نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ روز پیش

رقص دانه‌های سرنوشت

شمارۀ ۱۰۴ | سپهر جوان‌مجرد

صبح یک روز زمستانی از خواب بیدار می‌شوم. از پنجرهٔ اتاقم به این جهان سرد‌ و بی‌روح، اما نسبتاً زیبا که حال لباس سفید به تن کرده، نگاهی می‌اندازم. کمی دیر از خواب بلند شده‌ام و کلاس اولم را از دست می‌دهم. به‌هرحال به‌ نظر می‌رسد که نوشیدن یک چای و اندکی تفکر، به ازدست‌دادن کلاس اول‌وقتم بیرزد. همان‌طور که در سکوت صبحگاهی دانه‌های برف می‌رقصند، ذهن آشفتۀ من نیز در این رقص شریک می‌شود. گاهی در این لحظات افکارم مثل دانه‌های برف مسیرهای متفاوتی را طی می‌کنند و به آرامی در ذهنم آب می‌شوند؛ اما شاید همین لحظات ساکت و پر از تفکر، پاسخ‌های مهمی به سؤالات زندگی بدهند.

به دانه برف‌هایی که انگار الیاف ریز این لباس زمستانی باشند، چشم می‌دوزم. برخی از آن‌ها پیش‌از رسیدن به زمین نابود می‌شوند. برخی دیگر با آرامش و بدون هیچ اضطرابی روی زمین می‌نشینند و درحالی‌که مسیرهای کوتاهی را طی کرده‌اند؛ اما اثری از خود بر جای می‌گذارند. گروهی از آن‌ها با شتاب بیشتری سقوط می‌کنند و شاید در لحظات آخر، برخوردشان با زمین آن‌ها را می‌شکند؛ اما گاهی همین شکست‌ها سبب می‌شود که دانه‌ها از هم جدا شوند و به‌‌ سمت‌های مختلف پراکنده گردند، مثل اینکه در لحظات بحرانی، مسیرهای متفاوتی را در پیش ‌بگیرند.

در اینجا، این نکته مهم است که در کجای این شهر به زمین می‌نشینند. واضح است که در مکان‌هایی با تلاش کمتری، زنده خواهی ماند، همان‌طور که در مکان‌هایی دیگر، نهایت تلاشت برای ماندن و آب‌نشدن در برابر عوامل بیرون بیهوده خواهد بود.

گاهی برخی دانه‌ها که ازقضا هم‌مسیرند، امید خود را از دست نمی‌دهند و با یکدلی و اتحاد، مکانی را سفیدرنگ می‌کنند؛ هرچند که هر یک به‌تنهایی چنین قدرتی را ندارند.

هر یک از دانه‌های برف نقش‌و‌نگار متفاوتی دارد. اگر به هرکدام ریزتر و بادقت‌تر نگاه کنیم، آثاری زیبا و متمایزی را می‌یابیم، درحالی‌که از دور، همه به یک شکل به نظر می‌رسند. دیگر چیزی که آن‌ها را از هم متمایز می‌کند، تفاوت در نحوهٔ برخوردشان با سرنوشت است. بعضی از آن‌ها با گذر از مسیرهای پر از پیچ‌وخم، همچنان به حرکت ادامه می‌دهند و هیچ‌گاه از هدف خود دست نمی‌کشند، درحالی‌که برخی دیگر در میانهٔ راه تسلیم می‌شوند و به‌‌آرامی در زمین فرومی‌روند.

این دانه‌ها گهگاهی به یکدیگر وابسته می‌شوند، مسیرهایی مشترک طی می‌کنند و ازدست‌دادن هم برای آن‌ها غیرقابل‌تصور می‌شود؛ اما در این طبیعت احساسات جایی ندارند. گاه به‌اجبار از هم جدا می‌شوند یا یکی از آن‌ها در میانۀ راه آب می‌شود و سوگ را برای دیگری یا دیگران به جا می‌گذارد.

این دانه‌ها گاهی از تجمع خود آدم‌برفی‌ها را می‌سازند. آدم‌برفی‌های قصۀ ما که قدرتمند هستند، گاه به خود مغرور می‌شوند، گاه دیگران را به فراموشی می‌سپرند و گاه دانه برف‌های دیگر را می‌آزارند؛ غافل از اینکه همین دانه برف‌ها او را تشکیل داده‌اند. البته این قدرت همیشگی نیست؛ خورشید طلوع کرده و او را به آبی بر زمین گرم بدل می‌کند و این درس تکراری را برای بار دیگر به او می‌آموزد.

بارش برف، من را یاد هزاران مسیری می‌اندازد که انسان‌ها برای گذران زندگی طی می‌کنند. دانه‌های برف همانند آدم‌های قصه‌های ما هستند. این دانه‌ها همچون ما از جایی متولد می‌شوند و زندگی خود را آغاز می‌کنند. در مسیرشان اتفاقاتی رخ می‌دهد که گاهی پیش‌بینی آن‌ها ممکن نیست؛ آن‌ها نمی‌دانند چه موقعی آب می‌شوند، نمی‌دانند در مسیرشان با چند دانه برف دیگر آشنا خواهند شد، نمی‌دانند که چقدر با آن‌ها همراه خواهند بود و نمی‌دانند که در نهایت به یک رود خواهند پیوست یا با تبخیر دوباره به‌سوی آسمان باز خواهند گشت. آن‌ها تنها یک چیز می‌دانند؛ روزی برای همیشه از بین خواهند رفت و شاید تنها خاطره‌ای نه‌چندان واضح از خود بر جای بگذارند.

شاید که مسیرهای طولانی‌مان به جای خاصی ختم نشود، چه اشکالی دارد؟ وقتی که از باد‌ها و طوفان‌های ناگهانی یک لحظۀ بعد خبر نداریم، نیازی نیست آن‌چنان به نقشۀ راه پیش‌رو فکر کنیم. شاید همین که بخش کوچکی از مسیر جلوی پاهایمان را بتوانیم مشخص کنیم، کافی باشد و جمع این بخش‌های کوچک نتیجه‌بخش باشد.

از بین رفتن این دانه برف‌ها، به معنای پایان زندگی آن‌ها نیست؛ شاید نویدبخش تغییری بزرگ باشد، تغییری که با شکفتن شکوفه‌ها و جامۀ سبز خود را نشان می‌دهد. شاید مجالی برای آماده‌شدن برای زمستان بعد باشد که با قدرت بیشتر ببارند و با استقامت بیشتر خود، زمستان را زیباتر کنند. به سال جدید نزدیک می‌شویم و برف‌ها کم‌کم آب شده‌اند. در این مناسبت‌ها قرار نیست اتفاق فوق‌العاده‌ای زندگی ما را زیرورو کند. همۀ این‌ها بهانه‌ای است تا در سال جدید بهتر بباریم و فصل زمستان زندگی خود را زیباتر کنیم.

مانده تا برف زمين آب شود

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونۀ چتر

ناتمام است درخت‌

زير برف است تمنای شناكردن كاغذ در باد

و فروغِ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حيات‌

مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد

در هوايی كه نه افزايش يک ساقه طنينی دارد

و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومۀ برف

تشنۀ زمزمه‌ام‌

مانده تا مرغ سرچينۀ هذيانی اسفند صدا بردارد

پس چه بايد بكنم

من كه در لخت‌ترين موسم بی‌چهچۀ سال

تشنۀ زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزيم

رنگ را بردارم

روی تنهايی خود نقشۀ مرغی بكشم...

- سهراب سپهری

نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»، نشریۀ انجمن علمی-دانشجویی دانشکدۀ مهندسی شیمی و نفت دانشگاه صنعتی شریف / کانال تلگرام ما: https://t.me/dardaneshkadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید