گولت زدهاند. اگر جواب درست و حسابی بدهی شرایطت بهتر میشود. احمقانه است. چه چیزی احمقانه است؟ بساطمان. مرا ببخش. مگر نمیگفتی ابلهام؟ بله، غلط کردم. از خیرت نمیگذرم، جواب بده. چی را؟ نمیدانم. بپرس. من را دوست داری؟ نمیفهمم. آدمها معمولاً توی این حالت طرف مقابلشان را دوست دارند. چرا؟ چون میترسند. دوست داشتن واقعی ترس ندارد. دارد. تو از کسانی که دوستشان داری میترسی. بله. چرا؟ چون ممکن است از شماها کتک بخورند. بعد؟ بمیرند. بعد؟ دیگر ندارمشان. بیشتر کدامشان؟ الآن مجبورم جواب بدهم. بله. مجبوری. آن تلفنم را که غیرهمراه نیست بگرد. ممکن نیست. ماکیاولی نمیفهمد. چرا؟ دوست داشتن و ترس. نفهمیدم. جداشان میکند. چرا وقتی کنترلش را داشتی فرار نکردی؟ تا کجا؟ پس به خاطر کینه نبود. تو چرا نمیبریام یک جای دیگر؟ بهتر از اینجا؟ اینجا را دوست داری؟ بله. چرا؟ سریع پیش میرود. بعدش؟ بعدش؟ پرتم میکنی پایین؟ تثمیم نگرفتم. وقتی صبح شود؟ نگفتی، کدامشان؟ نمیترسی دروغ بگویم؟ نه. خودم را. من دربارهی عزیزانت حرف زدم. چه جالب. من هم دروغ گفتم. دروغ نیست، جواب پرت است. پس از یک چیزی میترسی که جواب پرت است. نمیترسم، عصبیام میکند. همان است. نیست. من عصبیات کردم؟ بله. و چند لحظه پیش ترساندمت. فرق دارد. مثل روز برایم روشن است که یکی از آنها هستی که راستی نیستند. یعنی چه؟ یعنی چپی. چپ؟ بله، چپ. باز توهم زدی. پادشاه فرانسه را یادت میآید؟ همان که وجود ندارد و سرش تاس است؟ بله. هب، وقتی دربارهی آن صحبت کردیم شبیه چپها شدی. چطور؟ آدمهایی مثل تو. خب؟ آدمهایی مثل تو چپی است. چیاش؟ لفظش. چرا؟ تاریخ. تاریخ؟ روی این حساسی. حساس نیستم. اصرار داری که از من و امثال من بهتر میدانیاش. خب؟ همین دیگر. و مخالفین دیگر شاهن اصرار ندارند که تاریخ میدانند؟ نه. چطور؟ آنها اصرار دارند حقیقت چیزیست که باقی آن را نمیپذیرند. پس اصرار دارند تاریخ را بهتر از باقی میدانند. بحث دانستن نیست. پس بحث چیست؟ بحث اعترافگیری است.