اتفاق، جبرِ طبیعت هست؛ اگه ناخوشایند باشه، به نظرم الزامی به جنگ و ستیز نیست؛ ولی چه خوبه آزادی بیان بدون ستیز، همراه با سکوتی عمدی و عاقلانه.
چرا اتفاق؟
یه کلمهی دو رو؛ هم یعنی یه چیزی رخ داده، هم یعنی یه عده کنار هم جمع شدن. این دوگانگی اتفاقی نیست، هردوش لازممونه.
چرا جبر؟
جبر یعنی ناچاری؛ نه راه فراری ازش هست نه راه دومی. با فشار میاد و روی خوش هم نداره. حالا این ناچاری رو بچسبون به طبیعت.
چرا طبیعت؟
اینجا طبیعت یعنی سرشت، فطرت، اون چیزی که هستیم؛ نه لزوما درخت و جنگل. نکتهش اینه که نیازی نیست یه آفرینندهی مشخص پشتش بذاری تا معنا پیدا کنه. خداباور میگه خدا اینجوری خلق کرده، ناخداباور میگه فیزیک اینجوری چیده؛ هردو قبولش دارن، فرق فقط تو روایته.
ما هرکدوممون یه تیکه از طبیعت بزرگ هستیم، و هرکدوممون خودمون یه طبیعت کوچیک مستقل هستیم با یه دنیای ذهنی بیانتها. حالا وقتی این طبیعتهای کوچیک کنار هم جمع شدن، جامعه درست شد. از روی عشق بوده؟ شاید. از روی ترس بوده؟ شاید. فرقی نمیکنه.
جامعه یه جبره؛ آدم نمیتونه تنها بمونه، سرشتش نمیذاره. پس «اتفاق» به هر دو معناش جبر طبیعته؛ هم رخدادهایی که سرت میاد، هم جامعهای که توش گیر کردی.
مریضی، زلزله، تصادف، ظلم حاکم؛ همه جبرن. نه جلوشون رو میتونی بگیری نه تضمینی هست که سرت نیاد. قواعد این بازی رو ما ننوشتیم.
چرا «ناخوشایند»؟
وقتی از جبر حرف میزنی، اگه کلمهی مطلق بذاری کنارش، رسیدی به بنبست. نمیشه گفت «فاجعهبار» یا «نفرتانگیز»؛ این کلمات راه فکری رو میبندن. ناخوشایند نسبیه؛ یعنی بد اومده ولی هنوز جا برای هضمش هست. حتی اگه یه ذره ناراحتت کرده باشه.
چرا «به نظر»؟
هر نتیجهگیری قاطع اینجا مثل بمب عمل میکنه. یکی موافقه یکی مخالف، یکی فحشت میده یکی تحسینت میکنه. «به نظر» در رو باز میذاره؛ یعنی این حرف منه، تو آزادی مخالف باشی، فقط فکر کن بهش.
چرا «الزام» و نه «نیاز»؟
ممکنه از «نیازی نیست» برداشت بشه که اصلا هیچوقت نباید جنگید. «الزام نیست» یه چیز دیگهست؛ پیشنهاد میکنم نجنگی، ولی منعت نمیکنم. اختیارش با خودته.
چرا «جنگ و ستیز»؟
بدترین حالت ممکن رو گذاشتم رو میز. وقتی بدترین حالت رو بگی و بگی حتی اون هم الزام نداره، بقیه حالتها خودبهخود پوشش داده میشن. میفهمم که ممکنه اوضاع خیلی بد باشه؛ ولی بازم میگم فکر کن قبل از اینکه بزنی به سیم آخر.
راه چیه؟
فکر کردن؛ آگاهی، درک عمیق از خودت و جهانی که توشی. نه فکر کردن از سر ترس؛ از سر آگاهی. بفهم چرا این اتفاق افتاده، جاش کجاست تو طبیعت بزرگ، و تو چه نقشی داری. دوستی یا همراهی که از دلِ جنگ جبرگونه بیاد فقط با ادراک فردی ممکنه، نه با مشت.
اگه وسط ماجرا یه طرف زور گفت؟
اینجا خط قرمزه؛ اگه دعوا شد، بالادست حق نداره به بهانهی جبر و طبیعت و فلسفه حرمت طرف مقابل رو بشکنه. گفتم ستیز الزام نیست، نگفتم اگه ستیز شد یه طرف حق داره له کنه.
آزادی بیان تا کجا؟
آزادی بیان خوبه، خیلی هم خوبه، ولی بازم لازم نیست؛ و مهمتر از اون، نباید بره سمت ستیز. چون اگه بره، میفتی تو یه حلقهی بیانتها: جنگ، واکنش، جنگ بیشتر، و هیچوقت تموم نمیشه.
بعضی وقتا سکوت کن؛ نه از سر ترس، از سر آگاهی. وقتی طرف مقابلت ظرفیت شنیدن نداره، سکوت عمدی و عاقلانه به مراتب باارزشتره از حرفی هست که آخرش ختم بشه به دعوا. حرف نزدن گاهی بلندترین حرفه. و این فقط در مورد گفتار نیست؛ رفتار هم همینه. بعضی وقتا واکنش نشون ندادن خودش یه تصمیمه؛ تصمیمی آگاهانه.
دنیا جبره، جامعه جبره، اتفاقاتش جبره؛ ولی مغزت مال خودته. فکر کن، بفهم، بعد تصمیم بگیر حرف بزنی یا سکوت کنی، بجنگی یا نجنگی. فقط هرکاری میکنی از سر آگاهی باشه، نه از سر جبر.