
پیرمرد آنقدر ضعیف و ناتوان بود که حتی نمی توانست عصای خود را براحتی جابجا کند.
با این وجود و با این حال و روز به نانوایی آمده بود تا برای اهل و عیال خود نان بگیرد.
وقتی نوبت به او رسید، چهار پنج سنگک سنگین و داغ را بزحمت و با کمک دیگران زیر بغل زد و در مقابل دیدگان بهت زده مشتری های نانوایی ، لنگ لنگان و عصازنان رفت.
هرچه او دورتر می شد، من بیشتر با این تردید خود کلنجار می رفتم که آیا بهتر نیست همراهش بروم و نان ها را تا خانه برای او ببرم؟
یا اینکه جای حقیر خود را در صف نان، نگه داشته و همانجا که ایستاده ام درجا بزنم؟
ولی خدا را شکر که این تردید و دودلی عذاب آور، زیاد طول نکشید.
زیرا پیرمرد لرزان و رنجور، در حالی که از نانوایی چند قدم بیشتر دور نشده بود و در حالی که نان ها را زیر بغل داشت، زحمت دیگری بر خود هموار کرد و به درون مغازه ای نزدیک نانوایی رفت تا چیز دیگری بخرد.
لابد برای صبحانه خانواده، بجز نان داغ و تازه، چیز های دیگری نیز لازم بود!
از دیدن این صحنه به جای آن که از بی انصافی خانواده او دلم بیشتر به درد آید، خیالم راحت شد و از دودلی و کشمکش با خود بیرون آمدم.
زیرا با دیدن ورود او به آن مغازه، در وجود او به جای ضعف، توانایی و رضایت دیدم و این گونه نتیجه گرفتم که این پیرمرد خودش خواسته بود، با آن پشت خمیده و آن تن و بدن نحیف و کم جان، نان آور خانواده ای باشد تا سرپا باقی بماند و تا آخرین دم، زندگی کند.
نه آن که زنده بماند، بلکه بواقع زندگی کند.
او خود می خواست که تکیه گاه جماعتی باشد تا اینکه به آن جماعت تکیه کند.
حتی اگر هم ناچار به این بود، چه خوب که تکیه گاه شده بود.
او اگرچه پیر ولی توانمند بود و هرگز به کمک من و امثال من، نیازی نداشت زیرا عصایش بهترین تکیه گاهش بود...
فکر رفتن با او را از سر بیرون کردم و گذاشتم تا برود.
سوسن چراغچی
28 مهر 1396