
من خیلی سعی کردم به زبون بیارم و خودم رو راضی کنم که از عشق متنفرم. آخه عشق کشنده است و احمقانه است که آدم به خاطر عاشق شدن زندگی اش را نابود کند. فکر نکنم دیگه دوست داشته باشم عاشق بشم.
آخه اونکه دلشو داد رفت دیگه نتونست شب ها بخوابه، بالشتش هر شب خیس بود، دیگه نتونست از ته دل بخنده حتی با شوخی های بهترین رفیق هاش، هر وقت تو جمع بحث اون ادم میشد دستشو فشار میداد تا گریش نگیره. انقدر کورکورانه عاشق بود که هیچ کدوم از بد رفتاری های معشوقش رو نمی دید.
با اینکه همه ی این چیز هایی که گفتم دردناکه ولی دلیل نفرت من یه چیز دیگه است، من خسته شدم از بس تو یه رابطه یه طرفه بودم، خسته شدم فقط من عاشق شدم، یعنی هیج کس تو این کره خاکی نیست که عاشق من بشه؟ من از عشق متنفرم چون فقط گریه ها و زخم هاش سهم من و شد و هیچ کدوم از خوشی هاش حتی بهم نگاه هم نکردن.
شاید احمقانه به نظر برسه ولی من به خودم قول دادم:
تا کسی عاشقم نشه دیگه عاشق نشم.