"مامان من این قاب عکسو میبرما"
هنوز نمیدونستم اون روز شروع یه فصل جدیده،
یه جایی بین کودکیای که هنوز تموم نشده و بزرگسالیای که داره زورکی شروع میشه،
یه جایی که اگه برگردم یک سال پیش فکر نمی کردم قراره انقدر بزرگم کنه.
"۲۲ مهر ۴۰۳/ هیجان"
بعد مدتها شهر و به نیت ریلکس کردن در کلبهی چوبی بابابزرگ تو روستا ترک کردم؛
قصد خلوت کردن داشتم ولی خب حضور فامیل خودش یه پروژهی استرسزا و دوست نداشتنی بود.
طبق معمول درحال اسکرول کردن صفحه گوشی بودم و با پروازهای های بین المللی ازین اپلیکیشن به اون اپلیکیشن فرود میاومدم
یهو چشمم خورد به آخرین پیام یک کانال تلگرامی:
«نتایج نهایی کنکور اعلام شد»
در کسری از ثانیه، قلبم تبدیل شد به دونده دو ماراتن!
حس میکردم الاناس که از دندههام بیرون بزنه، دزدیده شدن اکسیژن توسط فامیل، حس خفگی، تاریکی مطلق شایدم نسبی..!
و مهمتر از همه عدم تمایل به باز کردن لینک..
امّا در نهایت ناچارا قورباغه رو قورت دادم و لینک رو باز کردم.
و بعد... جیغ بنفش.
«ببین شددددد! شدددد! خدایاشکرت!»
همون شهری که میخواستم!
«مکث / چند دقیقه بعد / آپلود ناقص مغز»
دوباره یه نگاه به کارنامه انداختم، اما این بار با عینک شماره ۶، انگار چشام تازه داشت از خواب بلند میشد و مغزم مثل یه قورباغهی کوچیک که از آبِ گلآلود بیرون میاد، سر جای خودش اومده بود
«من قرار نیست تو اون شهر مادام العمر زندگی کنم»
فقط اسمش کنار یه رشته غریبیست.
انگار یه لیوان آب یخ ریختن رو نقشهی رویاهام!
احساس کردم دارم تو هوای سرد، دنبال تنفسی از جنس خودم میگردم.
بغض، دلی که داره میترکه، صدایی لرزون که تموم تلاشت رو داری میکنی تا نلرزه:
«اما نشد، نه نشد... این رشتهی رویاهام نیست»
دوباره ماتم!
مگه میشه بدتر ازینم اتفاق بیوفته؟
اعلام نتایج، روز تولد، کنار فامیل فضول
اگه اینا همه بد بیاری نیست پس چیه؟
به هم پیچ خوردن نورونهای مغز، حرفای سنگین و گل آلود...اورتینکر؛
عین قورباغه ای که تو باتلاق نیلوفر آبی غرق میشه.
یهو یه مشت فکر تکراری اومد بالا
+دوباره کنکور؟
-نه نه نه، حرفشو نزن، توانشو ندارم
-به اندازه کافی درین مسیر فرسوده شدم
ولی یه صدای بیجونی تو ذهنم داشت میگفت:
«اگه دوباره شروع کنم تهِ تلاشمو میکنما»
صدمین بار بود که اینو به خودم میگفتم،
قلبم که میخواست از جسمم مراقبت کنه، بی درنگ گفت:
«بس کن، یه جایی باید نقطهی این قصه رو بزاری»
ولی خب مشکل این بود که دستم به نقطه نمیرفت.
+مکث؛ نمیدونم شاید حق با تو باشه!
اولویت سومم اومده به همراه شهر مورد علاقم
یعنی اون شهر میتونه جور رشته رو بکشه؟
شاید شهر بتونه... ولی من چی؟
شهرا که دل ندارن ولی من دارم.
تراوشات یک ذهن خسته بعد از اعلام نتایج کنکور.
تصمیم نهایی؟
نمیمونم.
قورباغه رو قورت دادم، تلخ بود و یکم تو گلوم موند ولی خب روش یه نوشابه زدم و شست
حالا هرچی، خیلی مهم نیست.
یک هفته مونده به ثبتنام حضوری،
از شب های مهر، خرید و آماده سازی وسایل دانشگاه:
+مامان مامان من اون چمدون آبیه رو میخوام
همونی که بوی سفر میده.
۴روز مونده به ثبت نام حضوری:
خرید های لازم با موفقیت انجام شد.
بستن چمدون، سرریز شدنِ حس.های مختلف، نظیرِ سردرگمی، دودلی، ذوق و شوق، نگرانی
حالا منم و کوهی از خاطرات که باید تو یک چمدون جمعشون کنم.
لباس هارو یکی یکی تا میکنم، بعضیاش هنوز بوی مامان رو میدن
یه ورقه بین دفترای دبیرستانم پیدا میکنم
روش نوشته:
«یه روز میرم همون شهر...»
لبخند زدم، انگار اون روز رسیده ولی یه چیزی جا مونده بود... دلم.
