ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

من سیال در میدان فرسایش. گفت‌وگویی با جودیت باتلر

هر بار که در آینه به خود نگاه می‌کنم، از خود می‌پرسم چه چیزی را می‌بینم. سال‌ها فلسفه به ما آموخته است که پشت این چهره، منی ثابت و تغییرناپذیر پنهان شده است. گویی در ژرفای وجود هر انسان، هسته‌ای قرار دارد که گذر زمان و دگرگونی‌های جهان به آن راهی ندارد. اما آشنایی من با اندیشه جودیت باتلر این تصویر را دگرگون کرد.

باتلر نشان داد که هویت چیزی از پیش آماده نیست. انسان آنچه هست را در جریان زندگی، در تکرار رفتارها، زبان، بدن و رابطه با دیگران می‌سازد. هویت بیش از آنکه یک جوهر باشد، یک فرایند است. چیزی که پیوسته شکل می‌گیرد و دوباره دگرگون می‌شود.

این نگاه برای من بسیار الهام‌بخش بود، اما هم‌زمان پرسشی تازه در ذهنم شکل گرفت. اگر هویت همواره در حال ساخته شدن است، این ساخته شدن در چه میدانی رخ می‌دهد. چه نیروهایی آن را دگرگون می‌کنند. و انسان برای ادامه دادن، چه بهایی می‌پردازد.

پاسخ من به این پرسش، هستی‌شناسی فرسایش است.

اگر باتلر نشان می‌دهد که هنجارهای اجتماعی در شکل‌گیری هویت نقش دارند، من می‌کوشم نشان دهم که این فرایند همیشه با نوعی فرسایش همراه است. ما در تاریخ، زبان، فرهنگ، بدن و محیط زندگی خود درهم‌تنیده‌ایم. هیچ انسانی بیرون از این شبکه زندگی نمی‌کند. اما این شبکه آرام و بی‌حرکت نیست. میدان پویایی است که پیوسته ما را دگرگون می‌کند.

از همین رو، هویت فقط ساخته نمی‌شود. هم‌زمان تراش می‌خورد، تغییر می‌کند و بخشی از خود را از دست می‌دهد تا بتواند به زندگی ادامه دهد. هر تجربه، هر رابطه و هر بحران، چیزی را از ما می‌گیرد و در همان حال امکان تازه‌ای برای شدن فراهم می‌کند.

باتلر از آسیب‌پذیری انسان سخن می‌گوید. من این آسیب‌پذیری را از زاویه دیگری می‌بینم. هر انسان ظرفیتی محدود برای تحمل فشارهای جهان دارد. اگر شدت این فشار از آستانه توان او فراتر رود، تعادل وجودی‌اش آسیب می‌بیند. زندگی یعنی تلاش مداوم برای حفظ این تعادل، نه دستیابی به ثباتی که هرگز وجود نداشته است.

از این منظر، انسان نه کاملاً می‌شکند و نه کاملاً ثابت می‌ماند. او پیوسته خود را با شرایط تازه هماهنگ می‌کند. بخشی از گذشته خود را رها می‌کند، بخشی را حفظ می‌کند و از دل همین دگرگونی، امکان ادامه یافتن را به دست می‌آورد.

در اینجا احساس می‌کنم اندیشه من و باتلر به یکدیگر نزدیک می‌شوند. هر دو از این تصور فاصله می‌گیریم که انسان دارای هویتی کامل، بسته و تغییرناپذیر است. هر دو جهان را عرصه دگرگونی می‌بینیم. اما من می‌خواهم گام دیگری بردارم و نشان دهم که این دگرگونی همیشه در دل یک میدان فرسایشی رخ می‌دهد.

در نظریه تداوم متناهی، ثبات یک مقصد نیست. ثبات لحظه‌ای کوتاه از تعادل است که باید بارها و بارها از نو ساخته شود. انسان شبیه کسی است که روی زمینی ناپایدار راه می‌رود. او نمی‌تواند لرزش زمین را متوقف کند، اما می‌تواند شیوه ایستادن خود را تغییر دهد.

سال‌های اخیر آثار باتلر بیش از گذشته به سوگ، خشونت و آسیب‌پذیری انسان پرداخته است. این بخش از اندیشه او برای من اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا نشان می‌دهد که رنج دیگری همیشه بیرون از ما باقی نمی‌ماند. تجربه دیگری می‌تواند مرزهای وجود ما را تغییر دهد.

در فلسفه خودم این وضعیت را نتیجه درهم‌تنیدگی و فرسایش می‌دانم. گاهی در برابر یک رنج تاریخی، یک مکان خاموش یا یک تجربه عمیق، احساس می‌کنیم دیگر همان انسان پیشین نیستیم. جهان آرام‌آرام وارد ساختار وجود ما می‌شود و ما نیز بخشی از آن را با خود حمل می‌کنیم.

اکنون که به مسیر فکری خود نگاه می‌کنم، باتلر را یکی از اندیشمندانی می‌بینم که مرا از تصور هویت به عنوان یک جوهر ثابت دور کرد. اما مسیر من در همان نقطه متوقف نشد. پرسش من این بود که این ساخته شدن پیوسته چگونه در طول زمان ادامه پیدا می‌کند و چه چیزی امکان دوام آن را فراهم می‌سازد.

پاسخ من فرسایش بود.

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که هیچ چیز در آن کاملاً ثابت نیست. هر تجربه ما را تغییر می‌دهد. هر رابطه چیزی به ما می‌افزاید و چیزی از ما می‌کاهد. معنا نیز در پایان این مسیر به دست نمی‌آید. معنا در خود این دگرگونی شکل می‌گیرد.

شاید هنر زندگی همین باشد. اینکه بپذیریم ثبات کامل وجود ندارد. اینکه بیاموزیم در دل تغییر، تعادل خود را حفظ کنیم. اینکه زیر فشار جهان، بارها از نو ساخته شویم و با وجود همه این دگرگونی‌ها، همچنان ایستاده بمانیم.

انسانفلسفه
۶
۰
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید