گاهی آدمیزاد برمیگردد و پشت سرش را نگاه میکند… ضعفها را میبیند، قوتها را هم، شکستها را میبیند بُردها را هم، نرسیدنها را میبیند رسیدنها را هم، ناکامیها را میبیند فرجامها را هم، گریهها را میبیند خندهها را هم، در نهایت بدیها را میبیند خوبیها را هم…
و طولانیترین شب سال آن شبیست که در ترازوی نگاه به پشت سر، کفهی اولینها سنگینتر باشد از آن یکی…
وقتی میبینی غصههایت بیشتر از خوشیهایت بوده فقط باید آه بکشی…
وقتی میبینی شکستهایت که با صدای ترک ترک شدن استخوانهایت همراه بوده، بیشتر از موفقیتهایت است، پاهایت گز گز میکند…
وقتی میبینی دویدنهایت بیشتر از نرسیدنهایت است، بیرمق میشوی…
و یلدا کم میآورد جلوی امشب…
امشب که داشتم با خدا حرف میزدم یک لحظه به پشت سرم نگاه کردم. خیلی ترسناک بود. نگاهم را دزدیدم و با صدایی بلندتر گفتم: «تا جایی که نمیتوانستم هم دویدم، کارهایی که نمیتوانستم هم کردم، بارهای که زورم بهش نمیرسید هم برداشتم، پس کی میخواد بشه دیگه خدااااااااااااا»
هیچ صدایی نمیاومد. داشت فقط نگاه میکرد. از اول همه چیز را دیده بود و فقط با تکون دادن سرش حرفهایم را تصدیق میکرد.
حرف چندانی نداشتم، همینها رو گفتم و مدتی در سکوت بهم نگاه کردیم. یک نگاه حجب و حیا داری که نه میتوانی اعتراض کنی و نه ذوق.
نه اعتراض کنی که چرا اینجوری شد، نه ذوق کنی مثل بندههای خوبش که هر چه تو بدهی برای من خیر و خوبی است.
سکوتش از همه چیز آزاردهندهتر بود. چون او میدانست. همه چیز را از اول میدانست.
پس از چند دقیقه دوباره زیر لب گفتم: «تو که خودت میدانی… از آن روز که خواستی همه چیز را سخت کنی، نیتت را فهمیدم و تصمیم گرفتم سختیهای خودم، راحتیهای اطرافیانم باشد. برادرم، مادرم، همسرم، فرزندم و حتی هر جنبندهای که روی زمین تکان میخورد.
و باز هم میدانی که این کار سختترین کار روی زمین است.
وقتی من دستت را خواندم و این تصمیم را گرفتم، دیدی که از تک ثانیههای عمرم زدم برای رسیدن به هدفم. دیدی که بعضی شبها نخوابیدم برای رسیدن به هدفم. دیدی که گرسنگی کشیدم، زجر کشیدم، فحش خوردم، طعنه شنیدم، گریه کردم، داد کشیدم، خلاصه همه کار کردم برای رسیدن به تنها هدفم.
حالا در یکی از طولانیترین شبهای عمرم از تو فقط یک درخواست دارم. من دیگر توان دویدن ندارم، شاید توانش را داشته باشم ولی قطعا حوصلهاش را نه. امید و آرزوی من راحتتر کردن زندگی آدمهای دور و برم بود که نشد. خیلی جاها حتی راحتتر که نشد هیچ سختتر هم شد.
پس من به درد این کار نمیخورم و جور دیگری هم نمیتوانم زنده باشم و زندگی کنم. پس بیا و مردانگی کن و تمامش کن، چون بازی از طرف من تمام شده است.»