تقویمها گفتند | حنانه میرزایی

اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
دقیق یادم نمیآید این تکه از «صدای پای آب» را از چه کسی یا ازطریق چه برنامهای شنیده بودم؛ اما بههرحال این شعر سهراب و بهخصوص این قسمت از آن، آنقدر پرآوازه بود که به گوش بچهای دوازدهسیزدهساله که تقریباً هیچ شور و کوششی در شعرخواندن نداشت هم برسد. برای همین هم یک روز هیجانزده رفتم و کتابخانۀ کوچک مادرم (مادرم برخلاف من به شعر علاقهمند بود و میدانستم چندین کتاب شعر دارد) را زیرورو کردم و بله، کتابی قطور بود با جلد اصلی سخت و جلدی جداشدنی از جنس کاغذ گلاسه که رنگ ابروبادی از فیروزهای و سرمهای چشمنوازی داشت و با لوگوی خوشخط سفیدی بر آن نوشته بود «هشت کتاب».
آن زمان کتاب و رمانهای فانتزی و داستانی زیادی میخواندم؛ اما فکر میکنم همین مجموعه شعرهای سهراب هم مثل آنها دست مرا گرفت و کمکم کرد پلههای رویاپردازی را دوتایکی بپرم و بیشتر بالا بروم. منی که از شعر نو فقط نامش و نیمایش را در کتاب ادبیات مدرسه دیده بودم، حالا شعرهای سهراب را میخواندم و میخواندم و واژهها مثل پروانههایی درخشان از روی کاغذ پرواز میکردند، از مردمک چشمهایم عبور میکردند و در ذهنم تبدیل میشدند به تصاویر زیبا و رنگارنگ. برای اینکه تفاوت احساسم را نسبت به شعرهای سهراب و دیگر مطالبی که میخواندم بهتر بیان کنم، بگذارید اینگونه بگویم که پروانههای کلماتی بقیۀ کتابها، در ذهنم بهمانند تصاویری از جنس انیمیشن یا فیلم یا کلاژهای کاغذی و خمیری نقش میبستند؛ اما پروانههای سهراب مثل اکلیل میدرخشیدند و به نقاشیهای آبرنگی تبدیل میشدند. همانقدر ملایم، روشن، رویایی و خیالبرانگیز.
«صدای پای آب» را از همۀ شعرهایش بیشتر دوست داشتم. نمیدانم، الان حدس میزنم احتمالاً معروفترین شعر سهراب هم باشد، چون تکههای مختلف آن پرآوازهترند و حتی در گفتوگوی روزمرۀ ما هم راه پیدا کردند. دوست سال بالاییام از غم روی دلش میگوید، من میگویم: «ولی شما که معدلتان خیلی خوب است!» و او پاسخ میدهد:
«مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيری چند؟»
و همین دو خط بیشتر از دوهزار کلمه توضیح، مرا شیرفهم میکند.
همانطور که گفتم، بچه که بودم، شعرهایش برایم خیالهای آبرنگی میشدند؛ اما حالا که بزرگسال حساب میشوم و از دوران شیرین کودکی و نوجوانی عبور کردم، آن خیالها را درک هم میکنم؛ میفهمم پروانههای شعر سهراب، پیلههای خود را از شاخۀ چه دلتنگی عمیقی گشوده بودند:
باغ ما در طرف سایۀ دانایی بود.
باغ ما جای گرهخوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطۀ برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید، قوسی از دایرۀ سبز سعادت بود.
ميوۀ كال خدا را آن روز، میجويدم در خواب.
آب بیفلسفه میخوردم.
توت بیدانش میچيدم.
تا اناری تركی برمیداشت، دست فوارۀ خواهش میشد.
تا چلويی میخواند، سينه از ذوق شنيدن میسوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره میچسبانيد.
شوق میآمد، دست در گردن حس میانداخت.
فكر، بازی میكرد.
زندگی چيزی بود، مثل يک بارش عيد، يک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود،
يک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت، حوض موسيقی بود.
طفل پاورچينپاورچين، دور شد كمكم در كوچۀ سنجاقکها.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبک بيرون
دلم از غربت سنجاقک پر.
من به مهمانی دنيا رفتم...
کودک بودم که خواندم «من به مهمانی دنیا رفتم» و حالا بعد از قریب به ده سال، حس میکنم ما هم راه این مهمانی را در پیش گرفتهایم. دشتهای اندوه را پشت سر میگذاریم، سکوت خواهش را با ذرهذرۀ وجودمان لمس میکنیم، صدای پر تنهایی در استخوانهایمان میپیچد... و حیران و سرگردان در جستوجوی چیزی هستیم و من آن چیز را «درخشش» مینامم. کنجکاوانه سعی میکنیم در این دنیای شلوغ، مثل سهراب، درخشش جزئیات را دریابیم؛ عکس غوکی در حوض، خواهش روشن گنجشک و بلوغ خورشید، همهچیز و همهکس و همۀ لحظهها درخشش دارند. شاید فقط باید دقت کنیم تا درخشش را در امید یک گلفروش به گلهای حراجیاش در گوشهای از پیادهرو یا خلوصی کودکانه در پسربچهای که به دیوار مدرسه سنگ میزند، ببینیم. درخشش سفر پیچکی از این خانه به آن خانه یا سفر ماه به حوض. درخشش جنگ روزنه با خواهش نور، جنگ تنهایی با یک آواز. درخشش جنگ گلابیها با خالیِ یک زنبیل. درخشش در فتح یک شهر به دست سهچهار اسبسوار چوبی، فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ...
با خواندن صدای پای آب، به این فکر میکنم که غافلشدن ما و نادیدهگرفتن این درخششهاست که زندگی را تیره و خستهکننده میکند. انگار سهراب میدانست چطور این درخششها را ببیند و در سرتاسر شعرهایش، آنها را به پروانههای درخشانی تبدیل کرد:
من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گلها را میگيرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازۀ اشيا جاری است .
روح من كمسال است.
روح من گاهی از شوق، سرفهاش میگيرد.
روح من بيكار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، میشمارد.
روح من گاهی، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدی، سايهاش را بفروشد به زمين.
رايگان میبخشد، نارون شاخۀ خود را به كلاغ.
هر كجا برگی هست، شور من میشكفد.
بوتۀ خشخاشی، شستوشو داده مرا در سيلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم.
مثل يک گلدان، میدهم گوش به موسيقی روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يک ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يک ساختمان لب دريا نگرانم به كشش بلند ابدی.
تا بخواهی خورشيد، تا بخواهی پيوند، تا بخواهی تكثير.
پروانههایی از شعر سهراب برایم درخشانتر از بقیه پروانههایش هستند و سبب میشوند گوشههایی از نقاشی ذهنم مثل الماس بدرخشد. مثلاً وقتی میگوید:
«زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بالوپری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازۀ عشق.
زندگی چيزی نيست، كه لب طاقچۀ عادت از ياد من و تو برود...
... زندگی شستن يک بشقاب است.»
یا وقتی میپرسد:
«من نمیدانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبی است، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسی كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لالۀ قرمز دارد.
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژهها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.»
یکی از درخشانترین این پروانهها در ذهن من، از این تکه از شعر پر میکشد:
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونۀ يک زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آبوهوای خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن میگويد.
مرگ با خوشۀ انگور میآيد به دهان.
مرگ در حنجرۀ سرخ - گلو میخواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ريحان میچيند.
مرگ گاهی ودكا مینوشد.
گاه در سايه نشسته است، به ما مینگرد.
و همه میدانيم
ريههاي لذت، پر اكسيژن مرگ است.)
یا این دو خط ساده از شعر:
ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجۀ يک بانک، چه در زير درخت.
برای گفتن از شهر سهراب حرف زیاد دارم. پروانههای شعرش مدام در ذهنم پرپر میزنند و هربار شاید بتوانم به یکیشان اشاره کنم و بگویم: «ببین! آن پروانه را ببین!»؛ اما احتمالاً برای شما ذوق و شور ذهنی من از این پروانهها کمی خستهکننده میشود اگر بخواهم دانهدانه معرفیشان کنم. برای همین شما را دعوت میکنم که همین شعر موردعلاقۀ من از سهراب، صدای پای آب را بخوانید یا به دکلمۀ زیبای آن توسط «خسرو شکیبایی» گوش بسپارید. میدانم شعر کمی طولانی است؛ اما در تکتک خطهایش یک پروانۀ درخشان نشسته، آمادۀ پر کشیدن بهسوی خیال شما.