ویرگول
ورودثبت نام
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»، نشریۀ انجمن علمی-دانشجویی دانشکدۀ مهندسی شیمی و نفت دانشگاه صنعتی شریف / کانال تلگرام ما: https://t.me/dardaneshkadeh
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

آسمان میز من

شمارهٔ ۱۱۲| خشت سوم | حنانه میرزایی

من یک میز مطالعۀ لاکی دارم، روی چوب سرخ‌رنگ آن یک لایه روکش لاکی کشیده‌اند که بازتاب دنیا در آن نمایان می‌شود. میز را گذاشته‌ام کنار پنجرۀ اتاقم، یک پنجرۀ بزرگ که آن‌قدر بالاست تا هیچ‌کدام از ساختمان‌های بلند اطراف نتوانند آن را زندانی کنند. آسمانی آبی بر فراز ساختمان ماست که انتها ندارد و از ابرهای مخملی خیال‌برانگیز پر است و وقتی چشم می‌دوزی به عمق ناپیدای آن، ندایی از فراسوی نیلگون‌گنبد فرا می‌خواند: «در من غوطه بزن! غرق شو و آزاد باش!»

من نمی‌توانم در این دریای آبی آزادی بپرم، جاذبه مرا سرنگون می‌کند و استخوان‌هایم خردوخاکشیر می‌شوند؛ اما پرنده‌ها می‌توانند! پرنده‌ها شیرجه می‌زنند در این دریا و غوطه‌ور می‌شوند در رهایی و بازتاب آزادی‌شان موج می‌شود بر میز لاکی من!

بگذارید این‌طور برایتان بگویم که مثلاً من پشت میزم نشسته‌ام درحالی‌که ماجراهای دنیایمان را می‌خوانم؛ می‌خوانم که بی‌گناهان کشته می‌شوند، جنگ، آن مدرسه و کودکان را در سیاهی فرو می‌برد، می‌بینم چقدر «ما بر علیه هم» شدیم، هر روز بیشتر زیر لگد اقتصاد له می‌شویم و هر لحظه چاه خفگان عمیق‌تر می‌شود.

اینکه دنیا حتی کثیف‌تر از داستان‌های تاریخ بود. چقدر تاریخ برای آزادی جنگید و چرا هربار سیل خون روان شد؛ اما آزادی را ندیدیم! چرا هنوز که هنوز است باید بهای آزادی را بپردازیم و مگر چندصدسال اخیر کافی نبود به‌ازای خون‌بهایش؟ می‌رسد این وعدۀ یقین‌پنداشته‌شده؟ اصلاً آزادی وجود دارد؟

بعد فکر می‌کنم که شاید سرنوشت آدمی دربندبودن است؛ در بند طمعش، در بند بدگمانی، در بند قدرت‌جویی و فراداشتن ظلم...، در بند دشمنی... . انگار که من، این ذرۀ کوچک و ناتوان هرچقدر که بدوم، هر کاری کنم برای چنگ‌زدن به ریسمان آزادی، انگار که دورتر می‌شوم، انگار این ریسمان به‌جای آنکه برساندمان به آن نقطۀ روشن، پیچ می‌خورد به دورمان و زندانی‌تر می‌شویم.

گویی غل‌وزنجیرها نه فقط بر بدن آویخته شده؛ بلکه در روح رسوخ کرده... که من خود از تاریکی هستم و آزادی توهمی بیش نبوده تا به دنبال لذت شرب آن، جهان را بیشتر در پلیدی غرق کنم. این آسمان برای ما نیست چون بالی نداریم! سرنوشت ما برای سرشته‌شدن با آن زاده نشده. از خودمان می‌ترسم و نور امید از قلبم گریزان‌تر می‌شود. از ذات انسانیت می‌گریزد که گویا معنای لغوی آن را اشتباه در فرهنگ‌نامه‌ها نوشته بودیم.

سپس، درحالی‌که خشم، تنفر و اندوه من روی کاغذ مچاله‌‌شده‌ای فوران می‌کند و می‌نویسم از این افکار کاتوره‌ای که چقدر خسته‌ام از به‌‌خون‌کشیده‌شدن تمام‌ناپذیر آزادی، پرنده‌ای از گوشۀ مدادم می‌پرد، دور کاغذم چرخی می‌زند و بر گوشۀ راست آن فرود می‌آید. بعد دوباره بال می‌گشاید و آن‌قدر رهاست که در عمق آسمان میزم گم می‌شود. سرم را بلند می‌کنم و آسمان بی‌انتهای آزادی را از پنجره‌ام می‌بینم. شاید روزی ما هم پرنده شویم...

آزادیآسمان
۱
۰
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»، نشریۀ انجمن علمی-دانشجویی دانشکدۀ مهندسی شیمی و نفت دانشگاه صنعتی شریف / کانال تلگرام ما: https://t.me/dardaneshkadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید