ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۷ دقیقه·۲۱ روز پیش

نقدی بر فلسفه یورگن هابرماس

در این میانه، دو منظومهٔ فکری بزرگ سر بر می‌آورند که هر یک مدعی پاسخ به این پرسش بنیادین هستند: خردِ انسانی در جهانِ بی‌بنیاد چگونه می‌تواند به توافقی برای زیستن دست یابد؟ هر دو از ویرانه‌های مدرنیته برمی‌خیزند، هر دو به نقدِ سلطهٔ تکنیکی و یک‌سونگریِ عقلانی می‌پردازند، و هر دو در پی گشودن راهی به سوی رهایی و اصالت هستند. اما درست در همین نقطه، انشعابی سرنوشت‌ساز رخ می‌دهد که مسیرهای کاملاً متفاوتی را پیش روی ما می‌گشاید.

نخستین منظومه، بر بنیادِ ایمان به «ارتباط» استوار است. در این نگاه، بحرانِ مدرنیته نه در خودِ عقلانیت، که در تحویل و تقلیل آن به عقلانیتِ ابزاری و استراتژیک ریشه دارد. انسان‌ها دیگر یکدیگر را نه به مثابه سوژه‌های آزاد و برابر، که به چشمِ ابژه‌هایی برای دستکاری و سلطه می‌نگرند. راه رهایی اما در کنار نهادنِ این عقلانیتِ بیمار نیست، بلکه در گشودن قلمرویی تازه از عقلانیت است: عقلانیتِ ارتباطی. در این سپهر، سوژه‌ها نه از سرِ اجبار یا فریب، که از راهِ گفت‌وگوی آزاد، استدلالِ متقابل، و در جست‌وجوی «بهترین دلیل» به اجماع می‌رسند. «وضعیت ایده‌آل سخن» همان افقِ رستگاریِ این فلسفه است؛ افقی که در آن، قدرت و خشونت از میدانِ سخن رخت بربسته و تنها نیروی نرمِ استدلال است که جریان دارد. این یک دموکراسیِ رادیکالِ زبانی است که وعده می‌دهد از دلِ گفت‌وگو، هنجارهای جهان‌شمولی زاده شوند که نه تحمیلی، که برآمده از توافقِ آزادانهٔ همگان باشند. این دیدگاه، خوش‌بین است، روشنگر است، و ایمان دارد که تاریکیِ جهان را می‌توان با نورِ گفت‌وگو روشن کرد.

اما درست در همین نقطه، پرسش‌هایی سهمگین از دلِ تجربهٔ زیستهٔ انسانِ معاصر سر برمی‌آورند که این خوش‌بینی را به چالش می‌کشند. پرسش‌هایی که در هیاهوی آرمان‌های بلند، فراموش شده‌اند: اگر سوژهٔ انسانی اساساً موجودی محدود، خسته، شکننده، و در حالِ نشتِ مدامِ عواطف و پیش‌داوری‌ها باشد، چه؟ اگر پیش از آنکه اصلاً واردِ گفت‌وگو شویم، از فرطِ فرسودگی، فلج شده باشیم؟ اگر «بهترین دلیل» برای انسانی که زیرِ فشارِ ترس، فقر، یا ترومای گذشته نفس می‌کشد، اصلاً شنیدنی نباشد؟ و بدتر از همه، اگر الزام به «گفت‌وگوی ایده‌آل» خود تبدیل به نوعی خشونتِ مضاعف شود — خشونتی که از ما می‌خواهد همواره آماده، منطقی، قانع‌کننده، و خستگی‌ناپذیر باشیم — آنگاه چه باید کرد؟

اینجاست که منظومهٔ دوم، هم‌چون زخمی گشوده بر پیکرِ این عقلانیتِ زیبا اما دور از دسترس، مجالِ طرح می‌یابد. این نگاهِ دوم، با یک چرخشِ هستی‌شناختی بنیادین آغاز می‌شود: سوژهٔ انسانی یک «دژ» نیست که با دیوارهای استدلال محصور شده باشد. او یک «غربال» است؛ موجودی متخلخل که بودنش مساوی است با تراوشِ مدام. ما پیش از آنکه استدلال کنیم، نشت می‌کنیم: گرما، بو، عواطفِ سرکوب‌شده، لحنی که کنترلش نکرده‌ایم، و سکوت‌هایی که سنگین‌تر از هر کلمه‌ای هستند. این تراوش‌ها، پیش‌ازبینی‌شده و غیرقابل‌کنترل، بخشِ جدایی‌ناپذیرِ انسان بودن هستند. در این افق، توافقِ صرفاً مبتنی بر عقلانیتِ ارتباطی، یک آرمانِ شکننده است، زیرا گفت‌وگو همواره بر بستری از تراوشاتِ پیشازبانی جریان دارد که عقلِ محض از دیدن و مهارِ آن‌ها عاجز است. پیش از آنکه سخن بگوییم، بدن‌ها و روان‌های ما حرف‌های خود را زده‌اند.

بنابراین، در این منظومهٔ دوم، نخستین گام به سوی اخلاق، نه یادگیریِ بهتر سخن گفتن، که آموختن «تعلیقِ مسئولانه» است. در حالی که فلسفهٔ نخست، کنشِ اخلاقی را در جریانِ بی‌وقفهٔ گفت‌وگو و استدلال می‌بیند، فلسفهٔ دوم «توقف» را به مثابه عالی‌ترین کنش معرفی می‌کند. تعلیقِ مسئولانه یعنی آگاهانه شیرِ نشتِ واکنش‌هایمان را ببندیم؛ یعنی پیش از آنکه تحت فشارِ موقعیت، پاسخی شتاب‌زده و از سرِ نشتِ عاطفی بدهیم، مکث کنیم. این مکث، نشانه‌ی ضعف یا گریز از بحث نیست، بل شرطِ امکانِ هر پاسخِ بالغانه است. سوژه‌ای که نمی‌تواند توقف کند، نمی‌تواند آزادانه انتخاب کند؛ او همواره اسیرِ تراوشاتِ فوریِ خویش و دیگری خواهد بود. پس تعلیق، فاصله‌ای اخلاقی می‌آفریند که در آن، «پاسخ» به جای «واکنش» مجالِ ظهور می‌یابد.

این توقف اما، یک تنهاییِ اگزیستانسیل را نیز به همراه دارد که فلسفهٔ اول از آن غافل است. در آن سوی مکث، سوژه با خلأیی روبروست که دیگر با هیاهوی گفت‌وگو پر نمی‌شود. او در این سکوت است که با محدودیت‌های واقعیِ خویشتن روبرو می‌شود: من نه قادرم تمامِ حقیقت را ببینم، نه می‌توانم همیشه بهترین دلیل را بیاورم، و نه حتی انرژیِ روانیِ شرکت در همۀ گفت‌وگوها را دارم. اینجاست که «اخلاقِ کفایت» در برابر «اخلاقِ کمالِ استدلالی» قد علم می‌کند. فلسفهٔ اول، خواهانِ تلاش برای رسیدن به اجماعِ آرمانی است و هرگونه کوتاهی در این مسیر را نقص می‌داند. اما فلسفهٔ دوم می‌گوید: تو یک سوژهٔ اخلاقیِ محدود هستی، نه یک ماشینِ استدلال. تو فقط به قدرِ وسعت، و نه بیشتر، مسئول هستی. کنشِ تو لازم نیست کامل باشد و به اجماعِ نهایی بینجامد؛ فقط کافی است «به قدرِ کفایت» اخلاقی باشد. این یک رهاییِ عظیم است: رهایی از بارِ سنگینِ «بایدِ» بی‌پایان که حتی بهترین استدلال‌ها را نیز برای انسانِ فرسودهٔ امروز، به تحقیری درونی بدل می‌کند.

برتریِ سرنوشت‌سازِ این نگاه دوم در نحوهٔ مواجهه‌اش با «دیگری» نیز رخ می‌نماید. در فلسفهٔ ارتباطی، دیگری موجودی است که با او وارد گفت‌وگو می‌شوم تا به توافق برسیم. ارزش او در مشارکتش در این فرآیند عقلانی است. اما در فلسفهٔ تراوش، «چهرهٔ دیگری» پیش از هر گفت‌وگو، و حتی در سکوتِ محض، مرا به مسئولیتی نامتقارن فرا می‌خواند. دستِ یک انسانِ رنجور که هیچ استدلالی برای بیانِ دردش ندارد، کودکی که گریه می‌کند بی‌آنکه بتواند نیازش را صورتبندی کند، یا زخم‌خوردگانی که توانِ حضور در «وضعیت ایده‌آل سخن» را از کف داده‌اند — اینان در فلسفهٔ اول، یا شنیده نمی‌شوند، یا ناچارند خود را به منطقِ گفت‌وگو مجهز کنند تا دیده شوند. اما در فلسفهٔ دوم، این نشتِ خاموشِ رنجِ دیگری است که مرا پیش از هر استدلالی، مخاطبِ مسئولیت می‌کند. مسئولیتِ من نه در گروِ توافقِ عقلانی، که در گروِ پاسخ به این نشتِ رنجور است. اینجاست که اخلاق، از یک پروسه به یک «رویداد» تبدیل می‌شود؛ رویدادی که در لحظهٔ مواجهه رخ می‌دهد، نه در انتهای یک زنجیرهٔ طولانی از بحث و استدلال.

و در نهایت، نقطهٔ اوج این برتری در مفهومِ «سکوت قدرتمند» نهفته است. فلسفهٔ ارتباطی، سکوت را یا به مثابه «فقدان گفتار» (و در نتیجه، ضدِ اخلاق) می‌بیند، یا به مثابه منبعی که باید هرچه زودتر با کلمات پر شود. در این نگاه، سکوت یعنی قطع ارتباط، یعنی شکستِ پروژهٔ عقلانی. اما فلسفهٔ دوم، سکوت را از بنیاد بازتعریف می‌کند: سکوت نه یک غیبت، که یک کنشِ ارتباطی تمام‌عیار است. این «نشتِ هیچ» است که گاه از هر کلمه‌ای گویاتر عمل می‌کند. در جهانی که دچار تورم تراوشات کلامی است (از شبکه‌های اجتماعی گرفته تا جدل‌های بی‌پایان آکادمیک)، خودداریِ آگاهانه از افزودن به این هیاهو، خود یک مداخلهٔ اخلاقیِ عمیق است. سکوتِ قدرتمند، هم محافظت از خویشتن است (برای بازسازیِ منابع روانی تحلیل‌رفته)، هم یک مقاومتِ سیاسی در برابر خشونتِ «باید گفتن»، و هم رسانندهٔ معانی‌ای که زبان استدلالی از حمل آن‌ها عاجز است: همدلیِ خاموش در کنار یک داغ‌دیده، اعتراضِ بی‌صدای مدنی در برابر ظلم، یا صرفاً حضورِ متینی که التیام می‌بخشد.

در یک مقایسهٔ هم‌زمان، می‌توان دو تصویر متفاوت از فضای اخلاقی ترسیم کرد. یکی فضای یک سالنِ نورانیِ گردهمایی است که در آن، همگان با تبسم، در کمال آرامش و با تسلط کامل بر کلمات، به تبادل استدلال‌ها مشغولند و در جست‌وجوی اجماعی جهان‌شمول هستند. اما تصویر دوم، فضایی است بینابین؛ شاید یک اورژانس در میانهٔ شب. اینجا سوژه‌ها نه استدلال‌گرانی خودبنیاد و قوی، که انسان‌هایی ترک‌خورده، مضطرب، و در حالِ نشتِ درد هستند. قهرمانِ این فضا، آن سخنورِ زبردست نیست که بهترین دلیل را می‌آورد، بل پرستاری است که خودش هم خسته است، اما می‌داند که تعلیقِ فوریِ نیازهای خودش برای لحظه‌ای، و ارائهٔ یک پاسخِ نه کامل، که صرفاً «کافی» (یک پانسمان، یک دستِ پرمهر، یک سکوتِ آرام‌بخش)، همان کنشِ اصیلِ اخلاقی است. این پرستار، ممکن است وارد هیچ گفت‌وگوی آرمانی نشود، اما دقیقاً در همان «تراوشِ خاموشِ مراقبت»، رویدادِ اخلاقی را رقم می‌زند.

پس می‌توان چنین حکم کرد که فلسفهٔ ارتباطی، نویدبخش «بهشتِ متکلمان» است؛ جایی که عقلانیت، بی‌مانع جریان دارد. اما فلسفهٔ تراوش، راهنمای بقا در برزخِ انسان‌های ترک‌خورده است. برتری نهایی این نگاهِ دوم، در پذیرشِ تراژیکِ محدودیت‌های بشری نهفته است. فلسفهٔ نخست، با آنکه به دنبال رهایی از سلطه است، اما ناخواسته با ترسیمِ یک «وضعیت ایده‌آل» که هرگز محقق نمی‌شود، نوعی جدید از خشونتِ درونی را بازتولید می‌کند: خشونتِ «ناکافی بودنِ» ابدی در برابر آرمان. این فلسفه، ناگزیر قهرمان‌پرور است و از انسان‌های معمولی، سخنورانی خستگی‌ناپذیر می‌سازد. اما فلسفهٔ دوم، از همان ابتدا، قهرمان را بازنشسته می‌کند و از «انسانِ معمولیِ کافی» دفاع می‌کند. او می‌گوید: تو قرار نیست همیشه بهترین دلیل را بیاوری، همیشه در گفت‌وگو برنده شوی، یا همیشه درخشان و قانع‌کننده باشی. تو فقط باید به قدرِ کفایت، تراوشِ خوب داشته باشی و شیرِ نشتِ شر را تا آنجا که می‌توانی بسته نگه داری.

این چرخش، از «اتوپیای گفتار» به «اقتصاد تراوش»، برای انسانِ فرسوده، مضطرب و تنهاماندهٔ عصر ما که توانِ ژیمناستیکِ ذهنیِ استدلال‌های بی‌پایان را از کف داده، نه فقط یک نظریهٔ فلسفی، که یک راهنمای عملی برای بقا و آرامشِ عمیق است. فضیلت، اینجا دیگر در اوجِ فصاحت نیست، در هنرِ گمشدهٔ «درنگ» در میانِ اضطرار است. و این، شاید همان چیزی است که بشریتِ قرن بیست‌ویکم، پس از دهه‌ها غرق‌شدن در هیاهوی کلام، تشنهٔ آن است: نه حرف‌های بهتر، که سکوتِ قدرتمندِ یک انسانِ کافی.

فلسفهپدیدارشناسی
۷
۰
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید