ویرگول
ورودثبت نام
دیلی رو | Daily Rou
دیلی رو | Daily Rouیک برنامه نویس ساده یک دانشجوی تنها گاهی هیچ کس
دیلی رو | Daily Rou
دیلی رو | Daily Rou
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

بین کد و جنگ، گم‌شده در روزمرگی

بین کد و جنگ
بین کد و جنگ

صبح‌ها معمولاً خیلی قبل از اینکه زنگ گوشی‌ام به صدا دربیاید، بیدار می‌شوم. نه اینکه آدم خیلی منظم و انضباطی باشم، بیشتر به خاطر این است که ذهنم هیچ‌وقت واقعاً خاموش نمی‌شود.

اولین کارم این است که گوشی را بردارم و اخبار را چک کنم. هر روز یک خبر تازه، یک نگرانی جدید. بعدش می‌روم سراغ تسک‌های امروزم. انگار همیشه بین دو دنیا گیر کردم: دنیای واقعی که هر روز سنگین‌تر و خسته‌کننده‌تر می‌شود، و دنیای کد که باید به هر قیمتی جلو برود.

از خانه که بیرون می‌زنم و توی مسیر شرکت به آدم‌ها نگاه می‌کنم، همه چیز از بیرون عادی به نظر می‌رسد، ولی حس می‌کنم هیچ‌کس واقعاً حالش خوب نیست. یک خستگی عمیق و بی‌حسی مشترک تو چشمان همه موج می‌زند.

می‌رسم شرکت، لپ‌تاپ را باز می‌کنم و غرق کد زدن می‌شوم. ساعت‌ها می‌گذرد بین لاگ‌ها، ارورها و بیلد گرفتن‌ها. گاهی آن‌قدر در کار فرو می‌روم که برای چند دقیقه همه‌چیز را فراموش می‌کنم. اما کافی است یک لحظه ذهنم آزاد شود، تا تمام آن وزن دوباره روی شانه‌ام برگردد.

ظهرها، وقتی سر لقمه غذا یا فنجان چای سرد شده‌ام، ناگهان یاد دانشگاه و پایان‌نامه‌ام می‌افتم. یاد مقاله‌هایی که باید می‌نوشتم و ایده‌هایی که روزی برایم پر از هیجان بودند. حالا فقط تبدیل شده‌اند به فهرستی از کارهای عقب‌افتاده که هر روز به آن‌ها نگاه می‌کنم و هیچ قدمی برنمی‌دارم. نه اینکه نخواهم، فقط انگار انرژی‌اش را دیگر در خودم پیدا نمی‌کنم. گویی بخشی از درونم خاموش شده است.

عصرها خستگی روی خستگی تلنبار می‌شود، اما کار تمام نمی‌شود. همیشه یک تسک دیگر، یک باگ دیگر، یک «فقط امروز تمومش کنم» دیگر هست. پس دوباره می‌نشینم و ادامه می‌دهم؛ بیشتر از روی عادت تا انگیزه.

شب که به خانه برمی‌گردم، دیگر رمقی برای هیچ‌چیز ندارم. نه درس، نه وقت برای خودم، نه حتی فکر کردن. فقط دراز می‌کشم و به سقف خیره می‌شوم. گاهی سعی می‌کنم کتاب بخوانم یا موسیقی گوش کنم، ولی ذهنم جای دیگری است؛ میان نگرانی، خستگی و یک بی‌هدفی مبهم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم: من که این مسیر را با ذوق و علاقه شروع کردم، چه شد که به اینجا رسیدم؟ همان آدمی که شب‌ها تا صبح کد می‌زد و با هیجان یاد می‌گرفت، حالا فقط دلش می‌خواهد روز هرطور شده تمام شود. دوست دارد که از همه عالم و آدم فاصله بگیرد.

بدترین بخشش همین «نمی‌دانم»هاست. نمی‌دانم این وضعیت تا کی ادامه دارد. نمی‌دانم این همه تلاش قرار است به کجا برسد. نمی‌دانم آیا چیزی هست که دوباره به من انگیزه بدهد یا نه؟!

فقط یک چیز را می‌دانم: فردا صبح دوباره قبل از زنگ آلارم بیدار می‌شوم، گوشی را برمی‌دارم، اخبار را چک می‌کنم و همه‌چیز از اول شروع می‌شود.

دیلی رو | 25 فروردین 1405

کدجنگبرنامه نویسیکد نویسیروزمرگی
۷
۰
دیلی رو | Daily Rou
دیلی رو | Daily Rou
یک برنامه نویس ساده یک دانشجوی تنها گاهی هیچ کس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید