
دو عمارت بزرگ در انگلستان با فاصله ای نه چندان زیاد از یکدیگر و متعلق به آقای هدکلیف. دو خانهٔ قدیمیِ عجیب که یکی را که نامش تراش کراس گرنج بود را آقای لاک وود جهت اقامت زمستانه اجاره کرده بود. خانه به اندازهٔ کافی از شهر دور بود. مکانی ساکت و آرام برای گذران اوقات فراغت. ماجرا از آنجا آغاز می شود که یک روز آقای لاک وود به منزل صاحبخانه اش می آید و به خاطر طوفان شدید مجبور می شود شب را در آنجا بگذراند. او ابتدا متوجه ارتباط عجیب اعضای خانواده با هم می شود. خدمتکارانِ عبوس و غالباً عصبانی، عروسِ بیوهی آقای هدکلیف که نه از خانه بیرون می رود و نه با کسی معاشرت می کند، یکی از خدمتکاران که بیشتر به نظر می رسد که یک اشراف زاده است و خود آقای هدکلیف که برعکس، رفتارش به اشراف زاده ها نمی ماند. لاک وود شب را به اجبار در اطاقی به سر می برد و یک انجیل کهنه راز آن خانه های مرموز و اهالی مرموزترش را بر ملا می کند. روایت هایی از ربع قرن پیش و شخصیتهایی به نام کاترین و هیندلی. لاک وود تازه می فهمد که در انتخاب مکانی آرام برای تعطیلاتش کاملاً اشتباه کرده است.
پسری بی خانمان که اربابش آقای ارنشاو او را در حال گرسنگی در لیورپول دیده بود و با خود به خانه اش آورده بود. او انگلیسی بلد نبود و معلوم نبود کیست و از کجا آمده است. نامش را هدکلیف گذاشتند. کاترین دختر خانواده با او ارتباط خوبی داشت ولی برادرش هیندلی نه. ارباب رفتارش با آن پسر به حدی خوب بود که باعث تعجب همگان می شد. وقتی که آقای ارنشاو از دنیا رفت و هیندلی ارباب جدید عمارت شد اوضاع جور دیگری تغییر کرد.
بلندیهای بادگیر روایت پسری است که تحقیر می شود فقط و فقط به خاطر بی خانمانی و بی اصل و نسب بودنش. ابراز عشق او برای دختری از طبقه اشراف زاده ها نادیده گرفته می شود. او می رود امّا نه برای گریز که برای برگشتن و انتقام گرفتن. اهالی هر دو عمارت از کینه و انتقام جویی های او بی بهره نمی مانند. گاهی تحقیر از یک انسان می تواند یک هیولا بسازد.
و این عشق بود که نه مُرد و نه میراند زنده ماند، جوانه زد و به ثمر نشست.