شوالیهی جوان چشمانش را باز کرد.
روی زمین افتاده بود. خونریزیاش بند نمیآمد و نفسکشیدن هر لحظه سختتر میشد. عضلاتش گرفته بودند و چند ردیف از استخوانهایش خرد شده بودند. یک غول سبز به او حمله کرده بود؛ از آن غولهایی که چرک و کثافت از سر و رویشان میچکد.
غول آرامآرام به سمت نعشهی نیمهجان شوالیه قدم برمیداشت. غولها عجله نمیکنند؛ زجر دادن شکار وقت میبرد.
مرد جوان هنوز در شوک بود. نمیتوانست باور کند درست شبِ قبل از مراسم «شوالیهی سفید» یک غول به او حمله کرده باشد. فکر میکرد فردا بالاخره شوالیهی سفید خواهد شد و خستگی از تنش بیرون میرود؛ اما سرنوشت او را به بازی گرفته بود. سالهایی که به جزیره آمده بود، جلوی چشمانش مرور میشد؛ تمام چهار سالش.
سال اول با صفهای طولانی، کلاسهای سنگین شمشیربازی و خوابهای کوتاه گذشت. شوالیه دیر میخوابید و زود خیالبافی میکرد؛ خیالهایی که همیشه دور از دسترسش بودند.
سال دوم راه قلعه را بلد شده بود. هر بار از همانجا رد میشد و نگاهش را میدزدید؛ شاهدختی آنجا زندانی بود. هیچوقت جرئت نزدیک شدن نداشت؛ چون یک اژدهای سرخ دختر را زندانی کرده بود.
سال سوم پر از جلسه، نقشه و حرفهای بزرگ بود؛ شبیه کاری که قرار بود روزی شروع شود، اما شب که میشد، همهچیز همانجا میماند و شوالیه با خستگی به تخت بازمیگشت.
سال آخر، تمام افکارش حول تبدیل شدن به «شوالیهی سفید لعنتی» میچرخید و اعمالش خلاصه میشد در شمشیری که فقط برای تمرین از غلاف بیرون میآمد.
صدای خرخر غول حالا نزدیک بود و هر لحظه واضحتر. شوالیه مخلوطی از خون و دندانهای خردشده را از دهانش بیرون تف کرد تا بتواند کمی دیگر نفس بکشد.
غول آنقدر نزدیک بود که شوالیه میتوانست ضربان قلب موجود بیدل را حس کند؛ ضربانی که برای او آشنا بود.
در آخرین لحظات، تنها چیزی که شوالیه به آن فکر میکرد صورت شاهدخت بود. هرگز نمیدانست شاهدخت واقعاً چه شکلی است؛ فقط میدانست اگر دیر بجنبد، دیگر آنجا نخواهد بود. هر بار که برای گشتزنی به جزیره میرفت، دختر بیچاره را تصور میکرد که منتظر نجات است؛ اما هیچوقت جرئت رویارویی با اژدها را نداشت. میترسید کشته شود و حالا در حال کشته شدن بود؛ بدون اینکه حتی حمله به اژدها را امتحان کرده باشد.
حتی اگر امشب غولی به استقبالش نمیآمد، باز هم باید برای همیشه جزیره را ترک میکرد و به شهر سلطنتی میرفت تا بهعنوان شوالیهی سفید خدمت کند. پس، به هر حال، شاهدخت را از دست داده بود.
حداقل خودش اینطور فکر میکرد.
غول که حالا درست بالای سر شوالیه ایستاده بود، نعرهای کشید و گرزش را بالا برد.
شوالیه تصمیم گرفت چشمانش را ببندد؛ اما پیش از آن، چیزی آشنا را در صورت غول دید. دیگر دیر شده بود.
شوالیه چشمانش را بست.
نه از ترسِ مرگ،
بلکه از ترسِ اینکه بفهمد میتوانست جور دیگری زندگی کند.
مرد جوان چشمانش را باز کرد.
تشویقِ سالن فارغالتحصیلی هنوز ادامه داشت، و پایان یک فصل دیگر از زندگی آهسته وارد واقعیت شد.
او فهمید بعضی چیزها عجله نمیکنند؛
آینده هم همینطور.
✍🏻محمدرضا حاجاتی ترم یک بهداشت حرفهای
نشریه دانشجویی مسیر🌱
| @masir_mazums |📖