امروز با نوای آرام باران آغاز شد؛ بارانی که از شب گذشته بیوقفه میبارید و صبح را با طراوت و آرامشی دلنشین همراه کرده بود. بیدار شدن در کنار همسر و پسرم، در آن هوای بارانی، حس شیرینی به آغاز روز بخشید. سهنفری صبحانهای گرم و صمیمی خوردیم و چای نبات، لذت آن لحظهها را کاملتر کرد.
بعد از صبحانه، همراه پسرم بیرون رفتیم. ابتدا بنزین زدیم و سپس برای انجام معاینه فنی خودرو اقدام کردیم. در میان کارها، تماسهای مکرر همسرم نشان از محبت و دلنگرانی همیشگیاش داشت؛ توجهی که همیشه دلگرمکننده است. پس از آن، پسرم را به خانه رساندم و راهی محل کار شدم.
مسیر امروز، با ترافیک سنگین اتوبان رسالت همراه بود و همین باعث شد از مسیر شهید کرد و سپس شهید صیاد عبور کنم. گذر از این بزرگراه، ذهنم را به سال ۱۳۷۸ و خاطرهای دور اما ماندگار برد؛ یادآوریای کوتاه از گذشتهای که هنوز در گوشه ذهنم زنده است.
در محل کار، روز پرمشغلهای داشتم. پیگیری امور کامیون در مرز، انجام خریدهای زاهدان و تماسهای متعدد با مغازه، بخش مهمی از برنامه امروز را تشکیل داد. در کنار اینها، افزایش چشمگیر قیمت دلار بار دیگر ذهنم را درگیر آینده کرد. همین موضوع باعث شد بیش از پیش به مهاجرت و گسترش فعالیتهای شرکت در لندن فکر کنم. تماسی هم با مجتبی گرفتم، هرچند موفق به صحبت نشدیم، اما تصمیمم برای بررسی جدیتر این مسیر، امروز محکمتر از گذشته شد.
اکنون، در آستانه غروب، راهی پاساژ نور میشوم تا سری به مغازه بزنم. روزی که با آرامش باران آغاز شد، با مسئولیتهای کاری، دغدغههای اقتصادی و اندیشه درباره آینده ادامه یافت. زندگی همین است؛ آمیزهای از لحظههای ساده و شیرین خانوادگی، تلاشهای روزمره و تصمیمهایی که میتوانند مسیر فردا را تغییر دهند.