نگاه میکردم به هر چیز کوچیکی که باید بذارم
تو چمدون.
بیشتر از همیشه نگاهمیکردم
حس میکردم
عمیق میشدم.
لاک، دفترچه خاطرات، گیرهی مو، لیوان گلدارم...
هرکدوم یه تیکه از من بودن
حالا قراره توی خوابگاه تاریک و سرد برای خودم خونه زندگی بسازم.
تو همین حال و هوا بودم
یهو چشمم افتاد به قاب عکس بچگیم
تو بغلِ مامان، کنارِ داداش
بغضی شدم، به مامان گفتم:
«مامان من این قاب عکسُ میبرما»
هنوزم بعد یک سال قاب عکس تو چمدونمه، دست نخورده
اتاقک شمارهی۱ ذهن:
دارم از همهچیزایی که دوسشون دارم دور میشم؛
تختم، پنجرهی اتاقم، غذاهای مامان، بوی عطر گلای حیاط، نون سنگک صبحونهی بابا، دعواهای همیشگی خواهر و برادر.
-امّا برای چی؟
-دارم چیو در ازای چی میدم؟
-رشتهای که قراره برم، این همه دوری، این همه گنج رو بذارم تو گاوصندوق قلبم، ارزشش رو داره؟
-تلاشام تو اون رشته قراره جور این چیزای ارزشمند رو بکشه؟
-آدمی که قراره بشم، میارزه به از دست دادن اینا؟
نمیدونم...
نمیدونم...
کاش این فکرا دست از سرم بردارن و عین هزار و یک بچهی دیگه فقط ذوق رفتن داشتم.
مکث!..
ذوق؟! شاید اونام مث منن.
همیشه میگفتن دانشگاه تازه شروع ماجراست.
فکر نمیکردم برای منی که انقدر مستقل بودم، دلکندن درین حد سخت باشه.
گلهام چی؟
برم، کی مراقبشونه؟
کی بهشون هر سهشنبه آب میده؟
یا صبح که از خواب بیدار میشه باهاشون حرف میزنه؟
تو خوابگاه گل کجا بذارم؟
اصلا جا هست؟
اونجا خاکی هست که ریشه بگیرن؟
وای نه...
من بدون گل نمیتونم زندگی کنم.
کاش شهر خودم قبول شده بودم.
«۲۸ مهر ۴۰۳/ ۱۲شب/آماده شدن برای حرکت از زادگاه به سمت دانشگاه»
من:
مواظب باش چمدون رو آروم بزار تو صندوق، حواست کجاستت داداااش
تا لحظهی آخر دعوا با برادر.
« ۲۸ مهر ۴۰۳/ساعت ۱۲:۱۰ شب/ مراسم خداحافظی»
تو ذهنم تکرار میکنم:
گریه نکن، اگه گریه کنی، دلت جا میمونه.
همه مشغول خداحافظی بودن، صداها تو هم میپیچید، مثل فیلمی با صحنهی آهسته.
لبخند زدم، شاید باورپذیرترین دروغ عمرم.
با خودم گفتم: فکر کنم موفق شدم.
تا نوبت مامان رسید.!
یه لحظه همهچی شکست.
اشکام لو رفتن، بی اجازه
آدم پیش پناهش قوی نمیمونه
میریزه، مثل بچهای که نمیخواد هیچوقت تنها بشه.
«۲۹ مهر ۴۰۳/ صبح/ دانشگاه علوم پزشکی مازندران»
تازه این قصه شروع شد
ثبت نام شما با موفقیت انجام شد.
«۲۹ مهر ۴۰۳/ بعدظهر/ خوابگاه»
+خانوم سرپرستی:
بفرمایید کلید شماره اتاق ۱۱۸، ۱۱۸A
-هن؟ A و B چیه؟
+برو داخل سوئیت خودت متوجه میشی.
«شبِ اول خوابگاه»
-وای افتادم تخت بالا
-عدم وجود کابینت کافی
-عدم وجود یخچال و و و
بدبختی شروع شد.
...
این دختره خوب بنظر میاد بزا باهاش دوست شم
عه از همه بدتر شد که.
«۴ آذر ۴۰۳/ یک ماه بعد/ مستقرشدن در خوابگاه»
آخ چقد مامان به موقع زنگ زد
بزا براش اتفاقات اخیر رو تعریف کنم:
+مامان سر تخت دعوا شد
+مامان سر هر چیز کوچیکی که تو خونه برای خودم داشتم اینجا باید بجنگم
+به زور تحمل کردم که نزنم زیر گریه مامان
+مامان اینجا همش بهم میگن: لوسی، سوسولی
+مامان خستهشدم ،حوصله ندارم، میخوام برگردم خونه
+مامان بغض دارم، گریه دارم.
فکر شماره ۲:
برم دانشگاه حتما روتینم رو از روز اول حفظ میکنم تا لایف استایلی که جون دادم برای ساختنش بهم نخوره
«چند ماه بعد در حال غر زدن به خواهر بزرگه:»
-نه میرسم برم باشگاه
-نه زبان میخونم
-نه فیلم میبینم
-ن کارهای هنری رو تمرین میکنم
-تازه کلی شیرنی جات و هله هوله هم میخورم
هیچ چیز اونجوری که من میخوام، پیش نمیره
نورونها مغزم با سلول های قلب:
جنگ جنگ جنگ تا پیروزی
شبا خودخوی دارم
خودخوری زیاد
نمیدونم، شاید من دارم زیادی زندگیُ سخت میگیرم
شایدم بخاطر اینه که همین روزای عادی، عادات زندگیِ آیندم رو میسازه
خلاصه نتیجهی این مشکلات؟
منعطف شدم،
برنامه ریزی درست حسابی و اصولی، بزرگتر شدم،
دیگه اون سن رو رد کردم که هی میگفتم من دوست ندارم بزرگ شم
داره از رنگ سورمهای و قهوهای خوشم میاد
همچنین قبل خواب دمنوش میخورم
از دمنوشی که متنفر بودم رسیدم به مرحلهای که خودم درست میکنم
نمدونم شاید همه از عوارض بزرگسالیه
یادگرفتم هزار و یک کارُ باهم هندل کنم
مثلا درحالی که داری قابلمه رو هم میزنی تا ته نگیره جزوهی چرب شده رو به روته و داری برای میانترم میخونی، به همراهِ چاییای که توی لیوان از بس عاشقی کشیده دیگه قلبش یخ کرده و ناگهان با صدای آلارم گوشی که وقتشه بری لباساتو از ماشین لباسشویی دربیاری از توهمات بیرون میای.
«سهشنبه، اولین کلاس یه ترمک»
استاد اول، سر گروه رشته:
شما خوبید فلانید، کلی اتفاق خفن منتظرتونه
با شوق تو این مسیر قدم بردارین.
«سهشنبه، دومین کلاس یه ترمک»
شما که الان اینجایید قطعا یه روزی همتون پزشکی میخواستین، غیر این نیس نه؟
پس خاکتوسرتون!!!
افسردگی، ماتم، بیعلاقگی بعضیا به رشته، غر زدنای بیپایان.
وای فلانجا کجاس؟
اون یکی چی گفت؟
اون یکی چرا نگام کرد؟
یه روز استاد با خاک یکیمون کرد،
یه روز هم با یه جملهی بیهوا، انگیزه پاشید روی جمع خستهمون.
دوباره خوابگاه، دوباره دعوا.
وسطش یکی گفت: «چایی بذارم؟ تخمه هم دارم.»
من خطاب به دوستام:
حالم بده از پس این مشکل بر نمیام،
دوستام خطاب به من:
ما کمکت میکنیم تا حل نشه از کنارت نمیریم.
زمان گذشت..
ارتباط بیشتر با دانشکده و دانشکدهها
کمی دوست شدن
اما هنوز گارد بالا
سؤال ثابت ذهنم:
من چیام؟ کیام؟ کجام؟
روتین؟ نابود.
حتی نمیرسیدم درست درس بخونم.
زمان برکت نداره یا من از مدار افتادم؟
وای
ماه های اول گذشت
ارائه! ارائه چی چیه؟!
استرس زیاد
با موفقیت انجام شد.
یه قدم خوشحالی
هیجانات
غم
افسردگی
ذوق
امید
حس خوب
انگیزه
و و و
ترم یک گذشت بین استرس و ارائه و شبای بیخوابی.
هر روز یه ذره رشد، یه ذره فروپاشی.
یه اپسیلون از امید، یه مشت جنگ درونی.
+نصیحت؟ نه پند،
نکُش خودتو، بذار بگذره.
ترم یک فقط واسه زنده موندنه، نه قهرمانی.
از ترم دو، دنیا یهکم آرومتر میشه.
فقط یادت نره…
درس بخون، تو فورجه لااقل درس بخون
استاد پاس میکنه ولی شایدم نکنه.
...
اینا همه فقط اندازهی یه سر سوزن از حسهاییان که قراره تجربه کنید.
بالا و پایین داره، خنده و اشک، ذوق و خستگی.
ولی اگه یاد بگیرید منعطف باشید،
اون آدمی که از اینجا بیرون میاد،
هیچ شباهتی به آدمِ روز اول نداره.
یهجور دیگه نگاه میکنه، یهجور دیگه دوست داره
و یهجور دیگه دلش تنگ میشه.
و در آخر،
یه جمله برای تویی که دانشجوی خوابگاهیای:
دوری، خستهای، اما هنوز ادامه میدی
دانشجوی راه دور،
به جایی تعلق داری که هنوز کسی منتظرت هست
حتی اگه فقط یه صدا از اونور تلفن باشه که بگه:
«مامان؟ رسیدی؟»
و یا
«رفیق؟ کهی میرسی؟»
هرچقدر هم دور باشی.
کلامِ نویسنده خطاب به کودک درون:
نترس قورباغه کوچولو، هواتو دارم.
زهرا علییاری، ترم۳ بهداشت عمومی
نشریه دانشجویی مسیر
|@masir_mazums|🌱