
شب، بی نور و صدا، سکوتی و جسمی در سکون، خیال ست که همه چی آرام، اما ...
... به یک باره رگباری بی صدا سلسله بار میبارد، خیس میکند بدون آن که کسی بشنود صدایش را.
فقط رگبار نیست، زلزله ای بی پیش و پس، لرزه ای بی هیاهو که کل تنم را میلرزاند، قطع نمیشود و میزند مَشکِ بدنم را تا کره ی بغضش آماده شود و دهانهی دهان آتشفشانی ام باز میشود و درد دلِ زمینِ وجودم بیرون پرتاب میشود، بی هدفِ گوشی شنوا، بدون آن که صدایی بی آید، پرتاب میشوند هِق هِق ها از دهان، با هر لرزه ای ، هِقّی.
دست هایم زمین را چنگ میزنند، زایمانی در حال وقوع است، دردهایی که قُل به قُل به دنیا می آیند ...امااااا اثرشان بر رَحِم جانم میماند.
... حال همه چی آرام شده، جسمی نیمه جان از این همه بلا برجای میماند، دهانی خشکسالی زده از بس که آسمانش باریده.
جسمی بی جان که جانی ندارد برای بیرون کشیدن خود از زیر آوارها ، چشمانی غرق در سیل رگبار، خیره ست به آسمانی گچی، نفس های با فاصله بعد از زایمان ، چشمان خسته ام جان زنده ماندن ندارند میخواهند سقوط کنند به خواب، خوابی شفاف ، خوابی که بتوان خود دنیای آن را نوشت و حیف خوابی که یه سال آن یک ساعته ست و زود تمام میشود.
... چشم هایم به سیاهی میروند، به خوابی شفاف ....