نویسنده: بشیر خادملو - از همکاران تیم دستان
شوک یا بحرانی اجتماعی و سیاسی که رخ میدهد و فضای کسبوکار که ناامن میشود یکی از اولین ایدههایی که از ذهن مالکین و مدیران بنگاهها و شرکتها عبور کرده و عمدتاً عملیاتی میشود، تعدیل یا همان اخراجِ نیروی کار است. ایدهی اخراج و کاهش هزینههای مالی از طریقِ حذف نیروی کار برای بقاء به میزانی بدیهی و «طبیعی» انگاشته میشود که همدلی دیگران و گهگاه حتی خودِ اخراجشدهها را برانگیخته میکند: در این اوضاع اقتصادیْ مگر مدیر و مالک شرکت کار دیگهای میتونستند انجام دهند». در چنین مواقعی تمام مسئولیت حرفهای و اخلاقیِ جراحی و خونریزیِ احتمالیاش نیز به موجودیتهای کلی همچون دولت و نظام جهانی و غیره فراافکنده میشود. بقاءِ کسبوکار و سازمان به منطقِ اصلیِ تصمیمات تبدیل میشود و همهی بازیگران با قدرتِ اثرگذاری مختلفْ با همین منطق همراه میشوند و طبیعیبودن و ضروریبودنش را میپذیرند. ما در اینجا چندان وارد این مدعا نمیشویم که این منطق و این نوع تصمیمگیری تا چه میزان با عقلانیت اقتصادی متناسب است یا خیر. در عوضْ میخواهیم مخاطب را با این تردید مواجه کنیم که رویکردِ گفتهشده از چه پیشفرضهایی نشأت میگیرد و چه اصولی را بدیهی پنداشته است: پیشفرضها و اصولی که میتوان نشان داد نه طبیعی و ضروری بلکه محصولِ ذهنیتیست که خیلی از ما بدون آنکه تأمل و تشکیک کنیم، آنها را موجه و معتبر انگاشتهایم. پس از تأمل در آنها احتمالاً هر یک از ما در مواجهه با بحرانها میتوانیم به گزینههای دیگری نیز فکر کنیم که محصول تلاشهای عقل بشری در پرداختن به رویکردهای جایگزین به کار، همکاری و تولید بوده است. این نه دعوتی ترحمبرانگیز و خیریهگرا به عدم «اخراج برای بقاء» بکه فرصتی برای تأمل دربارهی ریشههای آن است.
نقد و پرسش از بقاءاندیشی و تبعاتش به معنای بیاهمیت دانستنِ بقاء نبوده و بدیهیست که هر موجودیت و سازمانی باید در بحرانها بقاء بیابد و خود را تداوم ببخشد. نقدِ بقاءاندیشی به عنوان یکی از پیشفرضهای اصلیِ سیاستِ اخراجْ این پرسش را مطرح میکند که بر اساس چه منطق و فهمی، اخراج به عنوان اصلیترین مسیرِ بقاء ترسیم شده و طبیعی پنداشته میشود. به عبارتی بقاءاندیشیْ، سفت و سخت، بقاء را به اخراج پیوند میزند و حتی هممعنایشان میکند.
در بحرانها چیزی که اهمیت مییابد نجات و میل به ماندگاریست. پرسش اساسی اما از چیزی بوده که قرار است نجات پیدا کند، محافظت شود و ماندگاریاش تضمین شود. پیشفرضهایی که بدیهی انگاشته میشود و رویکردِ نجاتی که به تبع آن در سازمانها اتخاذ میشود نهایتاً تعیین میکند که چه چیزی باید نجات پیدا کند، منافع چه افراد و اقشاری را نجات دهد و چه روشها و ابزارهایی به کار گرفته شود. اگر رویکردها را در یک طیف قرار دهیم بقاءاندیشیْ به افراطیترین نقطهی طیف میل میکند که فردگرایی، فایدهگرایی و ابزارگرایی خصائص ویژهی آن است. بقاءاندیشی در بحرانهای سازمانیْ به این منتهی میشود که منافع قدرتمندان (سهامدار، هیئتمدیره، مدیران ارشد و...) به هدف اصلیِ عملیات نجات تبدیل شود و خود را به جای منافعِ سازمان جا بزند. بقاءاندیشیْ حساسیت و کانونِ توجه ما را به منافع فردی، تیمی و حتی هویتی تقلیل میدهد. بقاءاندیشی و اتخاذ رویکرد بقاء، دینامیسمی ذاتی در درون خود دارد که گریزناپذیرست: میل به ماندگاری در جهت محافظت از منافع اقلیت به بهای نادیدهگرفتن و فشار بر اکثریت. بقاءاندیشیْ نوعی فرایندِ موجهسازیِ نگاهِ فایدهگرا به دیگرانیست که از کمترین قدرت در منازعاتِ بقاء برخوردار هستند؛ در منازعات بقاء و بقاءاندیشیْ قدرت به نیرویی قهری برای بقائی مبتنی بر ایجاد رابطهای نابرابر و ابزاری تبدیل میشود و نه نیرویی سازنده برای یک منافعِ جمعیِ سازمان. بقاءاندیشی به واسطهی اضطرارِ وضعیتِ بحرانیْ اخراج را به «وسیلهای» معتبر و ضروری برای هدفِ نجاتِ سازمان (کدام سازمان؟) و کسبوکار تبدیل میکند. پرسش از بقاءاندیشی، تأمل بر وسایلِ بدیهیانگاشتهشده برای هدفیست که خود باید به موضوعی برای تأملِ سازمانها تبدیل شود.

اینکه ما سازمان را چگونه تعریف کنیم و چه ماهیتی برای آن قائل باشیم، نهایتاً نوع مناسبات ما با همکاران را در بحرانها تعیین میکند. اگر مفروض بگیریم که سازمان نه نهادی اجتماعی و الگویی از «باهمکارکردن» و همکاری و رابطهی اجتماعی بلکه صرفاً بنگاهی اقتصادی است در بحرانها صرفاً به این فکر میکنیم که هزینههای سازمان را به هر بهایی کاهش دهیم. در این رویکرد از طریق کاهش هزینههای نیروی انسانی در فرمهایی مانند اخراج و موقتیسازی قراردادها کسبوکارمان را نجات می دهیم. این رویکرد آنچنان در اذهان عمومی ریشه دوانده که کاملاً عقلانی و طبیعی انگاشته میشود. این انگاشتهی غیرطبیعیِ طبیعی انگاشته شده آنچنان قدرتمندست که همدلیِ همگان و گهگاه خود نیروی کار را بر می انگیزد. در اذهان عمومی زمانی که نهادهایی مانند خانواده، دولت و حتی بازار دچار بحران می شوند این پرسش همواره مطرح میشود که چطور میتوان از گروهها و اقشار مختلف ذیل این نهادها محافظت کرد چون بهدرستی مفروض می گیریم که نهادها مجموعهای از روابط اجتماعی هستند مبتنی بر محافظت، مسئولیتپذیری و مراقبتِ دوطرفه و صِرفِ اضطرار بحران هیچ مجوزی به این نهادها برای بیتفاوتی، رهاسازی و فایدهگراییِ بقاءاندیش صادر نمیکند. سازمان صرفاً بنگاهی اقتصادی نیست و مجموعهی پیچیدهای از روابط جمعی مبتنی بر خاطره، دلبستگی و پیوندهایی جمعیست که نمی توان آن را با صورتهای مالی و منطقِ حسابداری ذبح کرد. تقلیلِ سازمان به کسبوکاری اقتصادی که قرارست صرفاً سودآور باشد آن را همواره در آستانهی بقاء و بقاءاندیشی قرار داده و از پیوندهای اجتماعی تهی می کند؛ پیوندهای اجتماعی ای که به همکارانی وابستهست که در منطق شرایطِ اضطراری به اعدادی در صورتهای مالیِ سازمان تبدیل می شوند.
اخراج نیروی انسانی در مواقع بحرانی از رویکردی ناشی میشود که آن را همچون کالایی قابل تعویض با کالاها و فناوریهای دیگر مینگرد. در این رویکرد، همکار نه تنها بخشی از خاطره و هویتِ سازمانی انگاشته نمیشود حتی به عنوان سرمایهای حیاتی که محافظت از آن با منطقِ عقلانیتِ ابزاری نیز متناسب است محسوب نمیشود. با این نگاه که عجالتاً این بحران را از سر بگذرانیم همکار به عنوان کالایی منقضیشده ترخیص می شود تا در زمانیِ مناسبتر با کالایی دیگر جایگزین شود. نگاهِ کالایی به همکارانْ رویکردی کوتاهمدت به سازمان دارد. سازمانی که چشماندازی کوتاهمدت دارد و بقاءاندیشی را سرلوحهی کارش قرار داده است نیروی کار را نه به عنوان یک انسانِ همکار بلکه به عنوان شیء خدمترسان تعریف میکند: شیئی بدون عاملیت و اهمیت که در دوران رونق به عنوان شریک/مشارکتکنندهای که منافعش در گروی منافع سازمان است تعریف و بسته بندی میشود و در دوران رکود به عنوان شیئی هزینهبردار. توجه داشته باشیم که ماهیتِ نگاه و فهم ما به همکاران و همکاری، نوع رابطهی ما به عنوان سازمان را با اعضاء سازمان شکل میدهد و نتیجتاً تصمیماتی در دوران رونق و رکود را موجب میشود. برای سازمانهایی که نگاهی بلندمدت داشته و میخواهند تابآور و پایدار بمانند اما اخراج در بحرانها اگرچه هزینههای آشکار و کوتاهمدت را کاهش میدهد اما «هزینههای پنهان» سنگینی به همراه خواهد داشت. با این فرض که سازمان نهایتاً از شوکهایی مانند تورم، جنگ و ناپایداری سیاسی عبور خواهد کرد و به همکارانِ جدید در دوران رونق و عادیسازی نیاز خواهد داشت اخراج نمیتواند سیاستی تابآورانه تلقی شود. محافظت و حمایت از همکاران و همکاری برای یک سازمان با دغدغهی تابآوری امری تماماً استراتژیک است، حتی اگر آن را نتوان به راحتی در صورتهای مالیِ سازمان گنجاند. هزینههای پنهان اخراج برای یک سازمان تابآور میتواند شامل بر این موارد باشد:
هزینهی جذب، آموزش و هماهنگسازی همکار جدید در تیم
افت کیفیت کاریِ احتمالی همکارانِ افراد اخراج شده
خروج بخشی از مهارت، تجربه و دانشِ افراد اخراج شده و احتمالاً انتقال آن به رقبای سازمان
تصمیم به اخراجِ ضربتی و اضطراریِ همکاران از این پیشفرضِ بدیهیانگاشتهشده نیز ناشی میشود که سازمان و کسبوکار باید بهطور جمعی «کار» کند و بهطور «فردی» و انحصاری اداره شود. به هنگامهی رونق و شرایط عادیِ بازارْ مدیران از همکاران میخواهند که خود را در سرنوشت سازمان سهیم بدانند، احساس تعلق داشته باشند و در اداره سازمان مشارکت داشته باشند و به محض پیشآمدن بحران و شرایط اضطراری با تصمیم افراد محدودی احکام اخراج را صادر میکنند؛ رویهای که مشخصاً تجسمی از عقلانیت فردی در سازمانهاست. عقلانیت فردی مفروض میگیرد بهترین و درستترین تصمیمات برای یک موجودیت جمعی مانند سازمان نه از خلال رجوع و حتی فهم نظرات و پیشنهاداتِ همکاران بلکه از طریق نظرات تخصصیِ مدیران، سهامداران و مالکین حاصل میشود. مسلماً عقلانیتِ جمعی به معنای صحبت از سازمانِ بیساختار و فقدان اتوریتههای سازنده نیست اما عقلانیتِ فردی نمود آشکاری از بیتفاوتی به عاملیت و ذهنیتِ همکارانِ سازمان است. عقلانیتِ فردیِ ابزارگرا در دوران رونق بهواسطهی تشویق به مشارکت و تعلقِ سازمانی به دنبالِ «خدمتگرفتن» و در اضطرارها اخراج را به عنوان گزینهای ناگزیر و تصمیمی عقلانی در دستور کار قرار میدهد. حاکمشدن عقلانیتِ فردی و «اخراج اضطراری» برای سازمانهایی که در پی تابآوری هستند به احساس امنیت و اعتماد سازمانی ضربات جبرانناپذیری وارد میکند. این ضربات کاملاً میتواند ریسک خروج اعضاء باسابقه و ماهر در پسابحران را به دنبال داشته باشد. چرا که منطق «ترک کار برای بقاء» در پسابحران علیه سازمان و به نفع رقبای قدرتمندتر در بازار نیروی کارْ عمل میکند.