ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۹ دقیقه·۲۱ روز پیش

درنگ در غروب بتان

در هیاهوی جهانی که گام‌هایش را بر سنگ‌فرش یقین‌های دیروز محکم می‌کند، سکوتی ویرانگر جاری است؛ سکوت بت‌هایی که روزگاری معبد روح آدمی را زینت می‌بخشیدند و اکنون، در غبارِ خستگیِ تاریخ، جز پوسته‌ای تهی نیستند. این بت‌ها دیگر زمزمه‌ی آرامش‌بخش حقیقت را در گوش جان نمی‌خوانند. آدمی در برابرشان زانو می‌زند، اما صدایی از معبد برنمی‌خیزد، نوری از درونشان نمی‌تابد. آن‌ها مرده‌اند، اما همچنان ایستاده‌اند، و این ایستادگیِ جسدوار، رعب‌انگیزترین شکل سکون است. ما وارثان این بت‌های درگذشته، در میان تعهد به نمادهای توخالی و وحشت از بی‌پناهیِ کامل، به موجوداتی معلق بدل شده‌ایم؛ موجوداتی که نه توانِ باورِ راستین دارند و نه شهامتِ بی‌باورِ مطلق بودن. در این وضعیت مرزی، پرسش از امکان و معنای کنش اخلاقی، نه چونان مسئله‌ای نظری، که همچون زخمی وجودی سر باز می‌کند: در جهانی که صورت‌های قدسی فروریخته‌اند و ارواحِ قطعیت‌ها از کالبدشان گریخته، چگونه می‌توان از تصمیم‌گیری، از انتخاب، و از مسئولیت سخن گفت؟

اندیشیدن به این پرسش، خود، ورود به قلمرویی است که از پیش، ویران شده است. ما در عصری نفس می‌کشیم که می‌توان آن را «عصر غروب بتان» نامید؛ عصری که در آن، تمام آنچه روزگاری تکیه‌گاهِ ذهن و روح جمعی بود، در محکمه‌ی تجربه و پرسش‌گری، تَرَک‌هایی ژرف برداشته است. حقیقت مطلق، خیر اعلا، غایت تاریخ، و حتی خودِ مفهوم «انسان» به‌مثابه سوژه‌ای یکپارچه و خودبنیاد، همه بت‌هایی بوده‌اند که درخشش‌شان ما را از ظلمت تردید می‌رهانید. فروپاشی این بتان، اندوهی عظیم به همراه دارد، اما این اندوه، سوگ بر سر یک فقدان ساده نیست؛ این اندوهِ مواجهه با خلأیی است که پیش‌تر با بت‌ها پوشانده شده بود. افق، گشوده شده اما پُر از غبار است. انسانِ پس از این فروپاشی، در موقعیت منحصربه‌فردی قرار می‌گیرد؛ او از یک سو با «اراده‌ی معطوف به نیستی» دست‌وپنجه نرم می‌کند که ناشی از فقدان معناست، و از سوی دیگر، همچنان زیر فشارِ ضرورتِ «کنش» است. زندگی نمی‌ایستد تا ما بت‌های جدید بتراشیم، لحظه‌ها بی‌رحمانه سپری می‌شوند و تصمیم‌ها، چه در سکوت و چه در فریاد، گرفته می‌شوند. پس پرسش از اینجا آغاز می‌شود: چه عاملی یک تصمیم را در غیاب معیارهای پیشینی و ابدی، «اخلاقی» می‌کند؟

برای نزدیک‌شدن به پاسخ، نخست باید از وسوسه‌ی بزرگ این دوران پرده برداشت: وسوسه‌ی «فلج اخلاقی». فلج اخلاقی وضعیتی است که در آن سوژه، چنان در پیچیدگی‌های یک موقعیت و تعارض ارزش‌های متکثر فرو می‌رود که هر گزینه‌ی ممکن را نابسنده، خطرناک یا وابسته به توجیهاتی می‌یابد که خود، نیازمند توجیهاتی بی‌نهایت‌اند. این فلج، فرزند خلف همان بت‌های فروپاشیده است. زیرا تا زمانی که ایده‌آل یک «کنش کامل» -کنشی بی‌خطا، مطلقاً عادلانه، دارای پشتوانه‌ی حقیقت محض- همچون شبحی در ذهن حضور دارد، هر کنش واقعی و زمینی، رنگ باخته و محکوم به شکست می‌نماید. کمال‌گراییِ متافیزیکی، که میراث همان معبدهای کهنه است، اینگونه انتقام خود را از ما می‌گیرد: ما را به نظاره‌گرانی منفعل بدل می‌کند که از ترسِ خطا، دست به هیچ انتخابی نمی‌زنیم. این وضعیت، سکون دروغین است؛ سکونی که از فرطِ توجه به ارواحِ گذشته، توانِ شنیدنِ فوریتِ اکنون را از کف داده است. اگر هدف، زندگی ورای این اشباح باشد، باید راهی برای کنشگری یافت که هم به فروپاشی قطعیت‌ها وفادار بماند و هم از گرداب انفعال بگریزد.

راه برون‌رفت، در پذیرش یک پارادوکس اخلاقی ریشه دارد: پارادوکس «تعلیق» به‌منزله‌ی عالی‌ترین شکل آمادگی برای عمل. در نگاه اول، تعلیق چیزی جز عقب‌نشینی، تردید، و حتی ناتوانی در تصمیم‌گیری به نظر نمی‌رسد. اما این برداشت، سطحی و گمراه‌کننده است. تعلیق حقیقی، که بتوان نام «مسئولانه» بر آن نهاد، یک انفعال شتابزده نیست، یک کنش تمام‌عیار آگاهانه است. این تعلیق، یعنی خودداری از صدور حکم قطعی، نه از سر ضعف، که از سر درکی ژرف نسبت به محدودیت‌های داناییِ آدمی. سوژه‌ی اخلاقی، در این حالت، به جای آن‌که مقهور هیاهوی ارزش‌های متعارض شود و به سوی اولین قطعیتی که او را می‌خواند بدود، مکث می‌کند. این مکث، فضایی خالی در میانه‌ی اضطرار می‌آفریند. فضایی که در آن، نه فرمان بت‌های مرده شنیده می‌شود و نه فریاد غرایز خام، بلکه پژواکِ پرسشی از خودِ موقعیت است: «در محدوده‌ی امکانِ من، با توجه به شناخت ناقص و توانِ اندکم، کدام پاسخ به این لحظه، کفایتِ اخلاقی را برآورده می‌کند؟»

در اینجاست که مفهوم «کفایت» در برابر «کمال» قد علم می‌کند. اخلاقِ کمال‌گرا، فرزند مستقیم خدایان و بتانی است که ادعای امر مطلق داشتند؛ اخلاقی که همواره حسرت دست‌نیافتی‌ها را در دل می‌پروراند و اکنون را فدای فردایی موهوم می‌کند. اما سوژه‌ای که دوران غروب بتان را با چشمانی باز تجربه کرده، دیگر انتظار فرشته‌ی نجات یا فرمول نهایی را ندارد. او می‌داند که از دلِ عدم قطعیت رادیکال، کمال زاده نمی‌شود. به همین دلیل، معیار خود را تغییر می‌دهد: او به‌دنبال «کنشِ کافی» می‌گردد. کنش کافی، آن پاسخِ ممکن و قابل‌دفاعی است که یک سوژه‌ی محدود، در یک برهه‌ی زمانی مشخص، با در نظر گرفتن تمام پیچیدگی‌هایی که توانسته ببیند، به یک مسئله می‌دهد. این پاسخ، نه کامل است و نه بی‌عیب، اما «کافی» است برای آن‌که چرخِ خشک‌زده‌ی بودن را به‌جای انجماد، به حرکت درآورد. این کفایت، خود یک ارزش جدید است؛ ارزشی که نه از آسمان، که از دلِ زمینِ تیره‌ی واقعیت، از میانِ محدودیت‌ها و امکانات، جوانه می‌زند و گواهی بر شجاعتِ اخلاقی در غیابِ تضمین‌های غایی است.

اینجاست که تعلیق مسئولانه و کنش کافی، در هم می‌تنند و شیوه‌ای نو برای مواجهه با هستیِ پساپیرانه پدید می‌آورند. این شیوه را می‌توان «کنش‌گریِ تردیدآمیز» نام نهاد. کنشگریِ تردیدآمیز، نه به‌معنای تزلزلِ روان‌رنجورانه، که به‌معنای هنرِ حفظِ تعادل بر لبِ پرتگاهِ بی‌یقینی است. سوژه‌ی چنین کنشگری، «معلق» نگاه داشته می‌شود، اما این تعلیق مانند پرواز یک شاهین در بادهای متلاطم است، نه سکون یک سنگ. او از نیروی تردید، که سلاحی برای بت‌شکنی بود، برای نشانه‌روی به‌سوی کنشی زمینی استفاده می‌کند. او از خود می‌پرسد: اگر قرار به نابودی تمام خدایان دروغین است، پس مسئولیت من در قبال «انسانِ رنجورِ روبه‌رویم» چیست؟ پاسخ، دیگر در متون مقدس یا احکام عقلی محض یافت نمی‌شود، بلکه در میانِ دیالکتیکی جاری است میان «آنچه اکنون باید انجام شود» و «آنچه می‌توان برایش دلیل تراشید اما از قطعیت آن آگاهانه چشم پوشید.»

برای فهم عمیق‌تر این تعادل دشوار، باید به یک دوگانگی بزرگ در دل این فلسفه‌ی جدید اعتراف کرد: دوگانگی میان «بت‌شکنی» و «پناه‌بخشی». بت‌شکنی، آن جنبش سهمگین و رهایی‌بخشی است که به ما آموخت با «چکش» به جانِ ایده‌های کهنه بیفتیم، صدا کردنِ بتان را آغاز کنیم و پوکیِ پنهان در پسِ صلابتِ ظاهری‌شان را به رسوایی بکشیم. این مرحله، ضروری و حیاتی است. اما پس از آنکه غبارِ ضربه‌های چکش فرو نشست، پرسشِ دیگری سر برمی‌آورد: انسانِ بی‌پناه، در برابر شبِ سردِ نیهیلیسم، کجا سرپناه گیرد؟ اگر بت‌شکنیِ صرف، به ورطه‌ای از ویرانیِ محض بینجامد که در آن هیچ کنشی قابل توجیه نباشد، آنگاه این جنبش رهایی‌بخش، خود به نوعی انتحارِ اخلاقی بدل شده است. اینجاست که تعلیقِ مسئولانه، وجه دوگانه‌ی خود را آشکار می‌کند: در یک دست، چکشِ بت‌شکنی را دارد که همچنان بر طبلِ نابودی یقین‌های پوسیده می‌کوبد، و در دست دیگر، خشتِ خامِ «کفایت» را دارد که آرام آرام سرپناهی فروتنانه و موقت بنا می‌کند. این سرپناه، یک کلیسای جامع جدید نیست، کلبه‌ای است محقّر برای در امان ماندن از توفان، در حالی که چشم‌ها همچنان به افقِ بی‌نشان دوخته شده است.

این شیوه‌ی بودن در جهان، مستلزم قهرمانی از نوع تازه است. قهرمانی که دیگر شمشیرش «یقین» نیست، بلکه زره اش «پذیرش آسیب‌پذیری» است. سوژه‌ی اخلاقیِ جدید، قهرمانی نیست که با تکیه بر وحی یا عقلِ مطلق، از خطا مصون بماند؛ بلکه کسی است که شجاعت خطا کردنِ حساب‌شده را دارد و در عین حال، تمامِ وجودش در برابر فاجعه‌ی ناخواسته‌ای که کنشش ممکن است بیافریند، گشوده و پاسخگوست. مسئولیت، در این معنا، دیگر بارِ گناهی ازلی نیست که معبدداران بر دوشمان نهاده‌اند، بلکه تعهدی است آگاهانه به «دیگری» که اینجا و اکنون در برابرم ایستاده است. این دیگری، خواه یک انسان، خواه یک اجتماع، و خواه کل یک زیست‌بومِ شکننده، طلبکارِ پاسخ است. و پاسخِ متعهدانه، نه حاوی حقیقت نهایی، که حامل این پیام است: «من تورا می‌بینم، محدودیت‌هایم را می‌شناسم، و با تمام توانِ ناچیزم، در این وقفه‌ای که به‌ناچار از سر می‌گذرانم، کافی‌ترین پاسخِ ممکن را به حضورت تقدیم می‌کنم.» این جمله، اوج اخلاق در برهوتِ بی‌بنیاد است.

بدین ترتیب، راهِ رهایی از فلج اخلاقی مدرن، نه در یافتن بنیانی تازه و محکم‌تر، که در دگرگون‌سازی خودِ مفهوم «بنیان» است. ما از عصری که در آن بنیان‌ها سنگ‌هایی ابدی در اعماق زمین بودند، به عصری قدم گذاشته‌ایم که بنیان، خود یک «رویدادِ جاری» است؛ رویدادی که هر بار از دل تعلیق و گشودگی زاده می‌شود. فیلسوف-کنشگرِ این عصر، به‌جای غصه‌خوردن برای از دست‌رفتنِ زمینِ سفت، شنای در اقیانوسِ بی‌ساحلِ شدن را می‌آموزد. او می‌فهمد که موجِ تردید، دشمنِ او نیست، بلکه خودِ جوهرِ حرکت است. هر تصمیمِ اخلاقی، نه یک حکم قطعی، که نقطه‌ای است بر یک زنجیره‌ی بی‌پایان از بازاندیشی‌ها، اصلاح‌ها و بازگشایی‌ها. «کفایت» نیز یک نقطه‌ی ثابت نیست؛ یک آستانه‌ی شناور است که هربار با توجه به ابعاد تازه‌ای از واقعیت، بازتعریف می‌شود. این یعنی فروتنیِ رادیکال در برابر پیچیدگیِ هستی.

در نهایت، این تأمل مسیری طولانی را می‌پیماید تا به یک «آریِ» خاموش اما استوار برسد؛ «آری» به زندگی درست در قلب تردید. در برابر وسوسه‌ی بزرگِ نفیِ همه‌چیز، که نیهیلیسم منفعل است، و در برابر وسوسه‌ی بازگشت به بت‌های رنگ‌پریده که خودفریبی است، راه سومی گشوده می‌شود: تأیید تراژیکِ زندگی. تأییدی که می‌گوید: «آری، جهان بی‌بنیاد است، همه‌چیز در شدن و گذار است، و من هیچ تضمینی بر صحتِ مطلقِ کنش‌هایم ندارم. اما درست به همین دلیل، هر لحظه‌ی تصمیم، فرصتی است یگانه برای خلقِ معنا. من با تعلیقِ مسئولانه‌ام، بر خویشتن خویش مسلط می‌شوم و با کنشِ کافی‌ام، نشانی از انسانیتِ خویش در خاکِ زمان حک می‌کنم.» این تأیید، از جنس شادیِ سطحی نیست، از جنس شورِ عمیقِ رویارویی با یک معمای لاینحل است. گویی آدمی، در میان غروبِ همیشگیِ بتان، درمی‌یابد که او نیز خودِ یکی از آن بت‌ها نیست؛ او یک مجسمه‌ی بی‌جان برای پرستش نیست، او یک «پرسشِ زنده» است. و بزرگ‌ترین کنش اخلاقی، زنده نگاه‌داشتنِ همین پرسش‌گری است.

این سلوکِ فکری، در نهایت، ما را به یک صلحِ متناقض‌نما فرا می‌خواند: صلح با دشواری ذاتیِ «انسان بودن». دیگر نه خدایی هست که برایمان تعیین تکلیف کند، و نه طبیعتی که نقشه‌ی راه بی‌چون‌وچرا به دستمان دهد. ما محکومیم به آزادیِ سرگیجه‌آوری که در آن، هر گام، انتخابِ ماست و هر انتخاب، وزنه‌ای است بر ترازوی مسئولیت. اما وحشت این آزادی، با پذیرش گشودگی‌اش، به سبک‌باریِ شگفتی بدل می‌شود. «تعلیق»، دیگر توقف در برزخ نیست، خودِ نحوه‌ی زیستن است. «بت‌شکنی»، دیگر یک شورشِ دوره‌ای نیست، به تنفسِ مداوم اندیشه بدل می‌شود. در این منزلگه، انسان نه با تکیه بر عصای کهنه‌ی جزمیت، که با تکیه بر توانِ پویای درنگ، راه می‌رود. او می‌آموزد که در خانه‌ی در حالِ سوختنِ تاریخ، به‌جای نجات‌دادنِ شتاب‌زده‌ی اثاثیه‌ی پوسیده، لحظه‌ای مکث کند، عمق آتش را ببیند، و آن‌گاه، شاید تنها یک شاخه گل، یا دستِ کودکی ترسان را، با حضوری کامل و مسئولیتی خاموش، از میان شعله‌ها بیرون بکشد. و این خُردْکنشِ به‌ظاهر «کافی»، در برابر هیاهوی فروریختنِ جهان، خودْ شکوهمندترین حماسه‌ی اخلاقیِ ممکن خواهد بود.

فلسفهخودآگاهیپدیدارشناسی
۴
۳
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید