در این جهانِ وانفسا، ما شاهد زایش تیپهای شخصیتی هستیم که هویت خود را نه در خویشتنِ خویش، بلکه در نسبت با دیگری تعریف میکنند. انسانی که تمامیت وجودش در گروِ نقشی است که بازی میکند؛ نقشی که جامعه بر او تحمیل کرده یا خود، از سرِ ضعف، بدان پناه برده است. چنین موجودی، حتی اگر مورد تحقیر قرار گیرد، از نقش خود عدول نمیکند، زیرا بیرون از این نقش، پوچیِ مطلقی را نظاره میکند که تاب دیدنش را ندارد. اینجا، مرز میان عشق و نفرت چنان باریک میشود که گویی هر دو از یک چشمه میجوشند. احساسی متناقض جوانه میزند: میلی سیریناپذیر برای نزدیک شدن به کسی که به تو خیانت کرده، نه برای انتقام، که از سرِ نیازی مرموز به شناخت و درک او. گویی میخواهی از چشمان او به خویشتن بنگری و رازِ حقارت خود را بگشایی. آدمی در این ورطه، همزمان عاشقِ رقیبِ خویش است و از او بیزار؛ او را تا مرتبهی خدایی بالا میبرد و در همان حال، در اعماقِ وجود، نابودیاش را تمنا میکند.
خودخواهی، این خصیصهی بهظاهر ساده، در انزوا و بیماری تغییر چهره میدهد. دیگر آن غرورِ شاداب و فاتحانه نیست؛ بدل میشود به ترحمی بیمارگونه به خویشتن و فرو رفتن در منجلابِ خودنگریِ منفی. در این حال، حتی ریتمِ طبیعیِ زندگی، یعنی خواب، نیز خائن از کار درمیآید. در ساعات بیخوابی و شبهای روشن که تاریکی از جهان رخت بربسته اما از روان نجَسته است، افکار و ایمانهای یک عمر، ناگهان فرو میریزند و تغییر شکل میدهند. در این وانفسای نیمهروشن، وجدان که مدتها خفته بود، دیرهنگام بیدار میشود. خاطرات خطاهای گذشته، که سالها در اعماقِ ذهن مدفون بودهاند، همچون اجسادی متورم از آب بیرون میجهند و ما را به محاکمه میکشند. اینجا، رنج چنان عظیم است که ذهنِ انسان برای تابآوردنش به دنبال دلیلی متعالی میگردد، غافل از آنکه چه بسا این ریشهها در پوچی و مرض تنیده شده باشد. حتی در رؤیاهایمان نیز از خشونت سرشاریم. لذتی که از تخریب چهرههایی که حرف نمیزنند میبریم، نشان از خشونت عظیمِ سرکوبشدهای دارد که به دنبال روزنی برای فوران است.
در هزارتوی روابط، ما با کهنالگوهایی تکراری روبهرو میشویم. برخی مردمان، بیآنکه خود بدانند، صرفاً یک «زینت تشریفاتی» برای زندگی اجتماعی دیگری هستند. هویت آنها در سایهی دیگری تعریف میشود و فروپاشیشان تنها زمانی رخ میدهد که آن دیگری، آن خورشیدِ مرکزی، غروب کند. در برابر اینان، زنانی (یا مردانی) را میبینیم که به «مادر خداییِ خودخوانده» دچارند. آنها چنان در نظام توجیهِ درونیِ خود غرق شدهاند که گناهانشان، مثلاً خیانتهای مکرر، برایشان به یک «حقِ مسلم» بدل میشود. تناقضِ حیرتآوری در وجودشان لانه کرده: از هرزگی در دیگران بیزارند و آن را با تعصب محکوم میکنند، اما خودْ غرق در آن هستند، بیآنکه ذرهای احساس گناه واقعی را تجربه کنند. چنین زنانی، طبق مشاهدات تیزبینانه، گویی تنها پس از ازدواج است که استعداد بیوفایی در وجودشان شکوفا میشود. ازدواج برای آنها نه یک پیمان، که مجوزی برای ورود به میدان ممنوعه است.
اما انسان، ماهرترینِ مخلوقات در خودفریبی و انتقامجویی است. نمایشِ حماقت و حقارت، خودْ به سلاحی بُرّنده بدل میشود. میتوانی زخمهایت را، حتی «شاخهایت» را با افتخار به نمایش بگذاری و با این کار، طرف مقابل را در منجلاب شرم و ترحم فرو بری. میتوانی نقش قربانی را هنرمندانه بازی کنی و از نمایشِ شکستگیِ روانی خود، لذتی بیمارگونه ببری. در این نمایش، «مستی» نیز به یک امتیاز بدل میشود: بستری امن برای گفتنِ حقایقی تلخ که در حالت عادی از بیانشان عاجزی. هر چه بگویی، به حسابِ زوالِ عقل و کنترل میگذارند و تو از عواقبش میرهی. گاهی اوقات، نیرویی مرموز و ویرانگر، ما را به سوی موقعیتهایی میکشاند که میدانیم پست و حقارتبارند. انگار وسوسهی خودویرانگری، شیرینتر از عقلِ سلیم عمل میکند. در این میان، عشق و نفرت چنان در هم تنیده میشوند که یک بوسهی ساده میتواند آمیزهای از پرستشِ معبود و میل به بلعیدن و نابود کردن او باشد. گاهی نیز فکرِ جنایت، نه به صورت نقشهای از پیش طراحیشده، که همچون جرقّهای ناگهانی در ناخودآگاه جرقه میزند و در کسری از ثانیه، به عمل میپیوندد. آدمی حتی برای توجیهِ زورگوییها و خواستههای خودخواهانهاش، از واژگانِ زیبای عدالتخواهی و آزادی سوءاستفاده میکند و خواستگاری از یک دختر جوان را «وحشیگری اجتماعی» مینامد تا اشتیاقِ خود را موجه جلوه دهد. و در نهایت، وقتی به اعماقِ تباهی مینگریم، به این نتیجهی تلخ میرسیم که انگار طبیعتْ سرشتِ محبتآمیزی با آدمهای «زشتِ روانی» ندارد. گویی آنها را خلق میکند تا به دستِ خویش، عذابشان دهد.
مهلکترین ضربهها اما بر پیکرِ معصومان وارد میآید. کودک، در جنگی که بزرگسالان به راه میاندازند، هم به سپری برای دفاع بدل میشود و هم قربانیِ بلاواسطهی کینهتوزیهاست. هراسِ کودکی که پدرش او را «حرامزاده» خطاب میکند، نه فقط ترس از یک کلمه، که وحشت از فروپاشیِ تمام هستیِ خویش است. کینهی انباشته از مادرِ خیانتکار، بیرحمانه بر سر کودکی بیگناه خالی میشود. نگاههای زودهنگام و سنگین کودکان، حاکی از آگاهیِ عمیق آنان از حقارتِ موقعیتشان است. آنها زودتر از آنچه میپنداریم، میفهمند که «بیپدرند» یا «ناخواسته». التماسهای جانسوزشان برای رها نشدن، فریادی است در برابر پرتگاهِ تنهایی در جهانی سرشار از خشونت. در این میان، گاهی عشقِ پدرانهای که دیر میرسد، به شکل یک وسواسِ نجاتبخشی ظاهر میشود. فرد میپندارد که دوست داشتنِ این موجودِ معصوم میتواند گناهانِ همهی عمرش را بشوید و او را از منجلاب پوچی برهاند. اما مرگِ زودهنگام این «تنها هدفِ مقدس»، چنان ضربهای است که فرد را به ورطهی پوچیِ عمیقتری پرتاب میکند. گذشتهی والدین، همچون شبحی تسخیرناپذیر، کودکان را دنبال میکند. فریاد کودکی که میگوید «من شبیه مادرم نیستم!» چیزی نیست جز وحشت از سرنوشتی محتوم و تلاش برای گریز از تقدیری که در خونش جاری است.
جامعه پیرامون این فاجعههای خصوصی، خودْ به بستری برای پوچی و شقاوت بدل شده است. روشنفکریِ جوانی، گاه چیزی نیست جز شوریدهحالی و درماندگیای که پشتِ واژگان قلمبهسلمبه پنهان شده است. ازدواج، از یک پیمانِ مقدس، به معاملهای مالی فرو کاسته میشود؛ جایی که نیازِ مالیِ یک خانواده با هوسهای پیرانهی یک مرد گره میخورد. شیفتگی به معصومیتِ یک دخترِ جوان با کیفِ مدرسه، میتواند نقابی باشد بر چهرهی کریهِ یک میلِ بیمارگونه. بزرگان و کسانی که باید اخلاق را پاس بدارند، در برابر بیعدالتی سکوت میکنند، چرا که منافع مالی و اجتماعیشان ایجاب میکند چشم بر حقیقت ببندند. بیش از همه، جمع است که چهرهی واقعیِ شقاوت را نشان میدهد. ظلمِ معصومانهای که از جانب یک گروه علیه یک فردِ منزوی اعمال میشود، لذتی از تحقیرِ دیگری را به نمایش میگذارد که در آن، هیچکس خود را گناهکار نمیداند. در این عصر، مفاهیم بنیادینی چون «شرافت» دگرگون شده است. نسلِ جدید به جای تعهد اخلاقی، به دنبال تضمینهای حقوقی و کاغذی است تا روابطش را بیمه کند. و در این وانفسا، بدترین بیماری، نه فقر یا جهل، که ناتوانی در تشخیصِ اینکه چه کسی شایستهی احترام است، میباشد. ما دیگر نمیتوانیم ارزشها را از یکدیگر بازشناسیم.
در این میان، اشیاء به ظاهر بیجان، زبان نمادین گویایی پیدا میکنند. یک کلاه با نوار سیاه میتواند نمادِ عزا، تعقیب و مچالگیریِ دائم باشد. یک دستبند برگشتی، تجسم تحقیرِ نهاییِ یک انسان است. یک تیغِ ریشتراشی که هر روز از آن استفاده میکنی، ناگهان به سلاحی بالقوه برای قتل بدل میشود و این یعنی خطر، همواره در کمینِ عادیترین لحظات زندگی ماست. جای زخمی که بر دست میماند، نه فقط یک آسیبِ جسمی، که امضای ابدی یک رابطهی سمی و یک «تسویهحساب» ناتمام است. گاهی یک آدم، با خلق صحنهای نمایشی (مثل ساختنِ شاخ با انگشتان)، ترجیح میدهد خودش اولین کسی باشد که رسواییاش را فریاد بزند تا آن را از سلاحِ دشمن خارج کند. بوسهای اجباری، میتواند به جای اوجِ عشق، لحظهی فروپاشی کامل روانی باشد. و تهدید به خودکشی با یک طناب، نه فریادِ کمک، که ابزاری است برای شکنجهی عاطفی دیگران. گذر زمان نیز راه فراری نیست؛ نامهای قدیمی، مثل یک بمب ساعتی، میتواند ده سال بعد منفجر شود و رازهای دفنشده را پیش چشم همگان بیاورد. و در نهایت، تلخترین حقیقت این است که انسان از تاریخِ خویش درس نمیگیرد. او محکوم است به تکرار، و تراژدی، در نهایت، شکلِ یک مسخرهبازیِ تکراری را به خود میگیرد. حتی کابوسها و واقعیت چنان در هم تنیده میشوند که دیگر نمیدانی صدای زنگِ در را واقعاً شنیدهای یا در خواب.
اما در دل این تاریکی، چه درسهایی برای روانِ ما نهفته است؟ نخست آنکه «بیتفاوتی» گاه بُرّندهترین سلاحی است که میتوان در برابر آزارگران به کار گرفت. هیچچیز نشان ندادن، دشمن را خلع سلاح میکند. دوم، خطرِ انزوای طولانی است. دوری از مردم، روح را بیمار میکند و انسان را در تخیلات و خودبیمارانگاریهایش غرق میسازد. سوم، محال بودن فرار از گذشته است. سایهی اعمال ما، دیر یا زود، بر ما سبقت میگیرد و راهمان را سد میکند. چهارم، دامِ احساس گناه است. اگر خود را مقصر بدانی، به افسارِ روانیِ آزارگرت بدل میشود و او تو را به هر کجا که بخواهد، میکشاند. پنجم، پرهیز از ورود به منازعات عاطفی دیگران به عنوان بازیکن یا واسطه است. پیغامرسانیِ محبت، جز ریختن آبروی واسطه ثمری ندارد. ششم، فهمِ این نکته است که «بازی دادن» و تمسخر جمعی، ظالمان را از دایرهی انسانیت خارج میکند. شقاوت، حتی در قالب شوخی، باز هم شقاوت است. هفتم، باید تفاوت میان عشق حقیقی و نیاز به «تجدیدِ حیات» را دانست. گاهی آنچه «عشق» مینامیمش، صرفاً نیازی خودخواهانه برای احساسِ جوانی و قدرت است. هشتم، حماقتِ «بزرگمنشی بیش از حد» است. پناه بردن به برجِ عاج اخلاق و تحملِ توهین به نام شرافت، گاه انسان را طعمهای آماده برای درندگان میکند. نهم، نادیده گرفتنِ شر در آدمهای معمولی و بهظاهر مسخره، خطرناکترین غفلت است. و دهم، معنای بخشش واقعی. بخشش گاهی به معنای در آغوش کشیدن دوباره نیست؛ گاهی پذیرشِ این حقیقت است که فرد، در بندِ تقدیرِ تراژیک خویش اسیر است و تو با رهایی از او، خود را نجات میدهی.
بینش عمیقتری در این میان به ما میگوید که ادبیات و روانکاوی، پیشگو هستند. فروپاشیِ مفاهیم سادهی اخلاقی مانند عشق و خیانت، آنچه را که در قرون بعد رخ میدهد، از پیش در آینهی روابط خصوصی نشان میدهند. مرز میان عشق دوطرفه و روابط چندوجهی فرو میریزد و انسان در برابر پرسشهایی بنیادین دربارهی ماهیت رابطه قرار میگیرد. روایتِ درست، نه با حادثهسازیهای بیرونی، که با کالبدشکافی روح پیش میرود. زندگی، خودْ یک سناریوی از پیش نوشتهشده و تکراری است و ما ناآگاهانه نقشهای کهن را بازی میکنیم. حتی سبک و سیاقِ حرف زدن ما، با آن تعبیرات تصنعی و لحنهای ساختگی، آینهی تمامنمای هویت لرزان و متزلزل ماست. پول، یا فقدانش، نه فقط بر زندگی، که بر ضمیر ناخودآگاه خالقِ اثر نیز سایه میافکند و فرم نهایی اثر را دیکته میکند. نثری که زیباییِ سلیس و روان را فدای قدرتِ خام و رسا میکند، شاید برای به تصویر کشیدنِ این آشفتگیها مناسبتر باشد. و از همه مهمتر، اهمیتِ جزئیاتِ پیشپاافتاده است. در این جهانبینی، یک دستکش، یک کلاه، یک تیغ ریشتراشی، دیگر اشیائی صامت نیستند؛ آنها دریچههایی هستند به سوی عمیقترین گرههای روانی. انسانِ معاصر، اسیر دوگانگی است و رفتارهای متضادش نتیجهی مستقیم اغتشاش فکری و فسادی است که مدرنیته برایش به ارمغان آورده است.
در فلسفهی نهایی این مانیفست، پرسش از «تسویهحساب» بیپاسخ میماند. آیا میتوان با یک عمل خشونتآمیز، همهی بدهیهای عاطفی را تسویه کرد؟ پاسخ منفی است. هیچ قتلی نمیتواند حساب یک عمر تحقیر را پاک کند. آنچه باقی میماند، رنج و تراژدی مشترکی است که دو انسان را تا ابد به هم زنجیر میکند. «موجود پست» تعریف جدیدی مییابد: کسی که به جای اقدام مستقیم و صادقانه، با زبانبازی، شکوههای بیپایان، و تحقیر منفعلانه، دیگران را میآزارد و روحشان را میخراشد. و در برابر چنین موجودی، بیاعتنایی نهایی، تنها راه شکست دادن بازیِ بیمارگونهاش است. جدی گرفتن درد، بدون آنکه در دام تمسخر یا ترحم افتاد، حریف را خلع سلاح میکند. تراژدی بزرگ اما در این است که عشق، اگر در دلهای حقیر و بیمار لانه کند، تبدیل به زهری مهلک میشود که نه معشوق، که خودِ عاشق را نیز نابود میکند.
فروپاشی از جایی شروع میشود که دیگر هیچ چیز در زندگی «پیشرفت» ندارد و همهچیز از حرکت بازمیایستد. شفافیتی که شهرهای بزرگ و پرزدحام تابستانی عرضه میکنند، نه از جنس روشنایی، که از جنس بیحیایی است؛ آشکار شدن پلیدیهایی که میبایست در تاریکی پنهان بمانند. وسوسهی «تمام کردنِ همه چیز» برای همیشه، خود اغواگری خطرناکی است که معمولاً به فاجعه میانجامد. اعتراف به گناه، تنها پیششرط رهایی از این دور باطل است. اما زندگی، اغلب شوخی بیرحمانهای بیش نیست. تقدیر چنان رقم میخورد که پس از یک فاجعه، فرد دوباره برای بازتولیدِ همان موقعیت مضحکِ قبلی قیام میکند. گویی شقاوتِ ازلیِ جهان، ما را محکوم به تکرار ابدی نقش کرده است. و خوشبختی حقیقی برای برخی تیپهای شخصیتی، مطلقاً ناممکن است. آنها محکومند که تا ابد در قالبِ تحقیرشدهی خود باقی بمانند، حتی اگر ظاهرِ ماجرا تغییر کند.
در پایان، باید گفت که این متن، فراتر از یک روایتِ ساده، یک کالبدشکافی بیرحم از روان انسان است. هنرِ راستین، هرچند شاید در زمانهی خود درک نشود، متعلق به آینده است. برای فهمیدنش باید بافتِ روانی و تاریخی را شناخت. خوانش تکبعدی، بزرگترین خیانت به این پیچیدگی است. اینجا بحث بر سر یک مثلث عشقی نیست، بحث بر سر ماهیت «انسان» است. پایانی باز و تلخ، که در آن کار با یک تسویهحساب عاطفی تمام میشود، نه یک پیروزیِ قهرمانانه. جهان همچون صحنهی نمایش است و آدمیان بازیگرانی با نقابهای مخصوص به خود. حتی مستی نیز کارکردی دوگانه دارد: هم ویرانگر است و هم آشکارکنندهی اعماقِ ناخودآگاه. در نهایت، آینهای که طبیعت و طوفان در برابر ما میگیرند، تصویر آشفتگیِ درون ماست. ما بدون دیگری معنا نداریم و در کنش متقابل با دیگران است که هویتمان شکل میگیرد. این نگاه، با موشکافی در یک سکوت و یک نگاه، جهانی از معنا را خلق میکند. حافظه، آن موهبت الهی، در این منظر به جهنمی دائمی و یک زندان ابدی بدل میشود. فروپاشی اخلاقی، طبقهای نمیشناسد و از اشراف تا فرودست را در بر میگیرد. در این گرگبارانِ روابط، انسانها برای بقا به جان هم میافتند. و همچنان که در نبرد فاسدِ بزرگسالان، هیچکس جز کودکِ بیگناه قربانی نمیشود، رهایی از رنج نیز تنها با پذیرشِ کامل درد و گناه ممکن میگردد. و دستآخر، طنز تلخ ماجرا این است که چون پرده فرو میافتد، درمییابیم که زندگی چیزی نیست جز ادامهی همان مسخرهبازیِ قبلی؛ گواهی بر این حقیقتِ تلخ که انسان از تاریخ خود درس نمیگیرد و تراژدی، همواره در قالبی جدید، خود را تکرار خواهد کرد.