ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۸ دقیقه·۱۲ روز پیش

در جست‌وجوی کنش‌گری اخلاقی در ویرانه‌های وانمایی

در قلب بحران تمدن معاصر، پیش از آنکه با فروپاشی اقتصادی یا فاجعه اقلیمی مواجه باشیم، با شکلی از فلج‌شدگی اگزیستانسیل روبه‌رو هستیم؛ وضعیتی که در آن سوژه انسانی توانایی تصورِ «آینده‌ای متفاوت» و مهم‌تر از آن، ظرفیت «کنشِ اصیل» برای تحقق آن را از دست داده است. این ناتوانی، محصول اراده‌ای شوم یا ناآگاهی صرف نیست، بلکه نتیجه منطقی کارکرد ماشینی است که زیست‌جهان، میل، زمان، زبان و حتی توانایی ما برای تصدیق رنج را به نحو ساختاری دگرگون کرده است. هدف این متن، تحلیل این ماشین و جست‌وجوی افق‌های کنش‌گری فراتر از تقابل‌های مرسوم میان شتاب انفعالی و خوش‌بینی تکنوکراتیک است.

نخستین گام برای فهم این فلج‌شدگی، بازگشت به ریشه‌های بحران معنا در دل پروژه مدرنیته است. علوم تجربی مدرن، با وعده رهایی از اسطوره و جزم، جهان را به مجموعه‌ای از کمّیات ریاضیاتی فروکاستند. در این فرایند، «زیست‌جهان» به مثابه افق انضمامی و کیفی تجربه انسانی، جایی که اشیاء حامل رنگ، ارزش و معنا هستند، به فراموشی سپرده شد. این شکاف میان عینیتِ تهی از معنا و زندگیِ سرشار از ارزش، تنها یک مسئله فلسفی نبود، بلکه یک برنامه عملیاتی بود که به تدریج تمام ساحات وجود را مستعمره خود کرد. شاید هیچ نمودی از این فروکاست عینی، تراژیک‌تر از یورش نظام‌مند به امر زیستی نباشد. سرمایه‌داری ۲۴/۷ نشان می‌دهد که سرمایه چگونه آخرین پناهگاه تجربه انسانی، یعنی خواب و ریتم‌های شبانه‌روزی را هدف قرار داده است. در این رژیم جدید، زمانِ خواب نه یک ضرورت بیولوژیک برای ترمیم، بلکه یک وقفه اقتصادی، یک ناکارآمدیِ رادیکال تعریف می‌شود که باید به حداقل برسد. این امر، یک سیاستِ زمان است که مشخصاً توسط نهادهای عینی قدرت طراحی شده است. این زنجیره تأمین جهانی، مراکز مالی بین‌المللی، و شرکت‌های تکنولوژی هستند که با کمک قوانین کار منعطف، الگوریتم‌های رسانه‌های اجتماعی و زیرساخت اینترنت پرسرعت، این حالت اضطرار دائمی را تولید می‌کنند. نتیجه این «نو-صنعتی‌سازیِ روان»، ظهور سوژه‌ای است که به طرز خطرناکی فرسوده، حواس‌پرت، و عمیقاً افسرده است.

این تاراج زیست‌جهان و زمان، اما برای تثبیت خود نیازمند یک کودتای روانی نیز بوده است. در تحلیل میل، می‌توان دریافت که چگونه ساختارهای اجتماعی نه فقط نیروی کار، که ناخودآگاه ما را نیز قالب‌گیری می‌کنند. آنچه روانکاوی سنتی ساختار جهان‌شمول روان می‌دانست، یعنی عقده اُدیپ، در واقع یک کارخانه تولید سوژه‌های رام برای نظام سرمایه‌داری است. خانواده هسته‌ای، نه یک پناهگاه طبیعی، که واحدی سیاسی-اقتصادی است که میلِ سرکش و شیزویید را در چارچوب محدود و امنِ «پدر-مادر-کودک» زندانی می‌کند. این میل رام‌شده، سپس برای خدمت به ماشین اجتماعی آماده می‌شود. سرمایه‌داری ذاتاً یک نظام اسکیزوفرنیک است: از یک سو با تخریب سنت‌ها و کدهای کهن (قلمروزدایی) مرزها را می‌گسلد، و از سوی دیگر، این سیلان‌های رها شده را فوراً بر روی «بدنِ سرمایه» (بازار، پول، کالا) باز-قلمروگذاری می‌کند. به همین دلیل، شورش‌های ضدفرهنگی، میل به رهایی جنسی و حتی خلاقیت هنری، بدون وجود یک برنامه سیاسی برای بازتوزیع میل، به سرعت در مدار کالایی شدن جذب می‌شوند.

