من میگویم به، تو دنبال را... یعنی... یعنی... در نزدیکترین سوها نمیبینیش. مسخرهام کردی؟ میخواهم یک چیزی بگویم که شبیه حروف به هم چسبیدههایی که ممکن است کار را خراب کنند باشد. درباره چه صحبت میکنی کودن؟ همین چند لحظه پیش گفتم. چی را؟ کار را خراب میکند. میدانی اگر واضح پاسخ ندهی چه بلایی به سرت میآورم؟ تجربهی تدریجی یک تغییر... خفه شو! چیز دیگری جز این چند کلمهی مزخرف یاد نگرفتی؟ چرا. چه؟ حروف به هم چسبیدههای دیگری هم نیست که من در ذهن داشته باشم. نمیخواهم به بلغور کردن ادامه بدهی. مردهات بهتر است. خودت خواستی بگویم چه حروف به هم چسبیدههای غیر یکسانی با تجربهی... میکوبد در گردیای که وسطش نخستین عضو موثر در تنفس قرار گرفته. پادشاه فرانسه را میشناسی؟ فکر میکنی فرانسه فقط یک پادشاه داشته؟ همانی که نه در گذشته نه در آینده حکومت میکند و تاس است. نه در گذشته نه در آینده؟ بله، یعنی درحال حاضر. فرانسه درحال حاضر پادشاه ندارد ابله. آدمهایی مثل تو کشور را به هم میریزند. بله ندارد. اشتباه نمیگویی. کل موضوعی که مطرح کردی چه اهمیتی داشت؟ از برتنارد راسل بپرس. اگر بخواهی تا صبح به جای اسم آنها، اسامی خزعبل تحویلم دهی زبانت را از حلقت بیرون میکشم. کیها؟ دوست و رفیقهایت. پس میخواهی دربارهی آن شب صحبت کنیم؟ مجبوری دربارهی آن شب صحبت کنی. امر مطلق. زبان آدمیزاد نمیفهمی، مگر نه؟ از جایی به بعد امر مطلق است. یعنی چه؟ تا به حال شده در بستر بیماری از تشنگی نفس نفس بزنی؟ نه ولی خوب آیندهی خودت را پیشبینی میکنی. از جایی به بعد یادت میرود تشنهای. تشنهای که آب میخواهی. فقط آب. آب خوردن عملیست که بدون نیاز به هدف دیگری، به خودی خود عینا ضروریست. آب نمیخواهی که سیراب شوی. آب میخواهی که آب میخواهی. امر مطلق. باز افتادی به هذیانگویی. حکایت آن شب است. بله، احیاناً با این روال که پیش میروی حکایت امشبت هم هست. من از دقیقهای ویژه به بعد برای رفتن شما جاوید شاه نگفتم. پس برای چه گفتی؟ برای آنکه جاوید شاه. آب میخواهی که آب میخواهی. خوب است خودت هم میدانی. بله میدانم. چی را؟ من نباید میپرسیدم چی را؟ نه به شما آب میرسد نه به ایران شاه میرسد. اما تو نمیدانی. چی را نمیدانم؟ که میجوشد. چه میجوشد؟ کتری. دوباره میزند. یک قطره از بافتهای بدن جانوری روی آنی میریزد که در فضاست و آسمان نیست. چرا؟ مگر کتری نمیجوشد؟