ویرگول
ورودثبت نام
جاروبرقی
جاروبرقییه سری داستان هایی داخل ذهنم دارم مینویسم تا یکی نظر بده .
جاروبرقی
جاروبرقی
خواندن ۱۷ دقیقه·۲ روز پیش

جواد و کریم

-همین آقایی که به طرفداریش بلند شدید ، من از بچگی میشناختمش ، توی یه محله بودیم ، توی یه کوچه بودیم ، توی یه ساختمون بودیم ، فقط ما طبقه اول اونا طبقه دوم بودن. یک سال این آقا از من بزرگتر بود ولی پامون باهم به مدرسه گذاشتیم من یه سال زودتر رفتم مدرسه .

_ دارید درباره کریم حرف می‌زنید یا خودتون ؟

_ دارم زندگی خودم میگم ولی نمی تونم از کسی که مثل زالو تو مرداب ، مثل بختک تو خواب باهام بوده چیزی نگم .

_هرجور راحتید ادامه بدید .

_داشتم میگفتم اونا طبقه دوم بودن ما طبقه اول هر بار که از پنجره بیرون نگاه میکردم فقط سطل آشغال شهرداری با موش های کنارش و یه تنه درخت میدیدم . همین هیچ چیز دیگه ای نبود هر بار خونه رو از دور میدیدم ، کریم میدیدم که با همون هیکیل بزرگش پشت پنجره نشسته . میخنده و با لذت بیرون میبینه اون برگ درخت میدید من تنه درخت اون پرنده ها رو میدید من موش های سطل آشغال اون آسمون میدید من آسفالت کوچه .

می‌بینید، می‌فهمید من از همون وقتی که نشستن یاد گرفت حسرت این آدم می‌خوردم وقتی بزرگتر شدیم کریم می رفت تو کوچه بازی میکرد به من اجازه نمیدادن برم میگفتن کوچه جای بچه با ادب نیست .

از پشت همون پنجره وقتی کریم و دوستاش میدیدم ،فرار میکردم تو اتاقم ولی صدای خنده هاشون ولم نمیکرد . من بعضی وقت ها از ته دل می‌خندیدم،. هر وقت که کریم قبول نمیکرد بیاد خونه به زور میاوردنش بعدش هم تو حمام کتک حسابی میزدنش جوری که گریه میکرد و فریاد میزد من هربار که میفهمیدم فقط میرفتم حمام و صدا کریم گوش میکردم و من از ته دل خوشحال میشدم و میخندیدم .توی اون محل همه من میشناختن به من از همون اول میگفتن آقا جواد به اون میگفتن سگ توله .

صدایی از عقب - آهای درست حرف بزن .

-شما ادامه بدید .

_داشتم میگفتم هرکی پدر یا مادرم میدید میگفت آقا جواد آینده روشنی داره این از چشماش میشه فهمید .

ولی تنها کسایی که از کریم تعریف میکردن علی و قاسم بودن که باهاش توی کوچه بازی میکردن از همون ۵ سالگی دلم فقط یه دوست میخواست ولی من تو اون خونه کسی رو نداشتم تنها کسی که باهاش بازی می‌کردم دیوار اتاقم بود باهاش توپ بازی می‌کردم، حرف میزدم از ته دل دوستش داشتم بعد اون تلوزیون نقره ای بود وقتی که با دیوار دعوام میشد پیش اون میرفتم .

شاید آقا جواد بودم برای بزرگتر ها ، ولی هیچکدوم حاضر نبود دقیقه ای با یه بچه وقت بگذرونه .

به هیچکس نمی تونستم بگم تنها هم بازی و هم صحبتم تو اون سن دیوار تلوزیون بود . کی من درک میکرد اگه این موضوع میگفتم همون آقا جواد بودن هم از دست میدادم .

سکوت کل اتاق گرفته بود .

_ادامه بدید لطفا .

_یک سال مونده بود به شروع مدرسه رفتن مشترک من و کریم ، که یکی از دوستای قاسم از اون کوچه اسباب کشی کرد.

نبودید ببینید کریم چیکار ها که نمیکرد ، وسط کوچه خودش میزد و گریه میکرد قاسم هم گریه میکرد منم با لذت کنار پدر و مادرم تو کوچه تماشا میکردم فقط وقتی خاور اسباب کشی راه افتاد کریم شروع کرد دنبال ماشین دویدن و داد زدن موهای فرفری بلندی که داشت پشت سرش پرواز میکرد . بعد برگشت روی آسفالت کوچه نشست گریه کرد. همه بزرگتر ها رفتن دلداریش بدن حتی پدر و مادرم .

اگه این داستان به نظرتون تلخ اومده باید بگم یه هفته مانده بود به باز شدن مدرسه پدرم تصمیم گرفت تلوزیون نقره ای رو بفروشه و تلوزیون کوچک تری بگیره وقتی وانتی رسید به خونه منم مثل کریم خودم میزدم و گریه میکردم . خواهش میکردم تلوزیون نبرن ولی هیچکس گوش نمی‌داد حرفم هم نمیتونستم بگم که چجوری به اون تلوزیون نقره ای وابسته هستم چون فکر میکردن دیوانه شدم .

پدرم و راننده وانت اومدن تلوزیون سوار وانت کردن منم به تقلید کریم دنبال وانت دویدم ولی وقتی برگشتم فقط پدرم اونجا بود با ابرو های گره کرده گفت : مگه نمیدونی تنهایی نباید تو خیابان بری ؟

بعد اینکه رفتم خونه یه کتک حسابی خوردم .

دیگه مجبور بودم با دیوار اتاق زیاد بحث نکنم چون دیگه فقط اون برام مونده بود .

دیگه نمی تونستم با چشم بسته ، با کنترل کانال بزنم تا حرف واقعی تلوزیون بشنوم.

قرار بود تلوزیون کوچکتر بیارن ولی نیاوردن . پدرم وقتی دید تلوزیون نیست که جلوش بشینم و برنامه ببینم تصمیم گرفت یک سال زود تر من به مدرسه بفرسته .

اولین روز مدرسه برام جهنم بود چون میدونستم با کریم هم کلاسم ولی وقتی وارد حیات مدرسه شدم و قاسم دیدم،همون رفیق کریم که اسباب کشی کرد ، اوضاع برام بدتر شد کریم،قاسم و علی همیشه در حیات و کلاس باهم بودن تو حیات برای فرار از خنده هاشون به دستشویی پناه می‌بردم ولی در کلاس راه فراری نداشتم .

برای اینکه تو راه رفت و برگشت به این سه نفر نخورم از راه میانبر خاکی که بین ۲ تا آپارتمان بود در کوچه کنار مدرسه بود میرفتم . اینجوری زودتر هم می‌رسیدم و بیشتر درس میخوندم.

تو اون مدرسه شاگرد نمونه بودم هر سال معلم ها ازم تعریف میکردن میگفتن حتما دکتر یا مهندس میشم ولی از کریم بد میگفتن تو مدرسه هم بهش سگ توله میگفتن.

صدای عقب _ باز گفت ، سگ توله خودتی .

_آروم باشید. آقا شما هم دیگه این لفظ نگید خانوم حساسه .

_چشم .۳ سال اول مدرسه کریم میرفت کوچه بازی ولی درس نمیخوند شب ها هم کتک می‌خورد تو مدرسه هم جریمه میشد برای ننوشتن تکلیفش . ولی من همین که از مدرسه میومدم روبه روی دیوار اتاق شروع به تکلیف نوشتن میکردم عصر هم درس میخوندم و این شب بود که تفریح من شروع می‌شد پشت در حمام میشستم ناله و گریه کریم و فریاد های پدرش گوش میدادم . بعد مدتی پدر کریم ماشین سنگینی گرفت و راننده جاده ها شد اغلب اوقات خانه نبود دیگه، تفریح شب هم تموم شد.

کریم در نبود پدرش خیلی لات شده بود اگه اشتباه نکنم برای سال چهارم دبستان بود که شروع کرد به کتک کاری همیشه قاسم و علی هم پشتش بودن اوایل خوراکی بچه ها را می‌گرفت هرکس هم نمی‌داد کتک می‌خورد در راه برگشت . بعد تر هم تکالیفش میداد به باقی بچه ها که بنویسن .

با من اوایل هیچکدوم از این کارا رو نمیکرد چون تو راه برگشت من اصلا نمی‌دید سمتم نمیومد .

یک بار سر صف قبل تعطیل کردن بچه ها به ده تا از بچه های نمونه لیوان سفالی دادن .

من هم جزو اونا بودم سریع لیوان در کیفم گذاشتم و از مدرسه بیرون رفتم . وقتی به جاده خاکی بین دو آپارتمان رسیدم ، کریم دیدم که می‌خندید با همون مو های فرفری که داشت سنگی هم در دست داشت .

با دستی که سنگ داشت رو به من اشاره رفت و گفت : برای همینه که هیچوقت در راه برگشت ندیدمت راه مخفی پیدا کردی؟

این اولین بار بود که مخاطب کریم قرار گرفته بودم .

بدون توجه به اون خواستم مسیر ادامه بدم ولی یقه لباسم گرفت و گفت : تا الان هیچ خوراکی بهم ندادی تکالیفم هم که ننوشتی باید از این به بعد جبران کنی خرخون کلاس . ولی به خاطر همسایه بودن بهت یه فرصت میدم . تو همین زمین خاکی اگه تونستی پشت من به خاک بمالونی کاری ندارم دیگه باهات ولی اگه نتونستی تکالیف باید بنویسی.

بعد سنگ پرت کرد سمتم و شروع کرد چرخیدن دورم . من خشکم زده بود حرکت نمیکردم فقط با ترس کریم میدیدم . کریم که دید کاری نمی کنم نزدیک امد ،دستش پشت کمرم قلاب کرد بعد من از زمین بلند کرد . هرچی میگفتم باش مینویسم ولم کن گوش نمی‌داد آخر سر ، من به زمین پرت کرد. بالا سرم ایستاده بود و گفت :وای به حالت اگه تکالیف امروز من ننویسی. دیگه راه مخفیت هم پیدا کردم .

بعد با خنده دفترش رو زمین پرت کرد و رفت . منم بلند شدم و تیکه های لیوان سفالی از کیفم به زمین ریختم . وقتی به خونه رسیدم مشغول تکلیف نوشتن شدم با گریه . ششم دبستان که رسیدیم کریم از نظر درسی پسرفت شدیدی کرده بود جوری که دائم مادرش در مدرسه بود . هر وقت کریم می آمد مدرسه الکی از سمتشان رد میشدم سلامی میکردم معلم هم که من میدید به مادر کریم میگفت : به کریم بگید از آقا جواد یاد بگیره هم ادب و هم درس خواندن . آقا جواد بر عکس پسر شما آدم موفقی قراره بشه .

کریم اون سال با زور دمپایی مادرش قبول شد ولی با معدلی پایین .

من میتونستم به مدارس استعداد درخشان برم ولی خواستم باز با کریم در یک مدرسه باشم .

در دبیرستان جدید هیچکس همکلاسی ثابتی نداشت دائم کلاسا تغییر میکرد برای همین کریم نمی تونست به کسی تکالیفش بده ولی من همیشه کنار اون جاده خاکی منتظر کریم میشستم که دفتر و کتابش بده تا تکالیفش بنویسم ، کریم هر بار علاوه بر دادن کتاب و دفتر یه پس گردنی هم میزد ولی چیزی نمیگفتم.

هدفم از این کار کمک نبود ، فقط احساس می‌کردم که باعث بیسواد تر شدن کریم میشم . اون موقع همه بهم میگفتن موفقیت در سواد .

درست هم فکر کردم کریم نتونست اول دبیرستان پاس کنه برای همین یک سال دیگه خواند ولی باز من تکالیفش می‌نوشتم برای همین باز هم افتاد .

برای همین تصمیم گرفت ترک تحصیل بکنه و این کار کرد.

بعد ترک تحصیل رفت رفت پیش پدرش کار بکنه .

اغلب اوقات مثل پدرش در جاده بود ولی هفته هایی که خانه بود . همش رفقای زمان مدرسه را زیر پنجره خانه ما جمع می‌کرد و از اتفاقات سفرش میگفت در اخر هم پولی که از کارش به داده بودن به بچه ها نشون میداد .

_یعنی از شما هیچکس تعریف نمیکرد؟

_چرا وقتی که تونستم برم رشته ریاضی و در یکی از مدارس استعداد درخشان تهران قبول شدن ،تمامی بزرگتر های محل، که موهای سفیدشان پیدا بود دائم از من تعریف میکردن . همش میگفتن آقا جواد آینده خوب و خوشی داره .

من هم به این حرف ها گوش دادم و ۳ سال ساعت ۴ صبح وقتی که هنوز آفتابی نبود راه می افتادم به مدرسه برسم ساعت ۲ که تموم میشد تا ۶ در کتابخوانه مدرسه بودم . همیشه ساعت ۹ شب به خانه می‌رسیدم هر بار هم کریم در یه حال میدیدم یه بار با سیگار سر کوچه یه بار با رفقای مدرسه جلو در خانه یه بار تو پارک محل یه بار در حال ور رفتن با چاقوی جیبی کنار پله ها و ..... هر بار هم که من میدید با پوزخند میگفت : به به آقا مهندس

_مگه شما نگفتید کریم با پدرش کار می‌کرد؟

_بله ، ولی دو سال که به کنکورم مونده بود پدرش فوت کرد از اون موقع دیگه نمیدونم چیکار میکرد فقط شبا میدیدمش که ول بود با پیراهن مشکی .

من هر شب فقط به این فکر می‌کردم که خنده های کریم تبدیل به پوزخند شد ولی کی ؟ کی خنده های من شروع میشه .

سال کنکور کریم یه موتور خریده بود و دائم صداش در می آورد ولی سختی های من ادامه داشت باز باید روی صلیب می موندم من ۳ سال آفتاب در محله خودمون ندیدم تا کنکور دادم . نتیجه کنکور به حق بود مهندسی عمران تهران قبول شدم. کل بزرگتر ها ، که الان ریش سفید های محل بودن، کنار خانه ما جمع شده بودن آخه اولین نفر بودم که در اون محل به دانشگاه رفتم مادر ها خوشحال بودن چون حس میکردن که من ، نفرین محل شکسته بودم و راه برای بچه های محل باز کردم . هر بار در محل راه میرفتم پیرمرد ها بهم سلام میکردن و دست روی سینه می ذاشتن من هم نیم تعظیم میرفتم براشون پیر زن های محل هم من ، مهندس صدا میکردن اون روزا تو اون محل که را میرفتم نیشم تا بنا گوش باز بود . البته اینا برای ماه اول بود .

باز سکوتی در اتاق شکل گرفت .

_می خواد باز هم ادامه بدید یا تنفس بدم ؟

_نه ، می خوام ادامه بدم . هیچوقت یادم نمیره ساعت ۷ از دانشگاه برگشته بودم باز نیشم تا بناگوش باز بود به سر کوچه که رسیدم متوجه کریم شدم که هر دستش انداخته بود دور گردن یک دخترجوان انگار مست بود بلند تر از همیشه می‌خندید دو تا دختر هم با پوزخند به من نگاه میکردن به من که رسید با همون حالت مستانه گفت:دخترا،ببینید آقا مهندس جواد ، همسایه ما از همون‌ بچگی اسکول بود . الانم به جای حرف زدن با شماها داره به پیرزن های کور نیم تعظیم میکنه .

بعد هر سه تاشون زدن زیر خنده و رفتن . از اون موقع به بعد فهمیدم کل راه اشتباه بوده برای همین خواستم به کریم و جوان های محل نزدیک بشم ولی هر بار سمتشان میخواستم برم متوجه نگاه های پر نفرت دخترا و تمسخر دهن پسرا که میشد راه کج می‌کردم . تو دانشگاه هم هرکی سوالی داشت یا اینکه می خواست ادای روشن فکری در بیاره برای مدتی پیشم می آمد بعد می رفت تو دانشگاه فقط استادا به نظرم منطقی بودن دائم ازم تعریف می‌کردن و باعث تنفر بچه ها ازم شدن ولی همین استادا افتخار هم صحبتی خارج دانشگاه بهم نمیدادن . بچه می دونستن من .

در محل دیگه بعد از ظهر ها از خانه بیرون نمی رفتم چون یک بار عصر که رفتم نان بگیرم پشت کریم بودم در صف . وقتی کریم نانش گرفت یک مشت از سنگ های داغ نان به زور داخل پیراهنم جا داد و شروع به خندیدن کردن همه‌. شاتر هم هی میگفت : آقا مهندس بچه ها روببخشید سنشون کمه .

از اون به بعد فقط صبح ها بیرون میرفتم وقتی که پیرمرد و پیرزن ها برای خرید بیرون می امدن.

دائم هم در صف نانوایی مادر بچه های دبیرستانی پیشم می آمدن تا مشاوره بگیرن .

بعد چند سال که درسم تمومم شد من تنهای تنها شدم در کریم هم تنها شد در خانه .

من بیکار بودم کریم هم معلوم نبود با موتور چیکار میکرد ولی بعد مدتی موتور تبدیل به ماشین مدل بالایی کرد . بعضیا میگفتن تو کار مواد بعضیا میگفت کیف قاپ ....

صدای پشت _ چرا تهمت میزنی ؟

_ ساکت .شما لطفا فقط ادامه بدید.

من شروع کردم به کار در همون دانشگاه ، کریم هم معلوم نبود چیکار میکنه بعد مدتی اسمم در قرعه زیارت خانه خدا در امد ، رفتم مکه بعد که از سفر برگشتم دیدم اغلب ساکنین قدیم محل کنار خانه من جمع شدن و بنری برای بازگشتم زده بودن . سید ، قصاب محل ، هم گوسفندی بین پاهاش گذاشته همین که از ماشین پیاده شدم گلوی گوسفند بریدن و کوچه قرق خون شد بعد همرو دعوت کردم داخله خانه . دور تا دور دیوار های خانه پیرزن ها و پیرمرد ها هر کدام در یک سمت به تفکیک نشستن هر چند دقیقه یکی دیگه بهشون اضافه میشه .

همش یکی از پیرمرد ها که تازه می اومد می‌پرسید مهندس به شیطان سنگ زدی ؟ چندتا زدی ؟ کاش یه دونه به نیت ماها میزدی . اونجا با چی نماز خواندی، سنگ ؟ من هم هربار جواب میدادم بعد از این یکی از پیرزن ها میگفت : مهندس آقا یکم آب زمزم نیاوردی ؟

کنار کعبه زن ها چجور فقط با اون پارچه کنار میومدن؟

هرکی تازه می‌رسید همینا رو می‌پرسید. همین هم که هوا یکم تاریک شد همه شروع به رفتن کردن . دم در ایستاده بودم هرکی که میرفت با خنده یا میگفت مهندس دیگه باید حاجی صدات کنیم یا میگفت برای ما هم دعا کن بریم . من هم برای دست دادن دستم برای همشون دراز بود ولی اینا از روی عصا دست نمی تونستن بلند کنن تا دست بدن و میرفتن .

همین که رفتن خانه رو تاریک کردم و رفتم کنار دیوار اتاق دراز کشیدم .

بعد مدتی اول چند بار صدای باز و بسته شدن در بعد چند بار صدای بالا رفتن از پله ها شنیدم . آماده خواب که میشدم صدای بلند اهنگ و آواز خوندن شنیدم ازپله ها بالا رفتم و دیدیم دم در خانه کریم پر کفش های براق و پاشنه بلند . باز سرخورده از پله ها پایین اومدم کنار پنجره نشستم درست مثل زمان بچگی .

تا ساعت ۲ بیدار موندم که بیرون رفتن مهمان های کریم ببینم . وقتی ساعت ۲ شد خداحافظی کریم و مهمان هایش تا وسط کوچه ادامه داشت کریم وسط کوچه تک تک همه را بقل کرد و بعد باهاشون دست داد و خداحافظی کرد .

بعد مدتی کریم از آن خانه رفت خبر هاش اومده بود که انگار زن گرفته و خانه ای در مناطق بالا داره .

صدای عقب_ بترک از حسادت .

کل محل چه پیر و چه جوان فقط از اون تعریف میکردن و میگفتن از بچگی کریم خان با عرضه بوده .

یه شب که باد شدیدی می امد جلوی آینه ایستاده و به صورت افتاده و پر چروک خودم نگاه میکردم . صدای باد که می‌شنیدیم احساس می‌کردم باد داره کل اون محل میگرده که موفقیت های من ببره .

بعد مدتی صدای کنده شدن بنر از روی دیوار خانه رو شنیدم رفتم سمت پنجره ، ولی متوجه ماشین کریم شدم که زنی داخلش نشسته بود همرا کریم که نمیدونم همین خانمی که عقب نشسته بود یا نه . همین که کریم از ماشین پیاده شد پشت پرده رفتم تا من نبینه .

صدای زنگ در شنیدم . میدونستم کریم ،ولی باز کردم .

کریم گفت :میخواد این خانه رو خراب کنه و برج بسازه پیشنهاد همکاری داد .

همین که فهمیدم میخواد خانه رو خراب کنه گفتم نه نمی خواد لازم نکرده .

کریم چشماش گرد شد ، یقه من گرفت گفت : نکنه باز میخوای تو اون زمین خاکی پشتت به زمین بکوبم .

سریع فقط گفتم : آره اگه تونستی باز پشتم به زمین بکوبی انجا ، خانه مفت مال تو .

کریم شروع به خندیدن کرد و گفت باش ولی اگه پشتت به خاک زدم، نمیخواد مفت بهم بدی به قیمت بفروش .

فردا ساعت ۹ همون زمین خاکی منتظرتم .

همین که رفت . رفتم کنار پنجره و صداش شنیدم که با خنده برای زن داشت تعریف می‌کرد حرفام.

یک روز کامل کنار دیوار اتاق شروع کردم به گریه به دیوار میگفتم : تو تنها یادگار خوش منی. نمی خوام از دستت بدم ، نمی خوام باز تحقیر بشم ،میخوام باز بخندم، خنده من این کریم گرفته . وقتی این گفتم سریع به سمت آشپزخانه رفتم کاردی برداشتم . کتی پوشیدم و کارد داخل جیب کت گذاشتم بعد کنار دیوار نشستم منتظر ساعت ۹ فردا شدم تا ساعت ۹ خاطراتم مرور کردم هر چقدر می‌گذشت بیشتر در تصمیمم جدی میشدم .

ساعت که ۹ شد از خانه زدم بیرون هوا ابری بود به در حالی که به سمت زمین خاکی که می رفتم بارون گرفت زمین گل شده بود بعد چند دیقه کریم با ماشین آمد نزدیک زمین با پوزخند پیاده شد و به من گفت : بیا به یاد بچگی کشتی بگیریم آقا جواد .

زمین گل شده بود دور زمین میچرخیدیم جفتمون و چشم از هم برنمیداشتیم .

اول کریم امد و دستش قلاب کرد دور کمرم من از زمین بلند کرد بعد گفت الان بزنمت زمین یا تسلیمی همسایه عزیز من از همون اول به......

داشت حرف میز دستم تو کتم کردم کارد درآورد چند ضربه به کمرش زدم

اولین ضربه صداش قطع شد

دومی زانو هاش شل شد

از سومی به بعد خنده روی لبش هی آب میرفت صورتش هی شل و آویزون میشد .

بعد چند ضربه قرق خون افتاد روی گل و اب زمین .

احساس می‌کردم حقم گرفتم ولی حقی بهم نداده بودن وقتی رسیدم خانه دیوار ها باعث ترسم میشد مخصوصا دیوار داخل اتاق .

به قدری میترسیدم که با چکش حمله کردم به دیوار اتاق کل گچ‌های دیوار کندم . بعد ۳ روز هم از خانه زدم بیرون بعد ۲ روز خودم معرفی کردم ، الانم اینجام .

آقای قاضی تو کل زندگیم آزاری به کسی نرساندم تمام تلاشم کردم خوب و موفق باشم فقط همین سگ توله رو کشتم .

زن کریم از پشت: آقای قاضی باز توهین کرد .

جواد برگشت سمت زن کریم داد زد : اره اون سگ توله بود من آقا ، اون خلاف کار بود ولی من آزارم به هیچکس نرسید هزار بار شب ها ، هر بار با یکی میرفت تو اتاق بالا . من چی هیچی حالا به جای اینکه از من یکی دفاع کنه همه دارن از اون دفاع میکنن ۱۰ نفر پشت این در با لباس سیاه نشستن غم کریم دارن و از من بدشون میاد ، پس من چی ؟

جواد حمله‌ور شد به سمت زن کریم . شروع کرد با دو دستش که به هم بسته شده بود گلوی زن فشار دادن و داد میزد پس من چی ، من چی ،چی ؟

پایان .

ترک تحصیلداستاننویسندگی
۰
۰
جاروبرقی
جاروبرقی
یه سری داستان هایی داخل ذهنم دارم مینویسم تا یکی نظر بده .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید