احتمالاً در طول زندگی خود با افرادی برخورد داشتهاید که با کوچکترین حرفی یا رفتاری بسیار ناراحت شده و بعضاً دچار فروپاشی میشوند، درحالیکه افراد دیگری را میبینید که با حرفها و رفتارهای بهمراتب بدتر خم به ابرو نمیآورند. این همه تفاوت از کجا میآید؟ آیا ژنتیک در این امر اثرگذار است یا کاملاً وابسته به تجربه و تربیت است؟
به این سؤال کلیدی از زوایای مختلفی میشود پاسخ داد، اما آنچه در این مطلب قصد داریم خدمت شما خواننده گرامی ارائه کنیم، جنبه تجربی و تربیتی این رویداد از منظر رویکرد روانشناختی رفتار درمانی شناختی یا بهاختصار CBT است. پس اگر شما هم به این موضوع علاقهمند هستید، تا پایان این مطلب با من همراه باشید. من دانیال باقریه، روانشناس بالینی، این پدیده را به زبانی ساده اما علمی برای شما خواننده گرامی تشریح خواهم کرد.
همانطور که پیشتر گفته شد در پدیده زودرنجی دو متغیر ژنتیک و تربیت نقش به سزایی دارند. گرچه افراد ممکن است بهدلایل گوناگون تحتتأثیر این دو متغیر قرار بگیرند، اما در این مطلب از زاویه دید شناختی – رشدی به موضوع خواهیم پرداخت. بنابراین پاسخ سؤال خود را میبایست در تئوری درخت شناخت جستجو کنیم.
حتما میدانید که انسان از بدو تولد تا لحظه مرگ در فرایندی به نام رشد است که این رشد ابعاد گوناگونی دارد؛ بعد شناختی از جمله این ابعاد است. روانشناسان درخت شناخت انسان را اینگونه ترسیم میکنند:
· باورهای بنیادین
· باورهای میانجی
· افکار خودآیند

این سطوح شناختی انسان، بنای شناختی – هیجانی – رفتاری انسان را میسازند و از اهمیت بسیار بالایی برخوردارند.
باورهای بنیادین همان ریشههای درخت هستند. اگرچه این ریشهها تا حدی منعطف هستند اما اغلب در سالهای ابتدایی زندگی تثبیت میشوند. بهعبارت دیگر آنها در همان کودکی شکل گرفته و محکم میشوند. باورهایی از قبیل من عرضه هیچکاری را ندارم (بی کفایت هستم)، هیچکس من را دوست ندارد (من دوست داشتنی نیستم)، آدمها میخواهند من را اذیت کنند (انسانها موجودات پلیدی هستند)، زمین جای خطرناکی است (دنیا جای امن نیست)، خدا توجهی به من ندارد (خدا قابلاعتماد نیست) هستند. این باورها اغلب بهدلیل تجربههای ابتدایی زندگی فرد (اولین تجربههای فرد) شکل میگیرند؛ گرچه بسیاری از آنها با گفتههای دیگران (مثلاً والدین) ساخته میشوند. بهعنوان مثال هیچکس غیر از ما تو رو دوست نخواهد داشت.
این باورها تنهی این درخت را تشکیل میدهند که درواقع امتداد و قوام یافتهی همان باورهای بنیادین هستند. این دسته از باورها، قوانین، جملات شرطی و بایدها و نبایدهایی برای حفاظت از ریشه درخت هستند. بهعبارت دیگر باورهای میانجی به وجود میآیند تا زهر و تلخی باورهای بنیادین را خنثی کنند و از فروپاشی یا اضطراب فرد جلوگیری کنند. بهعنوان مثال فردی را در نظر بگیرید که یکی از باورهای بنیادین (ریشه) او این است که انسانها موجودات پلیدی هستند؛ در این صورت باورهای میانجی او اینگونه خواهد بود:
· من نباید به هیچکس اعتماد کنم
· من باید همیشه حواسم به رفتار انسانهای اطرافم باشد
· اگر از افراد دور و برم غافل بشوم حتماً به من آسیب خواهند رساند
همان طور که در مثال فوق دیدیم، باورهای میانجی ساخته میشوند تا افراد را از آسیب ناشی از باورهای بنیادینشان حفظ کنند.
این افکار که اغلب نوع منفی آنها (افکار خودآیند منفی) برای ما دردسرساز میشوند، شاخههای این درخت هستند. این افکار بهطور کاملاً غیرارادی و ناآگاهانه ساخته میشوند و خود را بهصورت جمله یا تصویری بهعنوان تفسیری از یک رویداد نشان میدهند. بهعنوان مثال همان کودکی که در کودکی باور بنیادین (ریشه) انسانها موجودات پلیدی هستند را پرورش داده و بهدنبال آن باور میانجی (تنه) اگر غافل بشوم، دیگران به من آسیب خواهند رساند، در مواجهه با کسی که در صف نان اشتباهاً صف را رعایت نمیکند تفسیر (فکر خود آیند منفی یا همان شاخه) را ایجاد میکند که این آدم قصد دارد حقوق من را ضایع کند.

اکنون که با درخت شناخت آشنا شدیم، بهتر میتوانیم درک کنیم که چرا برخی افراد اینقدر زودرنج و برخی دیگر بهاصطلاح بسیار خونسرد هستند. همانطورکه در مثالهای فوق هم دیدیم باورهای بنیادین باورهای میانجی را ایجاد میکنند و باورهای بنیادین و میانجی، افکار خودآیند را ایجاد میکنند و در نهایت افکار خودآیند احساسات و رفتارهای ما را شکل میدهند. اگر خوب به این توالی نگاه کنیم، خواهیم دید که تربیت و تجارب اولیه چقدر میتوانند در شکل گیری سنگ بنای تفکر، احساس و رفتار فرد مؤثر باشند.
حالا با توجه به تئوری فوق میتوانید پیش بینی کنید مردی که اساساً باور دارد انسان بی کفایت و بی عرضه ای است، هنگامی که از مافوق خود در محل کار ترفیع دریافت میکند چه افکار خودآیند، چه احساسات و چه رفتارهایی احتمالاً نشان خواهد داد. در آخر لازم است خاطر نشان کرد این باورها بسیار محکم و پایدار هستند. بنابراین تعدیل و حتی رفع این باورهای ناسازگار نیازمند مداخله فردی متخصص در زمینه رواندرمانی (تراپی) و تشخیص و برنامه ریزی درمانی است.