پدر سرگی لئو تولستوی در ظاهر داستان سادهای درباره سقوط و رستگاری یک اشرافزاده روسی است اما اگر با عینک پدیدارشناسی به این متن بنگریم با روایتی به غایت پیچیده از بحران آگاهی و فروپاشی معنا مواجه میشویم. شخصیت اصلی داستان پرنس کاساتسکی جوانی است که در اوج شکوفایی اجتماعی و نظامی ناگهان از همه چیز دست میکشد و به صومعه میرود. از منظر پدیدارشناسی هوسرل آنچه در همان صفحات نخست رخ میدهد چیزی شبیه به یک تعلیق خودانگیخته و البته ناخواسته تمام باورهای طبیعی است. هوسرل به ما میآموزد که برای درک خود پدیدهها و چگونگی ظهور آنها بر آگاهی باید تمام پیشفرضها و باورهای روزمره خود درباره جهان را برای مدتی کنار بگذاریم و در حالت تعلیق قرار دهیم. کاساتسکی وقتی از رابطه پنهانی نامزدش با تزار مطلع میشود ناگهان تمام باورهای بنیادین زندگیاش فرومیریزد. او دیگر نمیتواند جهان را به همان شکل سابق تجربه کند. باور به عشق، باور به شرافت نظامی، باور به سلسلهمراتب اجتماعی و حتی باور به هویت فردیاش به عنوان یک افسر موفق همگی در یک آن در پرانتز قرار میگیرند و از کار میافتند. این دقیقاً همان تعلیق باورهای طبیعی است که به شکلی ویرانگر و بدون آمادگی قبلی برایش رخ میدهد. اما نکته حیاتی اینجاست که تعلیق پدیدارشناختی او ناقص و شتابزده است. او به جای آنکه در این بیجهانی معلق بماند و ماهیت رنج، خشم و غرور خویش را بدون پیشداوری به تماشا بنشیند بلافاصله به آغوش یک جهان معنایی دیگر پناه میبرد و آن ایمان مذهبی و زندگی رهبانی است. به زبان هوسرل، او نوئمای آگاهیاش را از موفقیت دنیوی به تقدس اخروی تغییر میدهد اما نوئسیس یا همان کنش آگاهیاش را دگرگون نمیکند. او همچنان با همان روحیهای که به دنبال سرآمدی و برتری بود اکنون میخواهد یک قدیس تمامعیار باشد. غرور سابق در لباس تواضع دوباره سر برمیآورد و اینجاست که میفهمیم او هنوز در بند همان ساختارهای سابق است و فقط اشیای توجه خود را تغییر داده است.
اگر مسیر داستان را ادامه دهیم و وارد مرحله زندگی پدر سرگی در کلیسا شویم اینجاست که تحلیل هایدگری قدرت تبیینی فوقالعادهای پیدا میکند. مارتین هایدگر فیلسوفی است که به جای تمرکز بر آگاهی محض بر مفهوم «دازاین» یا همان هستیِ در جهان ما انسانها تمرکز دارد. از منظر هایدگر ما همواره در حال فهمیدن خود از خلال امکانات و ساختارهای جهان پیرامونمان هستیم و خطر بزرگی که ما را تهدید میکند سقوط در «داسمان» یا همان «آنها» است. «آنها» به زبان ساده همان افکار عمومی، هنجارهای اجتماعی و انتظارات تثبیتشدهای است که شیوه فهم ما از خودمان و جهان را تعیین میکند. پدر سرگی در کلیسا و به ویژه در صومعه دورافتادهای که بعدها در آن ساکن میشود به سرعت به یک قدیس برای تودههای مردم بدل میگردد. مردمی که از نقاط دور و نزدیک روسیه برای شفاعتخواهی و تبرک نزد او میآیند ناخواسته نقش «آنها» را بازی میکنند. آنها تصویری از یک پیر مقدس و معجزهگر را بر دیوار آگاهی پدر سرگی فرامیافکنند و او به جای آنکه خودِ اصیل خویش را زندگی کند گرفتار ایفای نقشی میشود که دیگران برایش نوشتهاند. جمله طلایی داستان که از زبان خود پدر سرگی روایت میشود یعنی «چه مقدار از کارهای من برای خداست و چه مقدار برای بندگان؟» یک پرسش عمیقاً هایدگری است. این جمله نشان میدهد که او از شکاف میان خودِ اصیل و خودِ نمایشیاش به طرز دردناکی آگاه است. او دیگر نمیداند که آیا نماز میخواند برای خدا یا برای حفظ تصویر ذهنی مردم از خودش. آیا ریاضت میکشد برای تعالی روح یا برای تثبیت آن تصویر قدسی. وجدان در فلسفه هایدگر ندایی است که دازاین را به عقب به سوی خودِ اصیل و تواناییهای شخصیاش فرا میخواند. اما پدر سرگی به جای شنیدن این ندا با آن میجنگد. اوج این ستیز در ماجرای وسوسه توسط زن اغواگر و بریدن انگشتش دیده میشود. زن از نگاه هایدگری ابژه ترس نیست بلکه تجلیِ یک امکان فراموششده است امکان زیستن در جسم و زمین. وسوسهای که او تجربه میکند در لایههای زیرین آگاهیاش نه دعوت به گناه بلکه فراخوانی به اصالت است اصالتی که در آن جسمانیت و میل انکار نمیشوند بلکه به رسمیت شناخته میشوند. او با قطع انگشتش نه گناه بلکه صدای درونی خود را ساکت میکند و این تراژدی انسانی است که در چنگال «داسمان» گرفتار آمده است.
اما رهایی نهایی پدر سرگی یا به تعبیری سقوط نهایی و سپس رهایی واقعی او با مفاهیم موریس مرلوپونتی فیلسوف بدن و ادراک حسی بهتر فهمیده میشود. مرلوپونتی به ما میگوید که ما سوژههای محض و جدا از جهان نیستیم بلکه ما بدن هستیم. ما از طریق بدنمان در جهان حضور داریم جهان را لمس میکنیم میبینیم و میفهمیم. بحران اصلی پدر سرگی در تمام سالهای رهبانیت بحران یک سوژه بیتن است. او تلاش کرده تا با ریاضتهای طاقتفرسا جسم خود را نادیده بگیرد و به یک آگاهی یا روح ناب تبدیل شود اما این تلاش محکوم به شکست است. در نقطه عطف پایانی داستان او صومعه را ترک میکند و پا به جهان واقعی میگذارد. او پابرهنه راه میرود گرسنگی واقعی را تجربه میکند با یک افسر هممسیر میشود سیگار میکشد و در نهایت با زنی به نام ماریا میخوابد. از دید اخلاقیات کلیسایی این یک سقوط تمامعیار است اما از منظر مرلوپونتی این یک بازگشت ضروری به بدن و در نتیجه بازگشت به جهان است. او برای نخستین بار پس از سالها دوباره وزن بدنش را روی پاهایش حس میکند سرمای زمین را لمس میکند و گرمای بدن انسانی دیگر را تجربه میکند. گناه او نه یک لغزش اخلاقی بلکه فروپاشی نهایی سوژه انتزاعی و پوچی است که سالها با انکار جسم ساخته بود. عمل خوابیدن با ماریا یک بیاخلاقی ساده نیست بلکه نمادین است نماد فروریختن آخرین دیوار میان خود و جهان. او با این کار خود را به عنوان بخشی از «گوشت جهان» (به تعبیر مرلوپونتی) به رسمیت میشناسد. پایان داستان یعنی آنجا که او را به جرم ولگردی دستگیر میکنند و او میگوید «شناسنامه ندارد و بندهی خداست» یکی از عمیقترین لحظات پدیدارشناختی ادبیات است. او دیگر پرنس کاساتسکی با آن هویت اشرافی و نظامی نیست و دیگر پدر سرگی با آن هویت ساختگی و ریاکارانه قدسی هم نیست. او اکنون یک «بدنِ در-جهان» است یک انسان گمنام که خود را به تمامی به تجربه زیستهاش میسپارد. این «بنده خدا» بودن دیگر یک لاف مذهبی نیست بلکه بیان ساده و صادقانه یک وضعیت هستیشناختی است وضعیت موجودی که پذیرفته متناهی است آسیبپذیر است و باید در میان دیگران و با دیگران زندگی کند نه در برج عاج ریاضت و تقدس. مسیر پرنس کاساتسکی از کاخ تزار تا سلول صومعه و از آنجا تا جادههای خاکی سیبری یک دایره کامل پدیدارشناختی است. او از یک «خود طبیعی» که دچار تعلیق میشود به یک «خود استعلایی دروغین» که در داسمان غرق میشود سفر میکند و نهایتاً به یک «خود تنانه و افکنده در جهان» میرسد. رستگاری او در داستان تولستوی نه در رسیدن به آسمان و خدا از مسیر انکار جهان و تن بلکه در بازگشت فروتنانه به زمین به انسانهای دیگر و به صداقت یک زندگی معمولی و ناشناس است. پدر سرگی در پایان داستان گم میشود اما این گمشدگی یک کشف بزرگ است کشف اینکه هیچ بنیادی برای بودن جز خودِ بودن در میان دیگران و در دل جهانی که لمسش میکنیم وجود ندارد و شاید ایمان واقعی چیزی جز این پذیرش متواضعانه و تنانه نباشد.