ویرگول
ورودثبت نام
بین خیابون ها و فکرها
بین خیابون ها و فکرهااینجا جاییه برای نوشتن چیزهایی که تو روزمره می‌گذره؛از صبح‌های خوب و ساده گرفته تا فکرها، درگیری‌ها و لحظه‌هایی که شاید خیلی مهم به نظر نرسن.
بین خیابون ها و فکرها
بین خیابون ها و فکرها
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

اولین 08/02/1405

مطلب رو می نویسم

امروز با یک صبح خیلی خوب شروع شد. صبحانه‌ای که عشقم برام درست کرده بود واقعاً حال و هوای روزم رو عوض کرد. از همون اول حس کردم امروز می‌تونه روز آروم‌تری باشه. با دل خوش از خونه زدم بیرون و رفتم سراغ کارهای شرکت.
اولش کارم به پیگیری امور اداری و مراجعه به سازمان امور مالیاتی کشور افتاد. کار اداری همیشه یه جور خاصی ذهن آدم رو درگیر می‌کنه، ولی سعی کردم با همون حال خوب صبح جلو برم.
بعدش یه مدت ذهنم رفت سمت خیابون‌های اطراف مطهری. بعضی خیابون‌ها انگار فقط مسیر نیستن، یه جور حس و خاطره دارن. هم شلوغی شهر توشونه، هم یه سکوت عجیب بین رفت‌وآمد آدما.
یه موضوع دیگه هم ذهنم رو درگیر کرده بود. نزدیک دفتر، یه حرفی که یه خانم به شوخی به مادرم زده بود، تو ذهنم مونده بود و یه کم ناراحتم کرده بود. شاید از بیرون ساده به نظر بیاد، ولی برای من اون لحظه خوشایند نبود.
بعدش با همسرم تماس گرفتم و با لحن تندتری بهش گفتم که بهتره در صحبت کردن با دیگران دقت بیشتری داشته باشه. می‌دونم شاید اون لحظه کنترل احساسم کامل دستم نبود، ولی اون حس ناراحتی باعث شد واکنشم تندتر بشه.
در ادامه روز، با آقای رحمتی هم جلسه داشتم. برای شراکت اومده بود و درباره همکاری و کارهای مشترک صحبت کردیم. این جور جلسه‌ها همیشه یه جور ترکیب امید و احتیاط دارن؛ هم آدم به آینده فکر می‌کنه، هم حساب و کتابش رو می‌کنه.
از اونجا به بعد دوباره برگشتم تو فضای کار. درگیر پیگیری‌های شرکت بودم و هم‌زمان مدام وضعیت بارم رو هم چک می‌کردم. محموله‌ام از مرز مرز ایران و پاکستان در حال حرکت بود و هی نگاه می‌کردم ببینم نوبتش چندم شده و کی وارد کشور می‌شه. این انتظار یه جور استرس هم همراه خودش داره.
حدود ساعت ۲ همسرم تماس گرفت. با هم حرف زدیم و بعدش هم با پسرم، آرسن، صحبت کردم. رفته بودن کلاس مادر و کودک و از حال و هوای اونجا برام تعریف کردن. همین تماس کوتاه یه حس خوب و آرامش وسط شلوغی روز بهم داد.
کل روز بین کار، فکر، تماس و پیگیری گذشت. از صبح خوب شروع شد، ولی وسط روز پر از درگیری ذهنی و فکرهای مختلف شد. با این حال، تهش یه چیز برام روشن‌تر شد؛ اینکه چقدر حال آدم می‌تونه بین اتفاق‌های کوچیک بالا و پایین بشه، و چقدر مهمه آدم حواسش به واکنش‌ها و احساساتش باشه.

مادر کودکمطهریمالیاتکسب و کار
۸
۰
بین خیابون ها و فکرها
بین خیابون ها و فکرها
اینجا جاییه برای نوشتن چیزهایی که تو روزمره می‌گذره؛از صبح‌های خوب و ساده گرفته تا فکرها، درگیری‌ها و لحظه‌هایی که شاید خیلی مهم به نظر نرسن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید