تام به خودش گفت که دنیا آنقدرها هم پوچ و تو خالی نیست. او بی آنکه بداند یکی از قوانین مهم فعالیت بشری را کشف کرده بود -- به این معنا، که هر وقت بخواهیم دل مردی یا پسربچهای برای چیزی غنج بزند، فقط کافیست دسترسی به آن را برایش دشوار کنیم. اگر تام هم مانندِ نویسنده ی این کتاب، یک فیلسوف بزرگ و خردمند بود، اینک دریافته بود که کار یعنی آنچه شخص مجبور به انجام دادن آن است، و بازی یعنی آنچه شخص مجبور به انجام دادن آن نیست. و این نکته به او کمک میکرد بفهمد که چرا ساختن گلهای مصنوعی و گرداندن یک چرخِ پایی کار محسوب میشود، اما انداختن میله های بولینگ با توپ یا صعود کردند از قله مون بِلا صرفا تفریح است. در انگلستان، هستند آقایان محترم ثروتمندی که تابستان ها دلیجان های چهار اسبه ی مسافری را روزی سی چهل کیلومتر میرانند، زیرا امتیازات طبقاتی، ثروت هنگفتی نصیب آنها کرده است. ولی اگر قرار بود در برابر چنین خدمتی به ایشان دستمزد بدهند، آن عمل در نظرشان به کار مبدل میشد و در این صورت آنها از این کار استعفا میکردند.
^ ماجراهای تام سایر؛ مارک توین؛ ترجمه احمد کسایی پور