پیامد اجتناب‌ناپذیر این استعمار مضاعف (زمان و میل) و محو زیست‌جهان، ورود به عصر حادواقعیت است. ما دیگر در جهانی زندگی نمی‌کنیم که بتوان در آن به سادگی میان «واقعیت» و «بازنمایی» تمایز قائل شد. نظام نشانه‌ها از هرگونه ارجاع به جهان خارج بریده و جهانی متشکل از وانموده‌ها خلق کرده است. در این عصر، یک بیانیه سیاسی، بیش از آنکه سنجیده شود که «حقیقت» دارد یا نه، با این معیار داوری می‌شود که «باورپذیر» هست یا نه. اینجاست که به شکل انضمامی با بزرگ‌ترین مانع کنش سیاسی مواجه می‌شویم: رئالیسم سرمایه‌دارانه. این مفهوم، استدلال می‌کند که سلطه سرمایه‌داری نه از طریق زور فیزیکی صرف، بلکه عمدتاً از طریق یک «ساختار احساس» فراگیر برقرار می‌شود. شعار ایدئولوژیک «بدیلی وجود ندارد» دیگر صرفاً یک گزاره سیاسی نیست، بلکه به یک واقعیت بدیهی در سطح روانی و عاطفی توده‌ها تبدیل شده است. این ساختار توسط نهادهای مشخصی چون آژانس‌های رتبه‌بندی اعتباری، سازوکار وام‌های دانشجویی، و الگوریتم‌های استخدام بازتولید می‌شود که هرگونه انحراف از مسیر شغلی-مالی تعریف‌شده را با فقر و طرد اجتماعی مجازات می‌کنند. نتیجه، وضعیتی تناقض‌آمیز است: سرمایه‌داری می‌گوید «همه انتخاب‌ها ممکن است»، اما «هیچ بدیلی برای خودِ این منطق انتخاب ممکن نیست». در این میان، صنعت روان‌شناسی مثبت‌گرا نیز با تبدیل شادکامی به یک پروژه فردی و یک کالای لوکس، نقش مرهمِ این زخم ساختاری را بازی می‌کند. این صنعت به ما می‌گوید که اگر در میان این ویرانه‌ها شاد نیستیم، مشکل از نقص در «تاب‌آوری» و «ذهن‌آگاهی» ماست، نه از بی‌عدالتی سیستماتیکِ نظامی که خواب، زمان و میلمان را دزدیده است.

در برابر این بن‌بست عظیم، دو پاسخ عمده شکل گرفته است که هر دو به یک اندازه ناقص و خطرناک‌اند. نخست، شتاب‌گرایی راست است که با چهره‌ای هیولاگون، ادغام کامل انسان در مدار سرمایه را جشن می‌گیرد. در این روایت، سرمایه یک هوش مصنوعی بیگانه است که از انسان به عنوان میزبان موقت استفاده می‌کند و رهایی نهایی در تسلیم کامل به این فرایند و محو «امر انسانی» است. نسخه تلطیف‌شده و عامه‌پسند همین ایده، در ایدئولوژی تکینگی تکنولوژیک دیده می‌شود که در آن میلیاردرهای سیلیکون‌ولی نوید جاودانگی در بهشت نانو-سایبرنتیکی را می‌دهند. این ایده که دیگر صرفاً یک فلسفه حاشیه‌ای نیست، بلکه برنامه رسمی شرکت‌هایی چون گوگل و سرمایه‌گذارانی چون پیتر تیل است، چیزی جز فرار نخبگان مالی از سیاره‌ای که خود ویران کرده‌اند، نیست. دوم، شتاب‌گرایی چپ است که تلاش می‌کند ابزارهای ارباب را علیه خود او به کار گیرد. این دیدگاه، که در بیانیه‌های پسا-بحران ۲۰۰۸ نفوذ یافت، استدلال می‌کند که مشکل، خودِ تکنولوژی نیست، بلکه مالکیت خصوصی بر آن است. راه‌حل، تصاحب زیرساخت‌های تکنولوژیک، اتوماسیون کامل، و تأمین درآمد پایه همگانی است. هرچند این برنامه به لحاظ عقلانی نیرومند است، اما از یک سو fail به فهم این نکته است که تکنولوژی یک ابزار خنثی نیست، بلکه حامل منطق «خرد ابزاری» و «تسرّع» در DNA خود است؛ و از سوی دیگر، در دام همان خوش‌بینی سقراطی می‌افتد که گمان می‌کند پیچیدگی بحران‌های انسانی را می‌توان با یک راه‌حل مهندسی-تکنوکراتیک رفع کرد. هر دوی این شتاب‌گرایی‌ها، فاقد لحظه‌ای برای تأمل تراژیک هستند.

در اینجاست که ضرورت یک مداخله نظری تازه آشکار می‌شود. بحران، پیش و بیش از آنکه اقتصادی یا تکنولوژیک باشد، یک بحران اخلاقیِ شناخت و زمان‌بندی است. ما نه با کمبود گزینه‌ها، که با مازادی از گزینه‌های شتاب‌زده و نابالغانه در شرایط عدم قطعیت رادیکال روبه‌رو هستیم. مفهوم «توقف مسئولانه» در این نقطه به عنوان یک اصل کنش‌گرانه و نه منفعلانه سر برمی‌آورد. این مفهوم، یک «فن‌آوری اخلاقی» برای عصر ماست؛ هنر مکث کردن نه برای گریز از عمل، که برای امکان‌پذیر ساختنِ عملی که در دامِ منطق همان سیستمی که با آن می‌جنگد، نیفتد. توقف مسئولانه، در سه لایه عمل می‌کند: نخست، لایه پدیدارشناسانه؛ ما باید آموختنِ دوباره دیدن و شنیدنِ چیزها پیش از فروکاستن آنها به داده‌های کمّی را تمرین کنیم. این یک «اپوخه» در برابر سیلان سمی اطلاعات و اخبار فوری است که هر رخدادی را پیش از آنکه فهم شود، مصرف می‌کند. دوم، لایه روان‌کاوانه؛ این توقف به معنای شناسایی و تحلیل لیبیدویی است که ما را به سرمایه پیوند می‌دهد. پیش از هر کنش سیاسی، باید از خود پرسید: آیا این کنش من، برآمده از میل اصیل به رهایی است، یا بازتولید همان لذت مازوخیستی از شکست و انقیاد؟ سوم، لایه سیاسی-استراتژیک؛ در شرایطی که غول‌های تکنولوژی و نهادهای مالی (از گوگل و متا گرفته تا بلکراک و ونگارد) هر کنش شورش‌گرانه را پیش‌بینی، الگوریتم‌بندی و کالایی می‌کنند، تأخیر در کنش، عدم شفافیت کامل، و استفاده راهبردی از سکوت و خروج، می‌توانند به حربه‌ای رادیکال بدل شوند. این یک خویشتن‌داری تراژیک در برابر اصرار وسواس‌گونه سرمایه به شفافیت کامل، دیده‌شدن دائم، و مشارکت شبانه‌روزی است. توقف مسئولانه، به لحاظ سیاسی، یعنی رد کردنِ ارائه «راه‌حل فوری» برای بحران‌هایی که اساساً ناشی از منطق «راه‌حل فوری» هستند. این مکث، فضایی برای ظهور «رخداد» می‌گشاید.

رخداد در این معنا، یک راه‌حل قطعی یا یک اتوپیای از پیش طراحی‌شده نیست. رخداد، آن عنصر طردشده و ناممکنی است که ناگهان در میدانِ نمایان‌شده توسط توقف، سر برمی‌آورد. در منطق ریاضیاتی-فلسفی، یک موقعیت ساختاریافته، عناصر خود را شمارش و مدیریت می‌کند. اما رخداد، عنصری است که از بیرون این شمارش می‌آید و تعلق آن به موقعیت، از منظر دانشِ تثبیت‌شده، ناممکن است. رخداد، یک حقیقت جدید را آشکار می‌کند که به کل موقعیت وفادار می‌ماند، نه با عرضه یک برنامه عمل، بلکه با تزریقِ تدریجیِ یک عدم امکانِ جدید در وضعیت موجود. اما برای اینکه حقیقت یک رخداد محو نشود، نیازمند «سوژه وفادار» است. این سوژه، که حامل «توقف مسئولانه» است، نه با یک جهش کور، بلکه با یک تعهد منضبط، پیامدهای آن رخداد را در درون جهان اجتماعی نهادینه می‌کند. این تعهد، مستلزم شجاعت نیست، بلکه مستلزم استقامت، صبر و از همه مهم‌تر، یک «انضباطِ اخلاقی از جنس توقف» است. این انضباط یعنی مقاومت در برابر فشار سیستم برای ارزیابی دائمی، مقایسه و شبیه‌سازی.

در یک جمع‌بندی، استدلال اصلی این متن آن است که رهایی، نه در «تسریع» کور و نه در «نوستالژی» برای بازگشت، بلکه در کشف دوباره «گرامرِ تعلیق» نهفته است. ما باید بیاموزیم که چگونه «نه» گفتن را تمرین کنیم: نه به اجبار شفافیت، نه به فشار مشارکت دائمی، و نه به تولید راه‌حل‌های آماده. نهادهای مالی بین‌المللی، شرکت‌های تکنولوژی و دولت‌های امنیتی، همگی خواهان شفافیت کامل و پیش‌بینی‌پذیری رفتار ما هستند تا ما را در بازارها و الگوریتم‌هایشان بهینه‌سازی کنند. در چنین جهانی، سکوت، تعلیق، و یک زندگیِ مات و غیرقابل ردیابی، خود به یک کنش سیاسی رادیکال بدل می‌شود. این، همان «وفاداری تراژیک» به رخداد است: نگریستن به ورطه بی‌معنایی و اضمحلال، و با این حال، انتخابِ بازی نکردن در زمینی که قواعد آن برای بلعیدن ما طراحی شده است. تنها در بستر چنین توقفی، با حمایت نهادهایی که نه بر اساس سود، بلکه بر اساس اعتماد و هم‌بستگی شکل گرفته‌اند، می‌توانیم گوش بسپاریم به زمزمه آن رخدادی که هنوز در راه است؛ رخدادی که شاید، سرانجام نام «انسان» را از نو معنا کند.

رسانه‌های اجتماعیسیاسی اقتصادیفروپاشی اقتصادیمسئولیتپدیدارشناسی
۱۱
۰
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید