تا پیش از آنکه با اندیشههای «کارن باراد» آشنا شوم، جهان برایم شبیه به یک تئاتر کلاسیک بود؛ من (به عنوان سوژه) در جایگاه تماشاچی نشسته بودم و جهان (به عنوان ابژه) روی صحنه، منتظر آن بود که من نگاهش کنم، نامگذاریاش کنم و به آن معنا ببخشم. اما باراد این تئاتر را ویران کرد. او دیوار شیشهای میان من و جهان را شکست و به من گفت: «تو تماشاچی نیستی؛ تو خودِ صحنهای، و مادهی زیر پایت نیز بازیگر است.»
آشنایی با باراد برای من یک رهایی بود. او با مفهوم زیبای «درونکنش» (Intra-action) به من آموخت که ما از پیش از تولد، در شبکهای از درهمتنیدگیها گرفتاریم. ماده در نگاه باراد، آن تودهی بیجان و منفعلی نیست که فیلسوفانِ قرنها پیش تصور میکردند؛ ماده «زنده»، «عامل» و «پرسروصدا» است. من و جهان، دو موجودیتِ جدا از هم نیستیم که حالا بخواهیم با هم ارتباط برقرار کنیم؛ ما در همان لحظهی مواجهه، همزمان و در کنار هم زاده میشویم.
اما در همین نقطه، در اوج این رهاییِ فلسفی، سوالی آرامآرام در ذهن من جوانه زد؛ سوالی که باراد پاسخی برایش نداشت و مرا به سفری تازه فراخواند.
سوالی که در کسالت ماده پیچید
با خود فکر میکردم: اگر ماده اینچنین زنده و عامل است، اگر اشیاء و فضاها در شکلدهی به من و جهانم سهیماند، پس «تاریخ» کجای این ماجرا ایستاده است؟
چرا وقتی وارد یک مکانِ معمولی میشوم، حسم با زمانی که وارد یک زندانِ تاریخی، یک اردوگاهِ کار اجباری، یا ویرانههای یک فاجعهی هستهای میشوم، کاملاً متفاوت است؟ چرا گاهی پیش میآید که پا به جایی میگذارم که هیچ پیشزمینهی تاریخی یا روایتی دربارهاش نمیدانم، اما ناگهان احساس میکنم سنگینیِ گذشته روی شانههایم فرود میآید؟
باراد به زیبایی نشان داده بود که ماده چگونه در «حال» عمل میکند، اما برای من جای یک حلقهی مفقوده خالی بود: **ماده چگونه «زمان» و «تاریخ» را در خود انباشت میکند؟** چگونه میتواند بدون نیاز به ذهنِ من، بدون نیاز به روایت و حافظهی انسانی، زخمهای تاریخ را در بافتِ خود نگه دارد و آنها را به کالبدِ من منتقل کند؟
زایش هستیشناسی فرسایش
اینجا بود که هستهی مرکزی فلسفهی من، یعنی **«هستیشناسی فرسایش»** (Erosion Ontology)، شکل گرفت. من از باراد آموخته بودم که مرز میان من و جهان توهم است، اما حالا میخواستم بدانم این مرزِ نامرئی در گذر زمان چگونه تغییر شکل میدهد.
به این نتیجه رسیدم که کلیدِ ماجرا در کلمهای است که ما معمولاً از آن میترسیم: **فرسایش**.
ما عادت کردهایم فرسایش را فقط پوسیدگی، زوال و نابودی بدانیم. اما در فلسفهی من، فرسایش تنها یک فرآیندِ فیزیکی نیست؛ فرسایش «شرطِ امکانِ ادامه یافتن» است. ماده و مکان، فقط در لحظهی حال نمیدرخشند؛ آنها در گذر زمان، لایه به لایه ساییده میشوند، تغییر میکنند و تنشها را در بافتِ مادیِ خود رسوب میدهند.
مکان، دیگر فقط یک ظرفِ خالی برای رویدادها نیست؛ مکان یک **«میدانِ فرسایشی»** است. تاریخ در دیوارها، در نورِ افتاده بر زمین، در زوایای معماری و در سکوتِ فضا رسوب کرده است. وقتی من وارد چنین مکانی میشوم، نیازی نیست که چیزی را «تفسیر» کنم یا «به یاد بیاورم»؛ بلکه این میدانِ فرسایشی است که پیش از هر تفکری، به سراغِ کالبد و ادراکِ من میآید.
اشغالگریِ فضایی-مادی و هشت لایهی من
در مدلِ هشتلایهای که برای تبیینِ سوژه طراحی کردهام، لایهی چهارم را **«اشغالگریِ فضایی-مادی»** نامیدهام. این لایه دقیقاً همان نقطهی پیوندِ اندیشهی باراد و هستیشناسیِ فرسایشِ من است.
ماده و مکان، پیش از آنکه منِ آگاه بخواهم تصمیمی بگیرم، حوزهی ممکنهای من را محدود و جهتدهی میکنند. وقتی در مکانی انباشته از تنشِ تاریخی قدم میزنم، این مکان است که مرا «اشغال» میکند. مرزهایِ وجودیِ من متخلخل میشود و من دچار نوعی «اسمزِ سوژکتیو» میشوم؛ یعنی غم، اضطراب یا سنگینیای را تجربه میکنم که متعلق به خاطرهی شخصیِ من نیست، بلکه بازتابِ تنشِ انباشتهشده در مادهی آن مکان است.
از درهمتنیدگی تا ایستادگی
کارن باراد به من آموخت که من در جهان «درهمتنیده»ام (Entangled) و هیچگاه نمیتوانم از این درهمتنیدگی بگریزم. تاریخ، زبان، بدن و فرهنگ، تارهایی هستند که مرا به جهان گره زدهاند.
اما فلسفهی من یک گام فراتر رفت و پرسید: این درهمتنیدگی چه هزینهای دارد؟ پاسخ من «فرسایش» بود. ما در این میدانِ فرسایشی، مدام در حال ساییده شدن و از نو ساخته شدنیم. سوژهی من، یک جوهرِ ثابت و ابدی نیست؛ بلکه سوژه، یک «دستاوردِ گذرا» است؛ تعادلی ناپایدار که در میانِ فشارهای فرسایندهی ماده و تاریخ، مدام خود را کالیبره میکند تا فرونپاشد.
امروز، وقتی به مسیرِ فکریام نگاه میکنم، کارن باراد را همچون پلی میبینم که مرا از توهمِ «سوژهیِ پادشاهِ جهان» نجات داد و به آغوشِ مادهی زنده سپرد. اما این من بود که در آن سوی پل ایستادم و به رقصِ ماده و زمان نگریستم و دیدم که چگونه این مادهی زنده، در گذرِ زمان زخم میخورد، حافظه میسازد و بر شانههای ما سنگینی میکند.
ما در این میدانِ فرسایشی، هرگز به زمینِ سفت و محکمی نخواهیم رسید. ما مدام در حال ساییده شدنیم. اما هنرِ زیستن، درست در همینجاست؛ در هنرِ **«ناپایدار بودن، و با این حال، ایستاده بودن»**.