
طفلکی چیکا
چقدر دلم براش می سوزه.
اینهمه زحمت کشید. اینهمه عشق داد، اینهمه مادرانگی کرد ولی آخرش هرچی اون تو بود، پوک از آب در اومد.
ساختن با این مرد بی حاصل، سرد و دمدمی، خودش قصه پر غصه ای بود.
چیکو رو میگم.
اون جفت سردمزاج، که هرچی چیکای گرم و عشق طلب، براش دلبری کرد، محلش نمیگذاشت که نمیگذاشت....
صبح تا شب کار چیکا دلبری بود
مدام به چیکو نزدیک می شد براش آواز میخوند خودشو بهش می مالید ، سرشو پیشش خم می کرد که اونم یک کاری بکنه یک نازی، یک ابراز نیازی
تازه بعدش یک سواری گرفتنی ...سواری دادنی
چه میدونم هر کاری که به یک فرایند طبیعی و غریزی، یعنی جفت گیری منتهی بشه. همون مسیر راست و درست که خدا برای همه مخلوقاتش مقرر کرده، همون داستان خلقت جفت جفت*
هرچی نباشه چیکا یک زن بود
هم دلش مرد و همسر می خواست هم از این طریق آرزوی مادر شدن داشت، سُر خوردن به سرازیری زیبا و پرخطر مادرانگی
اما از این دیگ سرد، بخاری در نمی اومد.
چیکو سرد و آروم بود
همونطور یک گوشه قفس می نشست و بغ می کرد
به نازکردن های چیکا هم توجهی نمی کرد
هرچند پیش خودش میدونست که توی دل این زن چی میگذره
چون به محض این که چیکا بیش از حد نزدیک میشد،ناگهانی و بی دلیل نوکش میزد. سرش جیغ میکشید و از خودش دورش میکرد
انگار که بهش میگفت: برو گمشو زنیکه.... مگه نمی بینی من اهلش نیستم.
این شد که چیکا می اومد سمت ما آدم ها
از سر و کله ماها بالا میرفت و روی شونه و دست مون می نشست تا ناز و نوازشش کنیم
نازش میکردیم و چیکا خمار میشد،بدنش رو خم می کرد و از اون آوازهای مرموز می خوند که برای چیکو می خوند.
انگار در این لحظات روحانی یک چیزی، توی وجود این پرنده روشن میشد
چیکا دیگه اون عروس هلندی بانمک و شیطون همیشگی نبود.انگار که مسخ شده بود
چشمهاش رو خمار می کرد و شروع می کرد به خوندن.یک صداهای عجیب از وجودش بیرون میزد
نمیدونم این یک لذت زمینی بود یا یک حالت آسمانی ...
ما به این حالتها می خندیدیم و سخت نگران این دختر که از بخت بدش یک جفت بی خاصیت گیرش اومده.
عجب بساطی بود.
یکی گرم گرم و سرشار از مستی زنانگی
و اون یکی...یک تنور خاموش.
عینهو کوه دماوند که شاید روزگاری کوره دلش در تب و تاب عشق در فوران بوده، ولی حالا حتی دودی از آتش حسرت هم از وجودش بیرون نمیزد...
یک مجسمه سرد و خاموش...
آره...چیکو خیلی ساکت و غمگین و افسرده بود.
شاید هم اینطور نبود و همه این داستان ها رو ما در ذهن خام بشری خودمون سر هم کرده بودیم.
نگران چیزهایی بودیم که شاید واقعیت نداشت.
این شد که رفتیم و از پرنده فروشی ، لونه ویژه یک زندگی خانوادگی و دارو و افسون خریدیم
تا بخصوص وجود چیکو گرم بشه و به جفتش تمایل پیدا کنه
اما باز خبری نبود و چیکو همونطور سرد بود
انگار که کوه یخ...

تا اینکه یک روز رفتار چیکا عجیب شد،
بنای جیغ جیغ گذاشت و بیشتر از قبل روی سرو کله ما خیمه زد و دیگه خسته مون کرد
بالاخره یک روز صبح...
کف قفس نشست و یک تخم گذاشت!
عجب!
کی این دوتا پرنده رابطه بر قرار کرده بودند؟!
ما که ندیده بودیم
و این شد یک معمای بزرگ که آیا رابطه در خفا برقرار شده بود؟ یا نه...ممکن بود این پدیده حاصل مستی باشه؟
حالتی از سر بی جفتی که مخصوص عروس هلندی هاست؟
ولی چیکا به این معما پایان داد
از فردای اون روز ، یک جور دیگه شد که اصلا نمیشناختیمش
چیکای پر هیاهو، خزید به داخل لونه و سکوت کرد.
من داشتم از غصه دق می کردم...
یعنی چیکا چه بلایی سرش اومده؟
طاقت اینهمه سکوت رو نداشتم
طاقت تغییر رو هم نداشتم
ولی چیکا خودش معما رو حل کرد.
بر خلاف پندار من قرار نبود بمیره بلکه وارد مرحله تخم گذاری شده بود.
فرایند مادرانگی رو آغاز کرده بود...
ای خدا.
پس بالاخره به آرزوش رسید
چیکا از اون روز دیگه از لونه بیرون نیومد.
نشست و
یکی پس از دیگری تخم گذاشت نه یکی بلکه پنج تا
البته بجز اون یکی که کف قفس گذاشته بود و خودش میدونست که پوک بود و همونجا رهاش کرده بود
این وضعیت ثابت میکرد که این دوتا عروس هلندی، دور از چشم ما با هم جفت شده بودند
چقدر شادی بخش بود.
حالا قرار بود پنج تا جوجه داشته باشیم
اما اگه پوک باشند چی؟
اونوقت چیکای شاد و سرزنده مریض و افسرده میشد، همه پرهاش رو میکند و بعدش می مرد
ما هم داشتیم از غصه می مردیم.
ولی چیکا خیلی مصمم بود
خودش نبود ولی از توی لونه اش، صدای زندگی می اومد.
صدای قل خوردن تخم ها خیلی قشنگ بود کاری که پرنده انجام میده تا بچه های آینده رو به نوبت، زیر پرهای نرم و لطیف خودش گرم کنه
هر کی هم به اون لونه نزدیک میشد مثل اژدها به سمتش میپرید و فش فش صدا می کرد
یا از لونه اش میپرید بیرون، بالهاش رو تا آخرین حد باز میکرد و حالت دفاعی به خودش میگرفت
پهلوون پنبه، به خیال خودش به این شیوه، از بچه هاش محافظت می کرد
مادرانگی به هر موجودی قدرت میده
چه ماده شیر باشی، چه آدمیزاد و چه یک عروس هلندی کوچولو
برای صیانت از فرزند،دل شیر پیدا می کنی.
رفتار چیکا هم یک چنین چیزی بود
حتی ما که اینهمه دوستش داشتیم و نازش کرده بودیم و تازه اونم اینهمه ما رو دوست داشت،
براش غریبه شده بودیم
چیکا حتی پاچه چیکو رو هم میگرفت که مبادا به لونه نزدیک بشه
اما دیگه وقتش بود
تردید میتونست به قیمت جون چیکا تموم بشه
بعد از دو سه هفته انتظار بالاخره تخم ها رو از نزدیک وارسی کردیم
زیر و رو و اینور و اونور
ولی...خالی خالی بودند.
هیچی توشون نبود
هیچ خط و خطوطی که شبیه رگ و پی باشه
و هیچ نقطه دل دله زنی، که در وجود اون صدف های سفید قشنگ، دلالت بر وجود مروارید حیات، قلب تپنده، داشته باشه.
آره.
تخم های چیکای عزیز ما همگی پوک بودند
هیچ خبری از هیچ جوجه ای نبود
اما چیکا نمی تونست یا نمی خواست این قضیه رو باور بکنه
اون همه تلاشش رو کرد با تمام وجودش
از تلاشهاش برای بدست آوردن دل دیگری تا زحمتهاش برای آفریدن از هیچ...
بله دیگه...
یا چیکو چیزی به چنته نداشت و یک مردانگی سرد و بی جون انجام داده بود
یا اصلا کاری نکرده بود،بجز تماشا!
در عوض چیکای گرم
چیکای همیشه در فوران عشق، مثل آتشفشان
اون صدف ها رو خودش یک تنه از ته کوره هستی ،
بیرون کشیده بود
از هیچی، به خلق رسیده بود...
اما چون صدف، نطفه نداشت پوک از آب دراومد و هیچ جوجه ای به دنیا نیومد.
مگه به غیر از اینه که همه چیز دوگانه است
خدا همه چیز رو جفت جفت آفریده
بچه دار شدن هم نیاز به تلاش دو نفره داره
اما توی قصه ما فقط یکی از دونفر تلاش کرده بود
پرنده با یک بال، دیگه پرنده نیست.
و آخرش این شد
که داستان، پوک از آب دراومد.
۲۴ اسفند ۱۴۰۳
* *«وَمِن کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» (الذاریات، 49)ترجمه: و از هر چیزى دو گونه [جفت] آفریدیم امید که شما عبرت گیرید
