کلاشینکف




تو از عشقبازی چه می دانی؟
یک زیبا رو با موهای شرابی؟
شمعی که فضا را رمانتیک می کند؟
و جامی که برای نوشیدن لب دلبر است؟
اما من معشوق دیگری دارم
که نه تن ناز است و نه خوش رو
اما خوب می نوازد
آنقدر که همه چیز را
به رقص می آورد
آهنگی موزون
و ملودی هایی افسانه ای دارد
گاه جان می دهد
و گاهی مرگ می آفریند
او را در منفی ۱۰ درجه
در جهنم آفتاب صحرا
در آغوش خود
بارها فشرده ام
آنقدر که هر دو
در یک جان بوده ایم
عشقبازی همین است
من و او و دیگر هیچ...




علی دادخواه

پنجم بهمن 98