تموم شد...


حالم خوب نیست.

درد توی دنده های سمت راست قفسه سینه ام پیچیده.

احساس می کنم سنگین شدم.

حالت عجیبی که با همیشه فرق میکنه.

فکر می کنم رفتنی ام.

حسی بهم میگه چیزی نمونده.

یعنی بعدش چی میشه...

خیلی می ترسم...

آه...

تموم شد...


درست حدس زده بودم.

دم آخرم بود.

فکر نمی کردم مردن به همین راحتی باشه.

حیف یک عمر که ترسیدم و نگران این لحظه بودم که از هر کاری راحت تر بود.

مرگ کار سختی نیست. از فرشته های عذاب هم خبری نیست.

یک عمر حرف مفت زدن درگوشمون.

چقدر خوبه ولی.

حالا آزاد آزادم.

سبک شدم مثل باد.

دارم چرخ می زنم.

باور کردنی نیست.

یعنی من به این زیبایی، به این عظمت، با این بُعد وسیع و بلند، توی اون تَن جا گرفته بودم؟

زندگی کرده بودم؟

توی اون لجنزار زشت و کبود؟؟؟

عجب حکایتی...

وه چه حسی، چه شوری...

اینجا همه چیز رو به بالاست...

بالاخره برگشتم سرجای اصلی خودم.

من دیگه برگشتنی نیستم به اونجای غریب و عجیب.

جای من اینجاست...

چه شوقی، چه اوجی...


ای داد بیداد.

چه خبر شده؟

دارم کشیده میشم پایین دوباره

ین چه حکایتیه باز خدایا.

این چه بیدادیه.

دارن میفرستنم اون تو دوباره.

توی اون لجنزار.

زشت و غریب ...

ولی من نمی خواااااام.

راه فرار کجاست؟

خدایا...

خدایا...

خدایا...

می ترسم...

هووووووووووووووف


آخ آخ درد میکنه.

سینه ام درد می کنه.

تشنه ام... سنگینم... این چه خوابی بود؟

خدایا ...رحم کردی به من.

نَمیرم یک وقت...

می ترسم...

خدایا نذر می کنم از این بستر مرگ بلند بشم گوسفند قربونی کنم.

از این بستر بلند بشم بندگی می کنم برات...



این داستان خیالی، بر اساس چهار داستان واقعی نگاشته شده است:


قربونی

زن عموی من، سال گذشته از دنیا رفت.

من برای آخرین بار نرفتم به دیدنش.

یعنی موقعیتش پیش نیامد که بروم. ولی آن هایی که رفتند تعریف کردند که روزهای آخر ، رنگ رخش زرد، چشمهایش از حدقه بیرون زده ، صورتش ورم کرده،

اصلا بوی مرگ میداد.

با این حال هنوز امید به زندگی داشت.

در همین حال و روز دم دمای آخر، بی حال و زار گفته بود: نذر کردم خوب بشم و گوسفند قربونی کنم.

هنوز به باور نرسیده بود که باید برود.

دل بکَند از این لجنزار...


روح

یکبار در خانه مان را زدند.

شب بود و در خانه تنها بودم.

اتاق تاریک بود و روی تخت دراز کشیده بودم.

با شنیدن صدای در با هول و هراس و گویی می دانستم چه کسی پشت دَر است بلندشدم و روی تخت نشستم و از شدت ترس فریاد زدم:

کیه؟

صدای زن عموی مادرم که یک سال و اندی پیش به رحمت خدا رفته بود، در فضای وهم آلود اتاق پیچید.

با صدای ترسناک وهم گونه ای از پشت در گفت: ... خانم هست؟

با ترس بیشتری فریاد زدم: نه خیر نیست!

اما او جمله اش را تکرار می کرد.

نمی رفت و همه وجودم را وحشت فرا گرفته بود.

مرا صدا می زد...

از روح می ترسیدم.


ناگهان و بی مقدمه ، صدایی مثل باد در گوشم پیچید:

هووووووووووف

و از خواب پریدم.

دیدم به جای اینکه روی تخت نشسته باشم، روی همان تخت دراز کشیده بودم.

هیچ چیز تغییر نکرده بود.

اتاق، همان اتاق تاریک بود و درِ خانه همانطور بسته ، با این تفاوت که حالا هیچ کس پشت در نبود.

هیچ روحی پشت در نبود.


کابوس دیده بودم.

حالا که بیدار شده بودم بیشتر می ترسیدم.

مطمئن نبودم روح زن عموی مرحوم مان واقعا به سراغم آمده بود یا نه.

اما حالا که بیدار بودم و همه چیز رنگ واقعیت به خود گرفته بود، اطمینان داشتم که روح خودم یک لحظه از جسم دراز کشیده من بلند شده و نشسته بود.

شاید او بود که با آن روح پشت در حرف زده بود ، شاید هم نه؟

و بعد

صدای برگشتن روح به جسم خود را شنیده بودم.

شاید این صدای شتاب فرود روح به جسم خاکی بود.

هووووووووف


اتاق عمل

قرار بود عمل بشوم.

خیلی ترسیده بودم زیرا بار اولم بود.

هرچند اتاق عمل را صدبار هم که تجربه کنی باز هم ترسناک است.

پرسنل اتاق عمل وقتی دیدند رنگ به چهره ندارم ، مثل یک دسته فرشته مهربان دوره ام کردند و با خنده و شوخی مرا خارج از نوبت بردند به اتاق عمل

مابقی ماجرا سریع پیش آمد.

پوشیدن لباس مخصوص اتاق جراحی و دراز کشیدن روی تخت و ...

بیهوشی.

در حالتی هشیار و با ضمیری آگاه بیهوش شدم.

صحنه بعدی این سناریو به این شکل اتفاق افتاد:

همه چیز به رنگ سبز بود. صورت هایی محو پایین را نگاه می کردند. مدام حرکت می کردند.

سرو صدایی مبهم شبیه همهمه همه جا را پر کرده بود.

می دانستم تخت من کنار دیوار اتاق جراحی تکیه داده شده بود و یک تخت دیگر در مرکز اتاق قرار داده شده بود. همه جمعیت پزشک و پرستاران و پرسنل، دور آن تخت در مرکز اتاق عمل حلقه زده بودند.

در این حال با بی حوصلگی با خودم حرف می زدم که ای بابا پس کی نوبت عمل من می رسد؟ چقدر باید منتظر بمانم؟

هیچ وقت اینقدر در خواب با خود حرف نزده بودم!

هنوز منتظر نوبت خود بودم که حس کردم تخت مرا را تکان دادند و به آسانسور بردند.


با خود گفتم چرا مرا عمل نکرده، بازگرداندند ؟

باز با خود حرف می زدم...

و بعد تقلا و تلاش برای به هوش آمدن و ...

و فهمیدم ، عمل شده بودم.


او که وسط اتاق زیر دست تیم جراحی، عمل می شد من بودم و این یکی که چسبیده به دیوار ماجرا را نگاه می کرد نیز من بودم و شاید روحم بود که حیران و بی قرار ماجرا را تماشا می کرد.


آخرین لحظه

یکبار خواب دیدم در حال پرواز لابلای کوه های سنگی هستم.

پروازی از جنس خواب.

بی محابا و حساب نشده، سریع و بدون اراده.

سریع تر از باد.

ناگهان یک صخره سنگی ، پیش چشمهایم ظاهر شد.

تا کنون، در زندگی چیزی نزدیک تر از این صخره به خود، ندیده بودم.

داشتم با تمام قوا به کوه برخورد می کردم.

یک لحظه برایم مسجل شد که آخرین لحظه عمرم فرا رسیده.

آخرین لحظه زندگی، عجیب بود.

هیچ مجال و فرصتی نبود که با زندگی خداحافظی کنم.

در آخرین لحظه که داشتم با صورت به کوه می خوردم ، صدایی در گوشم پیچید.

صدای خودم بود که

آخرین جمله زندگی ام را گفت:

تموم شد.


سوسن چراغچی

زمستان 1394