ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۱۰ دقیقه·۸ روز پیش

نگاهی به تجربهٔ ناتوانی در تغییر

همهٔ ما خوب می‌دانیم که تصمیم گرفتن برای تغییر، آن هم تغییری جدی و عمیق در رفتار یا عادت‌هایمان، چه حسی دارد. مثلاً با خود می‌گوییم «دیگر این کار را تکرار نخواهم کرد» یا «از این به بعد جور دیگری زندگی می‌کنم». این لحظه‌های تصمیم معمولاً با نوعی آرامش و حتی احساس رهایی همراه است؛ انگار که بار سنگینی را زمین گذاشته‌ایم و نفس راحتی کشیده‌ایم. اما چیزی که شاید برای خیلی از ما آشناتر باشد، آن حس تلخ و خسته‌کننده‌ای است که چند روز یا حتی چند ساعت بعد سراغمان می‌آید، وقتی می‌بینیم همان کاری را کرده‌ایم که قسم خورده بودیم دیگر انجام ندهیم. این چرخهٔ آشنا، چرخهٔ عهد بستن و عهد شکستن، چیزی نیست که فقط ما تجربه‌اش کرده باشیم؛ این یک تجربهٔ عمیقاً انسانی است که می‌توان از زوایای مختلفی به آن نگاه کرد. یکی از راه‌های فهمیدن اینکه چه بر سر ما می‌آید وقتی بارها و بارها تصمیم می‌گیریم و باز هم شکست می‌خوریم، این است که به جای قضاوت عجولانه دربارهٔ ضعف اراده یا نداشتن پشتکار، کمی عمیق‌تر به خودِ این تجربه نگاه کنیم. ببینیم در درون ما چه اتفاقی می‌افتد و این شکست‌های پیاپی چه ساختاری دارد. نگاه عمیق‌تر به ما نشان می‌دهد که این اتفاق صرفاً یک نبرد ساده بین «تصمیم خوب» و «عادت بد» نیست، بلکه دو اتفاق متفاوت اما مرتبط در دو لایهٔ مختلف از وجود ما در حال رخ دادن است: یکی در لایهٔ آگاهی و فکر ما، و دیگری در لایهٔ عمیق‌ترِ بودن و هستی ما.

اجازه بدهید اول سراغ لایهٔ اول برویم، یعنی لایهٔ آگاهی. وقتی ما تصمیم می‌گیریم که دیگر یک خطای خاص را تکرار نکنیم، در واقع یک عمل ذهنی پیچیده انجام می‌دهیم. ذهن ما به شکلی عجیب بین زمان‌های مختلف در رفت‌وآمد است. اول، ما به گذشته نگاه می‌کنیم و تصویری از خودمان را می‌بینیم که آن کار ناخواسته را انجام داده است. سپس، این تصویر را به دادگاه درونی خود می‌بریم و آن را قضاوت می‌کنیم. ما از آن «خودِ گذشته» خوشمان نمی‌آید، از او ناراضی هستیم و چه بسا شرمنده‌ایم. سپس، نگاهمان را به سمت آینده می‌چرخانیم و تصویر دیگری از خودمان می‌سازیم: تصویر یک «خودِ جدید» که دیگر آن کار را انجام نمی‌دهد. ما بین این دو تصویر، یک وعده می‌گذاریم؛ عهدی که «خودِ امروزِ» ما با «خودِ آینده» می‌بندد. این عهد بستن یک جور التیام است. چون با ساختن آن تصویر ایده‌آل در آینده، از شر تصویر شرم‌آور گذشته برای لحظاتی خلاص می‌شویم. مشکل از جایی شروع می‌شود که این «خودِ آینده» هیچوقت از راه نمی‌رسد، یا شاید بهتر است بگوییم زودتر از آنچه فکر می‌کردیم، جای خود را به یک «خودِ دیگر» می‌دهد که دوباره همان کار قدیمی را تکرار کرده است. وقتی این اتفاق می‌افتد، آگاهی ما دچار یک بحران واقعی می‌شود. بحرانی که می‌شود اسمش را «بحران هویت» گذاشت. چرا که ما دیگر نمی‌دانیم کدام یک از این «خودها»ی ما واقعی است. آیا من همان آدم مصمم و امیدواری هستم که دیشب تا آن موقع شب بیدار بود و به آینده فکر می‌کرد؟ یا همان کسی هستم که امروز صبح دوباره تسلیم همان عادت قدیمی شد؟ یا آن کسی که الان نشسته و با حسی از یأس و شرمساری به این چرخه نگاه می‌کند؟ انگار که جریان یکپارچهٔ «من» در طول زمان، خرد و تکه‌تکه شده باشد. ما دیگر یک نفر نیستیم، بلکه تبدیل شده‌ایم به چندین آدم مختلف که هر کدام در یک برهه از زمان زندگی می‌کنند و هیچ‌کدام با دیگری توافق ندارند. اینجاست که یک دعوت خاص به سراغمان می‌آید؛ دعوتی که می‌گوید «با همین وضعیت، از نو شروع کن». اما این شروع دوباره چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ معنایش این نیست که گذشته را فراموش کن یا وانمود کن که آن شکست‌ها اتفاق نیفتاده است. بلکه معنایش این است که تمام آن صداهای درونی را، هم صدای قاضی‌وار و شماتت‌گر، هم صدای پر از عذاب وجدانِ متهم، و هم صدای پیش‌بینی‌کننده‌ای که می‌گوید «باز هم شکست می‌خوری»، برای لحظاتی خاموش کنی. انگار که پرده‌ای از روی یک چشمهٔ جوشان برداریم. این چشمه، همان منبع توانایی برای شروع کردن است که هنوز خشک نشده. مشکل ما در آن لحظه‌ها این است که این منبع جوشان، زیر آوار آن همه قضاوت و ناامیدی دفن شده است. ما آنقدر درگیر تحلیل و بررسی شکست‌های قبلی هستیم که فراموش می‌کنیم هنوز هم می‌توانیم یک حرکت جدید را آغاز کنیم. شروع دوباره یعنی برگشتن به همان نقطهٔ صفرِ آگاهی، جایی که هنوز هیچ قضاوتی صورت نگرفته و فقط یک امکان ناب برای حرکت وجود دارد. این شروع، شجاعت می‌خواهد. شجاعت اینکه به خودت بگویی «من با همهٔ این سابقهٔ خراب، باز هم می‌توانم همین الان یک تصمیم تازه بگیرم.» این یعنی پذیرفتن این واقعیت که من به عنوان یک انسان، موجودی هستم که همیشه در معرض خطا و شکست است، اما دقیقاً به همان اندازه، همیشه در معرض امکانِ دوباره برخاستن هم هست.

حالا که فهمیدیم در لایهٔ آگاهی چه خبر است، باید یک قدم جلوتر برویم. اگر قرار بود همه چیز فقط در لایهٔ افکار و آگاهی حل شود، که احتمالاً خیلی از ما تا حالا مشکلاتمان را حل کرده بودیم. مسئله اینجاست که این چرخهٔ عهد و شکست، یک ریشهٔ عمیق‌تر هم دارد که به ساختار اصلی وجود ما و نحوهٔ بودنمان در جهان برمی‌گردد. در این لایهٔ دوم، بحث فقط سر یک تصمیم فکری نیست. بحث بر سر کل زندگی و نحوهٔ حضوریافتن ما در جهان است. اغلب اوقات، آن کارهایی که ما می‌خواهیم از شرشان خلاص شویم، صرفاً یک انتخاب اشتباه ساده نیستند. آن‌ها راه‌هایی هستند که ما از طریقشان از یک حس عمیق‌تر فرار می‌کنیم. همهٔ ما یک «خودِ روزمره» داریم، خودی که طبق عادت‌ها، انتظارات دیگران و یکنواختی زندگی روزمره پیش می‌رود. این خودِ روزمره لزوماً بد نیست؛ به ما کمک می‌کند بدون فکر کردن زیاد، کارهایمان را انجام دهیم. اما مشکل وقتی شروع می‌شود که ما برای فرار از یک ناراحتی عمیق، یک خلأ وجودی یا یک دلواپسی بزرگ، خودمان را در این عادت‌ها و روزمرگی‌ها غرق می‌کنیم. آن عادت ناخواسته (چه پرخوری باشد، چه یک رفتار اعتیادگونه، چه خشم و پرخاشگری) در واقع مثل یک مُسکن برای آن درد عمیق‌تر عمل می‌کند. وقتی ما صرفاً تصمیم می‌گیریم که آن عادت را کنار بگذاریم، مثل این است که مُسکن را از روی یک زخم چرکی برداریم. درد دوباره شروع می‌شود و ما که تحملش را نداریم، دوباره سراغ مُسکن می‌رویم. به همین دلیل است که آن تصمیم‌های قاطعانه اینقدر زود فرو می‌ریزند. ما با یک نبرد فکری ساده نمی‌توانیم یک استراتژی وجودی برای تاب‌آوردنِ زندگی را شکست دهیم. در این دیدگاه عمیق‌تر، هر بار شکست خوردن ما، صرفاً یک لغزش اخلاقی نیست. بلکه شکست، یک پیام‌آور است. پیام‌آوری که از اعماق وجودمان می‌آید و می‌گوید «راه‌حل اصلی را گم کرده‌ای». هر بار که ما عهد می‌بندیم، در واقع داریم به یک تصویر ایده‌آل و ساخته‌شده از یک «خودِ کامل» چشم می‌دوزیم. اما واقعیت وجودی ما این است که ما موجوداتی محدود، ناقص و همیشه در حال تبدیل شدن هستیم. این شکاف بین تصویر ایده‌آل و آنچه واقعاً هستیم، یک بدهی وجودی ایجاد می‌کند. ما همیشه به خودمان بدهکاریم، چون همیشه از آن تصویر کامل عقب هستیم. هر بار شکست، این بدهکاری را در برابر چشممان بزرگ‌تر می‌کند. اینجاست که یک دعوت از جنسی دیگر به گوش می‌رسد: «با تمام این بدهی‌ها و خرابی‌ها، برگرد و خود واقعی‌ات را از میان همین آوارها پیدا کن.» این دعوت، دیگر ما را به یک شروعِ پاک و از صفر دعوت نمی‌کند. بلکه می‌گوید باید شیرجه بزنی درست در میان همین تاریخِ شکست خورده. تو نمی‌توانی گذشته‌ات را دور بندازی. آن گذشته، همان مواد خامی است که هویت تو از آن ساخته شده است. اگر می‌خواهی یکبار دیگر شروع کنی، این بار نه با انکار که «من آن آدم قبلی نیستم»، بلکه با پذیرش اینکه «من همانی هستم که صد بار شکست خورده، و این شکست‌ها بخشی از داستان من هستند.» اینجا دیگر بحث تغییر کردن مطرح نیست، بحث «از آنِ خود کردن» مطرح است. یعنی تو به جایی برسی که بتوانی به زندگی‌ات نگاه کنی و بگویی «بله، این همه دست‌وپا زدن ناموفق، بخشی از تلاش من برای زندگی بوده است.» وقتی این کار را می‌کنی، یک اتفاق جادویی نمی‌افتد و ممکن است باز هم فردا بلغزی، اما کیفیت آن لغزش فرق می‌کند. آن لغزش دیگر یک دلیل برای خودزنی و غرق شدن در چاه ناامیدی نیست، بلکه تبدیل می‌شود به یک ایستگاه در مسیر، به یک یادآوری که «آها، ببین، من اینجام، دارم راه خودم را می‌روم و هنوز کامل نشده‌ام.» اینجاست که آزادی واقعی رخ می‌دهد. آزادی از شرِ آن تصویر کامل و بی‌نقص که مثل یک سایه دنبالت کرده بود. تو آزاد می‌شوی که خودت باشی، با تمام دست‌اندازهای مسیر.

حالا شاید بتوانیم این دو لایه را به هم وصل کنیم و ببینیم این تحلیلی که از یک تجربهٔ بسیار شخصی و درونی ارائه دادیم چه کمکی به ما در زندگی روزمره می‌کند. در لایهٔ اول دیدیم که چطور آگاهی ما تکه‌تکه می‌شود و چطور می‌توانیم با نوعی تعلیق و خاموش کردن صداهای درونی، دوباره خودمان را به توانایی شروع کردن وصل کنیم. این یک مهارت عملی است. یک جور تمرین ذهنی. یعنی وقتی احساس کردیم در باتلاق «دوباره خراب کردم» گیر افتاده‌ایم، به جای اینکه اجازه دهیم آن ماشینِ خودشکنِ درونی روشن شود و ما را خرد کند، به خودمان یادآوری کنیم که «الان لحظهٔ قضاوت نیست، لحظهٔ شروع یک تنفس تازه است.» این کار، در واقع یک سپر در برابر یأس مطلق است. اما این مهارت ذهنی به تنهایی کافی نیست، همانطور که در لایهٔ دوم کشف کردیم. ریشهٔ این چرخه در یک استراتژی فرارِ وجودی است. پس کار عمیق‌تری هم لازم است. ما باید آنقدر شجاع باشیم که از آن عادت بد به عنوان یک معلم استفاده کنیم. بپرسیم «این عادت چه چیزی را در من آرام می‌کند؟ از چه چیزی فرار می‌کنم؟ چه خلأ یا ترسی را پر می‌کند؟» این سوال‌ها ما را از حالت یک قربانی منفعل بیرون می‌آورد و به یک کاوشگر تبدیل می‌کند. دیگر مسئله این نیست که «چرا من اینقدر ضعیفم؟»، بلکه مسئله این می‌شود که «چه دردی در من هست که اینقدر به این مُسکن نیاز دارم؟» پیدا کردن پاسخ این سوال، کار یک شب و دو شب نیست، یک عمر طول می‌کشد. و در این مسیر، ما دوباره و چندباره خواهیم شکست. اما تفاوت در اینجاست که این شکست‌ها دیگر ما را نابود نمی‌کنند. شکست‌ها تبدیل می‌شوند به داده، به اطلاعاتی که از اعماق وجودمان بالا می‌آیند تا مسیر را به ما نشان دهند. انگار که داریم در یک تونل تاریک قدم می‌زنیم و هر بار که به دیوار می‌خوریم، به جای اینکه بنشینیم و گریه کنیم که چرا تونل اینقدر تاریک است، از همان برخورد با دیوار می‌فهمیم که مسیر از کدام طرف نیست و باید کدام طرف را امتحان کنیم.

پس در نهایت، نتیجهٔ این نگاه به چرخهٔ عهد و شکست، هم تسلی‌بخش است و هم مسئولیت‌آور. تسلی‌بخش است چون به ما می‌گوید این حجم از سختی و تکرار شکست، نشانهٔ یک نقص فاجعه‌بار در شخصیت ما نیست. این یک ساختار انسانی است. ما طوری ساخته شده‌ایم که تغییر عمیق برایمان سخت باشد، چون تغییر واقعی فقط تغییر یک فکر نیست، تغییر کل نحوهٔ بودن ما در جهان است. و این یک فرایند کند و پر از پس و پیش رفتن است. مسئولیت‌آور است چون به ما می‌گوید با وجود این سختی، این ما هستیم که باید انتخاب کنیم با شکست‌هایمان چه نسبتی داشته باشیم. می‌توانیم آن‌ها را به سلاحی برای خودتخریبی تبدیل کنیم، یا به چراغ‌هایی برای روشن کردن مسیرِ خودشناسی. دعوت به شروع دوباره، دعوت به یک بازگشت ساده به خانه نیست. خانهٔ ما دیگر مثل قبل نیست. ما دیگر آن آدم ساده و بی‌خیالِ قبل از شکست‌ها نیستیم. این بازگشت، بازگشت به یک خانهٔ بازسازی‌شده است که بر روی ویرانه‌های قبلی بنا شده است. خانه‌ای که ترک‌های دیوارش هنوز پیداست، اما همین ترک‌ها نشان می‌دهند که این بنا زلزله را دیده و با این حال، سرپا ایستاده است. بازگشت واقعی یعنی ساکن شدن در چنین خانه‌ای؛ با شهامتی آرام که می‌گوید: «من تاریخچهٔ خودم را می‌دانم، از آن فرار نمی‌کنم، و با تمام اینها، باز هم چراغی روشن می‌کنم و به راهم ادامه می‌دهم.» این، شاید عمیق‌ترین معنای بخشش خود باشد.

تغییرشروع کارعذاب وجدانشکستتصویر
۸
۱
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید