ویرگول
ورودثبت نام
dark astronaut
dark astronaut“she only comes out at night”
dark astronaut
dark astronaut
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

کوچک شدن و آب رفتن

دختر تمام تلاشش را کرد که در ملاء عام اشک نریزد. تمام تلاشش را می کرد که در مدرسه و جلوی همکلاسی هایش اشک نریزد. جلوی لیز (همسایه شان که مدتی بود داشت برایش نقش والد را ایفا می کرد) اشک نریزد. بیشتر از همه، تلاش می کرد جلوی پدرش اشک نریزد.

خیلی سخت بود. خیلی خیلی خیلی سخت بود. اینکه نتوانی حتی در خانه خودت گریه کنی خیلی سخت است. اینکه ببینی پدرت دارد عذاب می کشد و او مجبور نیست جوری رفتار کند که انگار همه چیز رو به راه است و حالش خوب است، اما تو مجبوری سخت است. آلیس خسته بود؛ اما بیش از آن، خشمگین بود. از مادرش خشمگین بود که آن شب تنها بیرون رفته بود و کسی پیشش نبود تا مراقبش باشد، از آن راننده مست متنفر بود که باعث شده بود مادرش بمیرد و او بدون اینکه هیچ چیزی را از دست بدهد داشت زندگی اش را می کرد. از پدرش متنفر بود که در این مدت در زندگی آلیس شبیه به شبح بود و آلیس را در این زمانی که به او نیاز داشت تنها گذاشته بود. از لیز هم متنفر بود. مطمئن نبود چرا، لیز در این مدت فقط مانند یک مادر نگران مراقبش بود. برایش غذا میپخت، او را به مدرسه میرساند و ... . ولی آلیس از او نیز متنفر بود. شاید دلیلش این بود که حس میکرد لیز دارد تلاش می کند جای مادرش را پر کند، شاید ته دلش حس می کرد اگر لیز نبود پدرش بیشتر احساس مسئولیت داشت و اینگونه نبود.

آلیس نمی دانست چگونه می شود حال پدرش را توصیف کرد. خیلی عجیب؟ خیلی سوگوار؟ خیلی ... تو خالی؟ نامرئی؟ انگار نه او چیزی را می دید و نه حس می کرد توسط کسی یا چیزی دیده می شود. کل این مدت همینگونه بود. آلیس بارها دیده بود که پدرش نیمه شب روی مبل نشسته و در تاریکی به چیزی خیره شده است. گاهی لبخندی محو روی لبانش می دید. یعنی پدرش داشت به خاطرات مادرش فکر می کرد؟

دل آلیس برای مادرش تنگ شده بود. دلش می خواست یکبار دیگر، نه، هزاران بار دیگر مادرش را بغل کند. دلش می خواست شب ها مادرش او را ببوسد و صبح ها مادرش او را به مدرسه ببرد. همانطور که همیشه میبرد. این کار مادرش بود. نه کار لیز. دل آلیس برای آشپزی با مادرش تنگ شده بود. دلش برای نشستن بغل مادرش هنگامی که مادرش موهایش را میبافت و برایش از شیطنت های زمان نوجوانی اش می گفت تنگ شده بود.

آن روز، بر خلاف خیلی روزهای دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد. از سر میز در خانه ی لیز بلند شد. بدون هیچ کلمه ای به سمت خانه شان دوید. دید پدرش در اتاق نشیمن دارد با آهنگ می رقصد. صدای آن را تا ته بالا برده و دارد می رقصد! آلیس از پدرش متنفر بود. رفت داخل اتاقش و در را پشت سرش به هم کوبید. خودش را در تختش جمع کرد و گذاشت اشک ها بریزند. گذاشت آن ها برای ساعت ها بریزند و او هیچ کاری نکند جز فکر کردن به مادرش و اینکه چقدر از همه متنفر است.


ختم جلسه🏳️

داستان
۱۳
۱۰
dark astronaut
dark astronaut
“she only comes out at night”
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید