
در خانه دو ماهی قرمز داریم که یادگار نوروز امسالند.
هر وقت آب تُنگ شان را عوض می کنم به یاد زندگی خودمان می افتم. زندگی ما ادمها.
این طفلکی ها که در یک تُنگ شیشه ای اسیرند و دستشان از دریا و آسمان خدا کوتاهست باور کرده اند که همه دنیا همین جایی است که در آن دست و پا می زنند. زنده اند و خیال می کنند زندگی می کنند.
من برای تعویض آب تُنگ، ماهی ها را به ظرف دیگری منتقل نمی کنم.
بلکه آب همین دنیای کوچک را با حضور خود آن ها آرام آرام و کم کم خالی می کنم.
البته حواسم هست هنگام عوض کردن آب، روی ماهی ها به نقطه ای امن باشد یعنی به سمت دیواره ظرف نه به سمت آنسوی آب تا ماهی ها یکباره هول نکنند و از ترس به بیرون تُنگ شیرجه نزنند.
در آخر کمی آب، انتهای تُنگ نگه می دارم تا ماهی ها از تشنگی نمیرند.
و در پایان آب تازه درون تُنگ می ریزم.
طبیعتا در مرحله اول، ظرفِ یکی دو دقیقه _که به حساب ماهی ها یک دوره زمانی طولانی است _ دریای ماهی های قرمز من، سخت متلاطم می شود و بعد به بیرون سرریز می کند.
این سونامی، یکباره ثبات و سکون دنیای شان را بر هم میزند و آرامش را از آن ها می گیرد.
وقتی تلاطم دریا آغاز شد ماهی ها نگران می شوند و این نگرانی طبیعی است زیرا ماهی همیشه از بی آبی و مرگ می ترسد. و بعد نوبت سرریز آب است به جهان ماورا. جایی دور از دیدرس ماهی ها.
هر چه بیشتر می گذرد آب دریا کمتر و ترس و نومیدی بیشتر میشود.
ماهی ها هنوز زنده اند هنوز آبی برای ادامه حیات باقیست اما هراس از آینده، دلشان را به آشوب می کشد.با این وجود، هنوز به بهبود شرایط امید دارند. هنوز دل به نا امیدی نسپرده اند.
اما با تداوم شرایط، کم کم امید می رود و به جای آن ، هیکل سیاه یاس و ناامیدی پیش چشمشان قد می کشد. آب ، مایه زندگی، کمتر و کمتر می شود و شرایط بدتر و بدتر.
حال دیگر ماهی ها هم نگرانند و هم نفسشان تَنگ.
مشکلات از پا درشان آورده و کاری از دست آن ها بر نمی آید.
چقدر فشار و تنگنا...
خدایا مگر طاقت و توان ماهی چقدر است تا چنین بار سنگینی را بر دوش کشد و چنین روزهای سختی را در عمر کوتاهش به چشم ببینند؟
ولی انگار راه امید دیگری نیست.
آب بقدری کم می شود که ماهی های من به ته خط میرسند. به انتهای تُنگ.
دیگر صحبت از ترس و نا امیدی، صحبت از فشار و مشکلات نیست حال دیگر زندگی و بقای ماهی ها به خطر افتاده.
سخن از مرگ است و نبودن.
وقتی آب تُنگ تقریبا خالی میشود، طفلکی ها تسلیم می شوند. وارونه می افتند و در واپسین لحظات زندگی، دعا می کنند: آب آب.
چقدر بیرحمانه. این چه ستمی است دیگر؟
آیا نمی شود با ماهی به عدالت رفتار کرد؟
نمی شود این مخلوقات ظریف را با شرایط بهتر با عزت و احترام از تُنگی به تُنگ دیگر جابجا کرد؟
نه نمی شود!
برای ماهی ها بهتر است که در شرایط و در ظرف زمان و مکان خودشان، نه یکجا بلکه بتدریج ،
تغییر را تجربه کنند. ماهی را نباید یکباره از آب جدا کرد حتی اگر برای یک لحظه باشد.
این عین عدالت است.
درست در لحظه ای که ماهی ها دراز کش کف تُنگ افتاده و از شدت ترس از مرگ، تند و تند تر نفس میکشند، درست در لحظه تسلیم ، تغییر اتفاق می افتد.
هوای تازه، آب پاکیزه به زندگی شان سرازیر می شود.
دریا و دنیایشان دوباره پر از آب می شود و رنگ زندگی، دنیای ماهیانه شان را دوباره زیبا می کند.
باز شور شنا کردن ، در وجودشان جان می گیرد و شروع می کنند به زندگی کردن.
این حکایت زندگی ما انسانهاست.
زمانی که گرفتار بلا و حادثه ، به تعبیر قران گرفتار ترس، فقر و مصیبت،بیماری و ...می شویم دنیای کوچک مان، از گرداب بحران و آشوب متلاطم می شود.
ما چند مرحله را تجربه می کنیم.
نخست نگرانی و ترس از آینده.سپس ناتوانی و استیصال در برابر فشارهای روزافزون زندگی.
شکست پشت شکست.
سرانجام کم می آوریم و در برابر همه ناکامی های زندگی تسلیم می شویم.
و در همین مرحله تسلیم، یکباره دری از دریای رحمت خداوند به روی ما باز میشود و شرایط تغییر می کند. مشکلات عقب می کشند و آسایشِ امید رخ می نماید.
باز زندگی ...
و چه زیباست زندگی.
ما مشکلات و سختی ها را بلا می دانیم و گیج و سردرگم هستیم که ریشه و سرمنشا این بلا از کجاست.
اصلا آیا این واقعا بلاست؟ نه بلا به معنی آزمون الهی.
بلکه بلا به معنای سختی و تغییری که مثل تیر غیب، از پشت درهای بسته آسمان، بسوی مان پرتاب می شود و به پندار خود، هیچ نقشی در پیدا شدنش نداریم.
ما متوجه نیستیم چیزی که بلا و مصیبت می نامیم، بلا نیست بلکه بواقع مهیا شدن شرایط تغییر در زندگی ماست.
ما با اشتباهات و خطاها و گناهان بی شمار، محیط و زمینه زندگی خود را به لجنزاری بدل کرده ایم و خدای مهربان این لجنزار را برای ما نمی پسندد.
دست پرمهر خود را بلند می کند تا زندگی مان را به سمت غنا و کمال_چیزی که شایسته و سزاوارش هستیم_متحول کند.
هرچند تغییر برای ما سخت و درداور و ترسناک است.
ما هیچ وقت در بدترین شرایط از گرسنگی و تشنگی از سرما و گرما از نخوابیدن و خستگی نمرده و نمی میریم.
اینها شرایط واقعی ما برای زندگی هستند. ما بی روزی نمی مانیم. قرار نیست بمیریم بلکه تنها مدتی دچار درد می شویم.
درد فقر،درد بیماری، درد دلتنگی، درد شکست،درد...
خدا تنها آب تُنگ را عوض می کند.
فقط از میزان رفاه و آسایش کاذبی که در طول هزاره های پی در پی برای خود ساخته ایم و تصور می کنیم بخشی از نیازهای زندگی ما هستند، می کاهد.
به فشار و تنگنا دچارمان می کند تا هم امتحان پس بدهیم و صاف و خالص شویم و هم آماده برای تغییر و تحول بهتر.
ما در این دنیای مادی، هم زندگی می کنیم و هم فرایند کمال را طی می کنیم.
این فراز و نشیب آنقدر در زندگی ما تکرار میشود که سرانجام به ماهیت دیگری تبدیل می شویم. به الماس.
انسان هایی که بار گران سختی ها و مشکلات بی امان زندگی را تاب می اورند و جوانمردانه،
شان انسانی خود را حفظ می کنند، همچون الماسند.
اینان با یاری خدا، به ماهیت برتر دست می یابند.ماهیتی فراتر از فرشته.
بچه ادمیزاد پاکترین مخلوق خداست. سبکبار از گناه.
اما به باور من انسان هایی که در کوران زندگی به مشکلات پی در پی دچار میشوند و از انواع و اقسام ازمون ها سربلند بیرون می ایند، از این نیز فراترند.
انسان های بلادیده ی سربلند، در انتهای طیف انسانیت، قرار دارند.
سوسن چراغچی
زمستان 1394