دیشب داداشهام مهمون خونهمون بودن.
خونه حسابی گرم و شلوغ شده بود و خانمم مثل همیشه عالی از همه پذیرایی کرد.
آرسن هم که گل مجلس بود 😄
بلبلزبونی میکرد و مدام به داداشم ابراهیم میگفت:
«عمو ابراهیم، پرواز کنیم!»
حق هم داشت. عید که خونهشون رفته بودیم، ابراهیم بغلش کرده بود و باهاش بازی «پرواز» میکرد. همون تو ذهنش مونده بود و حالا ولکن نبود.
صبح با هم اومدیم سمت محل کارم،
ولی بازار امروز واقعاً کسلکننده بود… از اون روزهایی که انگار همهچیز روی دور کند میچرخه. فقط چند تا پیگیری برای کرایه ماشین انجام دادم و خبر خاصی نبود.
راستی دیشب قرار بود با ناصر بریم کوه،
ولی کنسل کردم و گفتم بذار برای امروز.
الان که دارم بهش فکر میکنم، راستش خیلی حسش نیست…
از اون بیحوصلگیهایی که آدم فقط میخواد استراحت کنه.
ولی تجربه بهم ثابت کرده اگه برم، حالم بهتر میشه.
برای همین احتمالاً یه تکونی به خودم بدم و برم، حتی اگه شروعش با بیمیلی باشه.