ویرگول
ورودثبت نام
میثم چیتگرها
میثم چیتگرهاتأملات یک انسان فرهنگ و ارتباطات خوانده
میثم چیتگرها
میثم چیتگرها
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

وَجد (به سکون جیم و دال)

زندگی اینقدر فراز و نشیب دارد که آدمی را از اقیانوس عظیم روزمرگی، شرایط و اوضاع گوناگون، انبوه تجربه‌ها و احساسات، امیال رنگ و وارنگ و هزار چیز دیگر بیرون بکشد و در خلأ بی‌تفاوتی و بی‌انگیزگی رها کند.

مشکل از آنجایی دو چندان می‌شود که شما نسبت به روتین خود نیز بی‌تفاوت می‌شوید.

مثلا همیشه باید چایی را داغِ داغ میل می‌کردید و یا باید از یک رنگ خاص (نه کم‌رنگ و نه پررنگ) برخوردار می‌بود، تا به جانتان نوش شود ولی حالا همین که نوشیدنی‌ای به اسم چای میل کنید، تکلیف را از خود ساقط کرده‌اید...

از طرف دیگر، قبلا نسبت به اندک چروک لباس خود حساس بودید ولی حالا پیراهن اتو شده یا نشده را به تن می‌کنید و راهی کار و بار و جلسه می‌شوید...

غذا نمک داشته باشد یا نداشته نباشد، تأثیری در اشتهای نداشته‌تان نخواهد داشت...

کفش‌تان واکس‌زده باشد یا نباشد، برایتان فرقی نمی‌کند...

پول پروژه‌ها و حقوق و... سر موعد به حسابتان بیاید یا نیاید، برایتان اهمیتی ندارد و برایش گریبان چاک نمی‌کنید...

حتی برای پیگیری و نهایی کردن پروژه‌ها و کارهایی که مدت های زیادی تلاش کردید و برایش بازاریابی کرده‌اید، انگیزه لازم را ندارید و جبرمسلکانه نتیجه را به تقدیر و قسمت و رزق و روزی حواله می‌دهید!

حتی مسواک زدن را به یک بار در روز کاهش می‌دهید که دندان‌هایتان از این میزان مراقبت رویشان زیاد نشود...

حتی‌تر انگیزه‌ای برای بیان تمام و کمال این درد بی‌درمان برای مخاطبینش نیز ندارید!

القصه، این ها را مثال زدم که بگویم، آدمی به جایی می‌رسد که نه تنها اولیات زندگی را رها می‌کند و بی‌تفاوت و جسارتا گوسفندوار از کنارش می‌گذرد

بلکه هیچ چیز، تأکید می‌کنم هیچ چیز، او را به وجد نمی‌آورد و درد عظما همین است.

همین.

روزمرگیانگیزه
۴
۰
میثم چیتگرها
میثم چیتگرها
تأملات یک انسان فرهنگ و ارتباطات خوانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید