
ازش پرسید”کتابی که گفتم رو تموم کردی؟”
یه سوال ساده. ارتباط ساده.کنجکاوی. اهمیت دادن. ادامه دادن بحث. در کل “ادامه دادن”. علاقه. توجه. توجه به جزئیات.
روزت چجور بود؟
هریپاترو تموم کردی؟
کلاست چطور بود؟
حالت خوبه؟
تمام این مدت دوست داشتم اینطور فکر کنم که اون چون ”نمیتونست” انجامش نمیداد، نه اینکه “نمیخواست”.
چون حالش خوب نبود، چون شرایطش، چون گذشتهش، اینا رو گذاشته بودم پای عواملی که به خاطرش نمیتونست قدم برداره، نه اینکه واقعیت رو ندونم فقط انگار ازین گول خوردن لذت میبردم، چونکه تظاهر به ندونستن و در کل “ندانستن” حاوی ذرهای از امیده و من با تمام وجود بهش چنگ زده بودم.
بخشی از من نمیخواست بپذیره اون قدمی بر نمیداشت چون خیلی راحت “نمیخواست”.
من فکر میکنم آدما وقتی یچیزیو بخوان چه دست و پا شکسته، چه کوچیک اونقد که حتی به نظر نیاد براش قدم برمیدارن و اگه این کارو نمیکنن یعنی بخشی از وجودشون “نمیخواد” چه خودآگاه چه ناخودآگاه.
بودن تو اون شرایطِ ندونستن، برام لذتبخش بود، انگار که من و امید و یه لیوان قهوه نشسته باشیم و ازین گول خوردن لذت ببریم.
امروز لیوان قهوه از دستم افتاد نه اینکه نتونسته باشم نگهش دارم در واقع خودم رهاش کردم چون دیگه نمیخواستم. امید هم دیگه جوانه نزد. منم منتظر نموندم.
امروز متوجه شدم حتی سادهترین چیزها میتونن “قدم برداشتن”محسوب شن و اون به سادگی “نمیخواست”.