فصل اول: آشنایی در کتابخانه
نیمکت چوبی کنار پنجره، جای همیشگی من بود. کتابخانه دانشکده ادبیات، پناهگاه امنی بود در این شلوغی ترم دوم. باران پاییزی پشت شیشهها ریزهکاری میکرد و من غرق خواندن «شازده کوچولو» بودم برای گزارش کلاسی فردا.
دست گرمی روی شانهام گذاشت. برگشتم. پسری قدبلند با چشمانی نافذ و یک پرسه توی دستش ایستاده بود.
«ببخشید، اینجا کسی نشسته؟»
نگاهم به صندلی خالی روبرو افتاد. «نه، آزاده.»
«مرسی. همه جا پره امروز.» کیفش را گذاشت روی صندلی و نشست. موهای جوگندمی نامرتبی داشت و عینک طبی روی بینیاش لم داده بود. چند لحظه بعد با خودکاری روی میز ضربه زد: «داری شازده کوچولو میخونی؟»
نگاهش کردم. «آره. برای معرفی کتاب.»
لبخند زد. «کتاب فوقالعادهایه. من خودم شاید ده بار خوندمش.»
«مبالغه نمیکنی؟»
«اصلاً.» تکیه داد به صندلی. «هر بار یه چیز جدید ازش کشف میکنم. مثلاً این بار که خوندم، فهمیدم راز روباه برای شازده کوچولو چی بود.»
کنجکاو شدم. «چی بود؟»
«رازش این بود که آدم فقط با دل میتونه خوب ببینه. اصل مهم با چشم دیده نمیشه.» مکثی کرد و ادامه داد: «همون چیزی که ما توی این شلوغیهای دانشگاه فراموشش کردیم.»
آن روز دو ساعت تمام با «امیر» حرف زدیم. از کتاب و فلسفه تا موسیقی و سینما. وقتی از کتابخانه بیرون آمدیم، باران بند آمده بود و آفتاب نرم پاییزی صورتمان را نوازش میکرد.

«فردا میای کتابخونه؟» پرسید.
«احتمالاً آره.»
«پس فردا همین موقع، همینجا.»
فصل دوم: ترمی که همه چیز را تغییر داد
سه ماه از آن روز میگذشت. هر روز همدیگر را میدیدیم. از کتابخانه به کافه دانشکده میرفتیم، از کافه به راهروهای باریک دانشکده، از راهروها به پشت بام خوابگاه دختران. امیر اجازه ورود نداشت، اما من هر شب برایش از پشت بام دست تکان میدادم و او از پشت پنجره اتاقش در خوابگاه پسران.
«دختر خالم پشت بام چیکار میکنه؟» یک روز نرگس، هماتاقیام، پرسید.
«هوا میخورم.»
«با اون یکی بام؟» خندید. «میدونم داری به کی دست تکون میدی. امیر شده سوژه خوابگاه.»
قلبم تند زد. «چطور مگه؟»
«همه میدونن با هم دوستید. میگن امیر پسر خوبیه. زرنگ، خوشاخلاق... اما از یه خانواده خیلی معمولی.»
نیشخند زدم. «چه ربطی داره؟»
نرگس شونههایش را بالا انداخت. «هیچی. فقط گفتم.»
اما حرف نرگس مثل خاری توی دلم ماند. خانواده ما... پدرم دکتر بود، مادر وکیل. خانهای در شمال شهر، ماشین مدل بالا، سفرهای خارجی سالانه. امیر اما پسر کارمندی بود از جنوب شهر. پدرش بازنشسته آموزش و پرورش، مادرش خانهدار. خودش با بورسیه درس میخواند و شبها در یک کافینت کار میکرد.
تا آن روز تفاوتهایمان برایم مهم نبود. اما آن شب، وقتی از پشت بام به اتاقش نگاه کردم، نورش خاموش بود. فردا صبح پیام داد: «شیفت اضافه داشتم. نخوابیدم. صبح بخیر، گل پشت بامی.»
فصل سوم: اولین طوفان
عید نوروز بود. تعطیلات چهارده روزه. امیر رفته بود خانهشان در شهرستان و من در تهران بودم. هر روز کلی پیام رد و بدل میکردیم. دلم برایش تنگ شده بود.
روز سیزدهم فروردین تلفنم زنگ خورد. مادرم بود.
«دخترم، یک چیزی میخوام ازت بپرسم.»
«بپرس مامان.»
«امیر کیه؟»
یخ کردم. «چه امیری؟»
«نکنه فکر میکنی ما بیخبریم؟ همسایهها دخترشون رو میبینن که با یه پسر تو دانشگاه میگرده. عکساتونم توی اینستاگرام هست.»
نفس عمیقی کشیدم. «مامان، امیر دوست منه. همکلاسیمه. باهاش حرف میزنیم، کتاب تبادل میکنیم...»
«کتاب؟ دخترجان، من کتاب رو از توی چشات میخونم. میدونم قضیه چیه. بابا هم میدونه. گفتیم همین حالا تکلیفش رو معلوم کنیم. باهاش حرف زدی که چی کارهست؟ اهل کجاست؟»
«آره مامان. میدونم. پسر خوبیه. معدلش بالاست...»
«معدلش به چه دردی میخوره؟ باباش چیکار میکنه؟»
سکوت کردم.
«همون طور که فکر میکردم. دخترجان، ما برات نقشه داریم. خالهجان پسرش از اروپا برگشته. دکتر قربانی، همون که پارسال دیدیش. میخوایم ببینمتون...»
گوشی را قطع کردم. دستانم میلرزید. به امیر پیام دادم: «خبر دارن. مامانم فهمیده.»
چند دقیقه بعد پاسخ داد: «میدونستم یه روز این اتفاق میافته. میخوای چکار کنی؟»
نمیدانستم. فقط گریه میکردم.
فصل چهارم: انتخابهای سخت
ترم بعد سختترین ترم زندگیام بود. مادرم هر روز زنگ میزد و از پسر خاله تعریف میکرد. پدرم با نگاههای سنگینش مرا میسنجید. امیر اما آرام بود.
یک روز بعد از امتحان میانترم، مرا به کافهای قدیمی در مرکز شهر برد. «باید حرف بزنیم.»
دستش را گرفتم. «امیر، من ازت جدا نمیشم.»
«گوش کن.» قهوهاش را هم نزد. «من عاشقتم. شاید اینو تا حالا نگفته بودم، ولی هستم. از اون روز اول توی کتابخونه. اما نمیتونم ببینم داره بهت فشار میاد.»
«فشار میاد که چی؟»
«که بین من و خانوادهت یکی رو انتخاب کنی.» نگاهم کرد. چشمانش خیس بود. «من هیچی ندارم که بهت بدم. درس میخونم، کار میکنم، شاید ده سال دیگه به جایی برسم که پدرت الان هست. تو باید این ده سال رو صبر کنی؟ بجنگی؟»
«اگر باهات باشم، میارزه.»
لبخند تلخی زد. «میخوام یه کاری بکنم. میخوام برم پیش پدرت. خواستگاری رسمی. ببینم چقدر برای تو میارزم.»
جا خوردم. «دیوونه شدی؟»
«نه. دیوونهگی اینه که بیخیال بشم.»
فصل پنجم: دیدار
هفتم تیرماه بود. امیر کت و شلوار سادهای پوشیده بود که تنگ بود و اندازه نبود. عطر زده بود و موهایش را مرتب. دستانش میلرزید.
پدرم در اتاق نشیمن منتظر بود. مادرم چایی آورد و رفت کنار پدر نشست. من روی مبل روبهرو، با قلبی که داشت از سینه بیرون میزد.
«آقا امیر، شنیدم دانشجوی ادبیاتی.» پدرم شروع کرد.
«بله دکتر. ترم چهارم.»
«بعد از فارغالتحصیلی چی؟»
امیر صاف نشست. «میخوام ارشد بگیرم. بعدش دکترا. هدفم اینه که استاد دانشگاه بشم.»
پدرم لبخند زد. لبخندی که نمیشد فهمیدش. «استاد دانشگاه... با این حقوقها؟ میشه زندگی چرخوند؟»
«تلاشم رو میکنم. غیر از این، الان هم کار میکنم. کافینتم. یه کسبوکار کوچیک دارم با دوستام. اینترنت. فکر میکنم آیندهدار باشه.»
«پدرت چکار میکنه؟»
«بازنشسته آموزش و پرورش. مادرم خانهدار.»
مادرم نگاه معناداری به پدرم انداخت. پدرم ادامه داد: «آقا امیر، ما دخترمون تکفرزنده. براش کلی آرزو داریم. میخوایم راحت باشه، توی زندگی اذیت نشه.»
امیر سرش را پایین انداخت. «میفهمم دکتر. حق با شماست. اما من قول میدم همش بجنگم برای خوشبختیش. اینو با تمام وجودم میگم.»
سکوت سنگینی نشستن را پر کرد. پدرم بلند شد. «بذار فکر کنیم. جواب نهایی رو بعداً میدیم.»
امیر بلند شد، دست داد و خداحافظی کرد. قبل از اینکه برود، نگاهی به من انداخت. پر از امید و ترس.
فصل ششم: فصل تازه
سه هفته بعد، پدرم مرا به اتاق کارش خواست.
«دخترم، درباره اون پسر زیاد فکر کردم.»
نگاهش کردم، بیآنکه بتوانم نفس بکشم.
«راجعبهاش تحقیق کردم. استاداش ازش راضیاند. آدم مقیدی به نظر میاد. پدر و مادرش هم آدمهای محترمی هستند.»
اشک توی چشمهایم جمع شد. «بابا...»
«بگذار حرفم رو بزنم.» عینکش را برداشت. «من ازدواجم رو با مادرت با مخالفت خانوادهاش شروع کردم. پدرش فکر میکرد پسر دکتر نشوندهنده خوبی نیست. سختی کشیدیم. ولی ساختیم. بعضی وقتا آدم باید ببینه طرف مقابل چقدر میارزه، نه چی داره.»
بغضم ترکید. بغلم کرد.
«اما یه شرط دارم. امیر باید تا گرفتن دکترا صبر کنه. تو هم باید توی این راه کمکش کنی. برید توی این مسیر با هم. اگه موندید، من حرفی ندارم.»
همان شب به امیر زنگ زدم. صدایش میلرزید: «باشه. هر چی تو بگی. من براش میجنگم.»
فصل آخر: سالها بعد
امروز دوباره به کتابخانه دانشکده آمدهام. نیمکت کنار پنجره، جای همیشگی. باران پاییزی پشت شیشهها ریزهکاری میکند. دست گرمی روی شانهام مینشیند. برمیگردم.
امیر با آن چشمان نافذ و همان لبخند همیشگی. دیگر عینک نمیزند. موهای جوگندمیاش کمی جوگندمیتر شده. دستم را میگیرد و حلقه ازدواجمان کنار هم میدرخشد.
«چی میخونی؟» میپرسد.
کتاب را نشانش میدهم. «شازده کوچولو. واسه دخترمون میخوام بخونمش.»
میخندد. «میدونی راز روباه چی بود؟»
«آره.» دستم را توی دستش فشار میدهم. «آدم فقط با دل میتونه خوب ببینه.»
به شیشه بارانی خیره میشویم. هفت سال از آن روز اول میگذرد. کلی چالش، کلی سختی، کلی شبهای امتحان و صبحهای کار. اما اینجا هستیم. با هم. کنار هم. سرانجام عشق.
پشت شیشه، باران همچنان میبارد.
پایان