌ای چنان بلند می‌رویاند که از آن بالا می‌رود تا تبرش را پس بگیرد. در داستانی دیگر، او هم‌زمان با یک تمساح و یک شیر می‌جنگد و تنها به این دلیل زنده می‌ماند که درست سر بزنگاه جاخالی می‌دهد تا شیر با شتاب به داخل دهان تمساح بپرد. و باز در قصه‌ای دیگر، دستش را در گلوی گرگی فرو می‌کند، دم حیوان را می‌گیرد و او را مثل یک دستکش پشت‌ورو می‌کند!

اما شاید در معروف‌ترین داستان، بارون مونچهاوزن سوار بر اسبش است که ناگهان در باتلاقی بزرگ گرفتار می‌شود. همین‌طور که اسب بیشتر و بیشتر در لجن فرو می‌رود، بارون به اطراف نگاه می‌کند تا راهی برای نجات از این وضعیت خطرناک پیدا کند. او به راه‌حلی نسبتاً عجیب می‌رسد: بارون موهای بافته‌شده بلندِ خودش را (که مدل موی رایج مردان در آن زمان بود) محکم می‌گیرد و با نیروی دستِ خود، هم خودش و هم اسبش را از باتلاق بیرون می‌کشد!

«بالا کشیدن خودتان با موهای خودتان»، حتی اگر فقط استعاره باشد، غیرممکن به نظر می‌رسد. اما با صرف‌نظر از قوانین فیزیک که بارون آن‌ها را زیر پا می‌گذارد، همه‌ی ما در موقعیت‌های مشابهی گیر افتاده‌ایم. شاید همین امروز صبح خودتان را به‌زور از تخت بیرون کشیده‌اید، یا در میانه‌ی یک بحث داغ، خودتان را آرام کرده‌اید. شاید وقتی می‌دانستید یک نوشیدنی بیشتر زیاده‌روی است، خودتان را از مهمانی بیرون کشیده‌اید. قطعاً برای عبور از تغییرات بزرگ زندگی، مثل نقل‌مکان به شهری جدید، شروع مسیر شغلی، یا آغاز و پایان یک رابطه، مجبور شده‌اید خودتان را «بالا بکشید». داستان بارون درباره بیرون کشیدن خودش از منجلاب، تبدیل به تمثیلی برای لحظات بسیاری شده است که ما مجبوریم خودمان، انگیزه خودمان باشیم.

زندگی من هم، مثل زندگی شما، شامل مقدار زیادی از همین «بالا کشیدن‌ها» بوده است. من در یک کیبوتص اسرائیلی بزرگ شدم؛ جامعه‌ای اشتراکی که در آن مالکیت خصوصی ناپسند شمرده می‌شد و پول، کثیف بود… نه فقط به این خاطر که دست‌به‌دست می‌شد، بلکه ذاتاً بد بود. به عنوان بخشی از این ایدئولوژی، من دارایی‌ام را که شامل اتاقم، اسباب‌بازی‌ها و لباس‌هایم می‌شد، با دیگر بچه‌های هم‌سن‌وسالم شریک می‌شدم، حتی با اینکه خانواده‌ی من نبودند. حالا من استاد دانشکده بازرگانی در دانشگاه شیکاگو هستم؛ جایی که به پذیرش ایدئولوژی سرمایه‌داری، از جمله ارزش بنیادینِ مالکیت شخصی، افتخار می‌کند.

در هفته‌ی اول حضورم در دانشگاه، یکی از همکارانم مؤدبانه درخواستم برای قرض گرفتن کتابش را رد کرد و با مهربانی پیشنهاد داد که استادان باید خودشان صاحب کتاب باشند، نه اینکه قرض بگیرند. آن لحظه برای من شوکه‌کننده بود. فهمیدم که برای تغییرِ رادیکال از ذهنیت دوران کودکی‌ام به ذهنیتی که کشور جدید و همکاران جدیدم برایش ارزش قائل بودند، نیاز به تلاش و «بالا کشیدنِ» زیادی دارم.

با این حال، من پیش از آن هم برای رسیدن به آن جایگاه، خودم را بالا کشیده بودم. جامعه‌ی من برای کشاورزی و کار یدی ارزشی به‌مراتب بیشتر از تحصیلات قائل بود. مدرک دانشگاهی تنها در صورتی حرکت درستی محسوب می‌شد که شما مرد باهوشی بودید که می‌خواست چیز مفیدی یاد بگیرد. من مرد نبودم و فکر هم نمی‌کردم که به‌طور خاص باهوش باشم. همچنین دلم می‌خواست روان‌شناسی بخوانم، رشته‌ای که برای کیبوتص من هیچ فایده‌ای نداشت. مردم جامعه‌ام مرا تشویق می‌کردند رانندگی تراکتور یاد بگیرم (که لجبازانه مقاومت کردم) و پیشنهاد می‌کردند مهندسی یا معماری بخوانم. معمولاً کیبوتص هزینه تحصیل شما را پرداخت می‌کرد، به شرطی که یک سال در جامعه کار کنید. من هیچ علاقه‌ای به نوع کاری که آن‌ها تشویقم می‌کردند نداشتم، بنابراین به شهر بزرگ نقل‌مکان کردم. در نانوایی کار کردم، خانه‌ها را تمیز کردم و پول پس‌انداز کردم تا در دانشگاه تل‌آویو روان‌شناسی بخوانم. مجبور بودم خودم را بالا بکشم تا مستقل شوم، ساعت‌های طولانی و طاقت‌فرسا کار کنم و در دانشگاه موفق شوم.

کمی جلوتر برویم؛ حالا من اینجا هستم. من و همسرم وقتی به آمریکا مهاجرت کردیم، خودمان را بالا کشیدیم. وقتی برای شهروندی اقدام کردیم، خودمان را بالا کشیدیم. در مسیر بزرگ کردن سه فرزند فوق‌العاده، خودمان را بالا کشیدیم. و همچنان هر روز برای اهداف کوچک‌تر خودمان را بالا می‌کشیم: تمیز نگه داشتن آشپزخانه، پیاده‌روی با سگمان، کمک به درس خواندن پسر کوچکم و غیره.

رسیدن به هر جایی، و همچنین حفظ چیزهایی که در زندگی برایتان عزیز است، نیازمند مقدار زیادی «بالا کشیدن» است. اگر در حال تلاش و کشیدنِ خودتان نبودید، احتمالاً اصلاً حرکتی نمی‌کردید. من این کتاب را در میانه‌ی همه‌گیری سال ۲۰۲۰ می‌نویسم. مثل اکثر مردم، نگران می‌شوم، حواسم پرت می‌شود و برای باانگیزه ماندن تقلا می‌کنم. در طول چند ماه گذشته، یاد گرفته‌ام که هیچ‌چیز را بدیهی ندانم؛ چه سلامتی‌ام باشد، چه شغلم، چه تحصیل فرزندانم یا حتی نوشیدن قهوه با یک دوست. و با اینکه عاشق شغلم هستم، باانگیزه ماندن برایم سخت‌تر شده است. برای نوشتن درباره‌ی خود-انگیزشی، من با انگیزه دادن به خودم برای نوشتن شروع می‌کنم.

خب، چطور به خودتان انگیزه می‌دهید؟ پاسخ کوتاه این است: با تغییر دادنِ شرایطتان.

اگر یک روان‌شناس، یک جامعه‌شناس و یک اقتصاددان را در یک اتاق بگذارید، این اصل اساسی—تغییر رفتار از طریق اصلاح موقعیتی که رفتار در آن رخ می‌دهد—شاید تنها حقیقتی باشد که همگی روی آن توافق دارند (و باید انتظار داشته باشید سرِ هر چیز دیگری بحث‌های داغی راه بیندازند). این اصل، پایه‌ی علوم رفتاری است. همچنین زیربنای بسیاری از کشفیات در علمِ انگیزش است.

علم انگیزش نسبتاً جوان است و تنها چند دهه از تولدش می‌گذرد. اما این علم، درست مثل علاقه عموم مردم به اینکه چطور شرایط می‌تواند باعث رشد فردی شود، رشدی تصاعدی داشته است. ما اغلب از بینش‌های علم انگیزش برای انگیزه دادن به «دیگران» استفاده می‌کنیم. شرکت‌ها اهداف سازمانی تعیین می‌کنند تا کارمندان را به کارِ سخت‌تر ترغیب کنند، معلمان به دانش‌آموزان بازخورد می‌دهند تا آن‌ها را به ادامه مسیر تشویق کنند، کارکنان حوزه سلامت پیام‌هایی می‌فرستند تا مردم را به رعایت توصیه‌های پزشکی ترغیب کنند، و شرکت‌های انرژیِ دوستدار محیط‌زیست، اطلاعات مصرف پایینِ انرژی دیگران را به اشتراک می‌گذارند تا صرفه‌جویی را افزایش دهند. ما بینش‌های ارزشمندی درباره فرآیند انگیزه دادن به دیگران—چه دانش‌آموزانمان باشند، چه همکاران، مشتریان یا همشهریانمان—توسعه داده‌ایم.

اما ما می‌توانیم از همین بینش‌ها برای انگیزه دادن به «خودمان» نیز استفاده کنیم.

شما رفتار خودتان را با اصلاح موقعیتی که در آن رخ می‌دهد، تغییر می‌دهید. برای مثال، ممکن است بدانید که وقتی گرسنه هستید، هر خوراکی‌ای که جلوی چشمتان باشد را می‌خورید. بنابراین اگر می‌خواهید تغذیه بهتری داشته باشید، یک راهکار خوب این است که یخچالتان را با میوه‌ها و سبزیجات تازه پر کنید. راه دیگر این است که به خانواده‌تان بگویید می‌خواهید سالم غذا بخورید تا دفعه بعد که دستتان به سمت دونات رفت، آن‌ها شما را پاسخگو نگه دارند. همچنین می‌توانید در ذهن خود معنای یک دونات خامه‌ای را از «خوشمزه» به «مضر» تغییر دهید. این استراتژی‌های بسیار متفاوت (که بعداً بیشتر درباره‌شان خواهیم گفت) یک وجه اشتراک دارند: آن‌ها شرایط شما را تغییر می‌دهند. پر کردن یخچال با سبزیجات، گزینه‌های در دسترس شما هنگام گرسنگی را تغییر می‌دهد. گفتن به خانواده، کسی را که باید به او پاسخگو باشید تغییر می‌دهد. و اینکه به خودتان بگویید دونات «مضر» است، تصویر ذهنی شما از آن خمیر سرخ‌‌شده‌ی پفکی را دگرگون می‌کند.

در این کتاب، من با استدلال علمی نشان می‌دهم که چگونه می‌توانید از بینش‌های علم انگیزش استفاده کنید تا امیال خود را هدایت کرده و مالک آن‌ها باشید، نه اینکه اسیرشان شوید. من چهار عنصر ضروری برای تغییر رفتار موفق را با شما در میان خواهم گذاشت.

اول، باید یک هدف انتخاب کنید. چه تصمیم داشته باشید عشقی پیدا کنید یا روی دستانتان بایستید، و چه متخصص باشید یا مبتدی، با تعیین یک مقصد شروع می‌کنید. دوم، باید انگیزه‌تان را در مسیر حرکت از اینجا به آنجا حفظ کنید. شما پیشرفتتان را با دریافت بازخورد درباره عملکردتان—چه مثبت و چه منفی—و با نگاه به آنچه به دست آورده‌اید و آنچه هنوز باقی مانده، رصد می‌کنید. سوم، باید یاد بگیرید چندین هدف را هم‌زمان مدیریت کنید. اهداف و امیال دیگر شما را به جهات مخالف می‌کشند. باید یاد بگیرید این اهداف را مدیریت کنید، اولویت‌بندی کنید و تعادل درست را بیابید. در نهایت، یاد می‌گیرید که از حمایت اجتماعی اهرم بسازید. رسیدن به اهداف به‌تنهایی سخت است و وقتی آدم‌های خاصی سر راهتان قرار می‌گیرند، سخت‌تر هم می‌شود. از سوی دیگر، وقتی اجازه می‌دهید دیگران کمکتان کنند، دنبال کردن هدف آسان‌تر می‌شود.

دانستن این عناصر فقط یک گام است. شما همچنین باید تشخیص دهید کدام عنصر در دستورالعمل موفقیت شما گم شده است. شما نیازی ندارید به غذایی که فلفل کم دارد نمک اضافه کنید؛ پس به‌عنوان مثال، جمع کردن حمایت اجتماعی (که در بخش چهارم بحث می‌کنم) وقتی که همین حالا هم احساس حمایت می‌کنید، انگیزه‌تان را بیشتر نخواهد کرد. مشکل شما شاید این باشد که نسبت به هدفتان بی‌شوق و ذوق شده‌اید. در این صورت باید مسیری برای موفقیت پیدا کنید که انگیزه درونی شما را به حداکثر برساند (که در فصل ۴ درباره‌اش صحبت خواهیم کرد).

چهار بخشِ این کتاب، هر کدام با یکی از این عناصر در دستورالعمل موفقیت دست‌وپنج نرم می‌کنند. بخش اول روی این تمرکز دارد که چگونه هدفی تعیین کنید که آن‌قدر قدرتمند و مشخص باشد (اما نه بیش‌ازحد مشخص) که شما را به سمت خط پایان بکشد. بخش دوم به شما یاد می‌دهد چگونه با روش درستِ رصد کردن پیشرفت و اجتناب از «مشکل میانه مسیر»، تکانه و نیروی حرکتتان را حفظ کنید. بخش سوم توضیح می‌دهد که چگونه به بهترین شکل چند هدف را هم‌زمان پیش ببرید و می‌گوید کدام را و چه زمانی در اولویت قرار دهید. و نهایتاً، بخش چهارم به شما می‌آموزد که چگونه هم از افراد زندگی‌تان کمک بگیرید و هم به آن‌ها کمک کنید تا همگی به اهدافتان برسید.

با در نظر داشتن اینکه مشکلات ما متنوع هستند و نمی‌توان آن‌ها را با یک استراتژی واحد حل کرد، این کتاب شما را دعوت می‌کند تا «سفر تغییر رفتار» خودتان را طراحی کنید و استراتژی‌هایی را انتخاب کنید که متناسب با شما و شرایط منحصربه‌فردتان باشد. در پایان هر فصل، پرسش‌هایی قرار داده‌ام تا در حین خلق مسیرِ تغییر خود، شما را راهنمایی کنند. همان‌طور که به این پرسش‌ها برای خودتان پاسخ می‌دهید، به اهدافی که آرزوی رسیدن به آن‌ها را دارید فکر کنید، اما شرایط خاص خودتان، شامل فرصت‌ها و موانع را نیز در نظر داشته باشید.

این کتاب دعوتی است برای اعمال اصول علم انگیزش بر روی خودتان. شما درباره سیستم‌های هدف‌گذاری که در ذهن می‌سازیم، درباره اینکه چطور انواع مختلف اهداف بر نحوه برخورد شما با آن‌ها اثر می‌گذارند، و اینکه افراد معمولاً کجا و چه زمانی گیر می‌کنند، خواهید آموخت. اما از همه مهم‌تر، یاد خواهید گرفت که چطور خودتان را با موهای خودتان از منجلاب بیرون بکشید.

نکات کلیدی این قسمت:

  1. اصل طلایی تغییر رفتار: انگیزه جادو نیست؛ انگیزه یعنی «تغییر شرایط». اگر می‌خواهید رفتارتان تغییر کند، نباید فقط به اراده تکیه کنید، بلکه باید محیط و موقعیتی که رفتار در آن رخ می‌دهد را تغییر دهید (مثال یخچال پر از سبزیجات).

  2. استعاره بارون مونچهاوزن: “بالا کشیدن خود” (Self-pulling) یک مهارت حیاتی است. در لحظات سخت، هیچ‌کس جز خودتان نمی‌تواند شما را از باتلاق بی‌انگیزگی بیرون بکشد و این کار با مهندسی شرایط ممکن می‌شود.

  3. چهار رکن انگیزش: برای موفقیت به ۴ ماده اولیه نیاز دارید:

  • هدف‌گذاری هوشمند.

  • حفظ انگیزه (مانیتور کردن پیشرفت).

  • مدیریت اهداف چندگانه (اولویت‌بندی).

  • حمایت اجتماعی.

  1. تشخیص حلقه گمشده: راهکار همه یکسان نیست. باید ببینید در «دستورالعمل» موفقیت شخصی شما کدام‌یک از ۴ رکن بالا کم است (نمک یا فلفل؟) و روی همان تمرکز کنید.

    پروژه ترجمه کتاب Get It Done؛ تمرینِ عملیِ انجام دادن کارها
    [مقدمه]

ترجمه کتابکتابموفقیتبهره وریتوسعه فردی
۱
۰
Black Orbit
Black Orbit
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید