وقتی به این فکر میکنم که چه چیزی برای من از هر چیزی ارزشمندتر است، نمیتوانم فقط به یک پاسخ ساده برسم. انگار ذهنم روی یک چیز خاص قفل نمیشود و هر بار چیزی متفاوت در اولویت قرار میگیرد. من آدمی هستم که به هر چیزی به اندازه خودش اهمیت میدهم.
بعضی روزها، دیدن اینکه گربهام با شادی اینور و آنور میپرد، از هر چیز دیگری در تمام طول آن روز مهمتر است. همان لحظه حس میکنم هیچ دغدغهای نمیتواند به اندازه آن تصویر ساده و زنده ارزش داشته باشد. یا گاهی در مسیر سفر، وقتی از پنجره ماشین به بیرون نگاه میکنم و درختهای سرسبز و کوههای استوار را میبینم، وقتی آفتابِ نزدیک غروب به صورتم میتابد و میتوانم دستم را از پنجره بیرون ببرم و فقط در همان لحظه حضور داشته باشم، حس میکنم هیچ چیز دیگری به آن اندازه ارزشمند نیست.

فکر میکنم انسان در هر دورهای از زندگیاش، با توجه به شرایطی که در آن قرار دارد، میتواند چیزهای متفاوتی را مهمتر از بقیه بداند. گاهی یک اتفاق کوچک، بسته به حال و هوای ما، میتواند تبدیل به مهمترین لحظه روز شود. حتی گاهی نتیجه یک رویداد، یا لذتی که از یک تجربه ساده میبریم، جای همه چیزهای دیگر را میگیرد.
اما با وجود همه این تغییرها، چیزی که مطمئنم در هر شرایطی برایم ارزشمند باقی میماند، خودِ من است؛ همان آدمی که هستم. بخشی از وجودم که همیشه با امید زندگی میکند، حتی وقتی شرایط ساده نیست یا روزها شبیه هم به نظر میرسند. این بخش از من، برایم مهمترین داراییام است؛ چون تمام تجربهها، احساسات و انتخابهایم از آن شروع میشود.