#دنده عقب به گذشته
۱۳۷۲ شنبه - ۲۳ بهمن:
به سوی سرنوشت می روم به روستايی برای تدريس ؛ " قويی " نامش كه دلهره آور است! از قيدار راه افتاده ايم با مينی بوس زيتونی رنگ وبوی پشم گوسفند. عليرغم ا ين جاده ی گلی و ناصاف كه برای نوشتن بايد خودكار را روی صفحه دفترم فشار دهم و هر چند لحظه یکبار كلمه ای بنويسم، مينی بوس زوارش در نرفته و مرتب به نظر می رسد، برف دشت و كوه را پوشانده و هوا آفتابی است. انتهای ماشين نشسته ام تنها، و تصور اينكه در آن روستا چه چیزی انتظارم را می كشد بيشتر از تكانهای اتوبوس دلم را می لرزاند! ساعت راديوی كوچكم يك و ربع را نشان می دهد كه به روستای كرسف می رسيم. روستای بزرگی است مخابرات دارد و شركت تعاونی و ترمينالی با يك اتوبوس، با اين وجود بيشتر خانه ها كاهگلی است.
جوانهایی خوش پوش ، دو زن بچه در بغل ومردان پير و پا به سن گذاشته ی توی ماشين همنفس با دشت كفن پوش سكوت اختيار كرده اند. به همراه جاده ای فرعی به دشتی خالی از برف می رسيم باز ياد قويی افتادم هفته ی پيش سری به روستا زده بودم برای دادن ابلاغ.. خانه هايی كاهگلی سوار بر دوش هم پشت به تپه ای. مستخدم مدرسه گفت:"مجردی؟ به مجردها مشكل اتاق می دهند!" هنوز واق واق موحش سگها توی دشت پيچده! ساعت يك و نيم جوان آبله رويی پياده می شود، دلاير سفلی با خانه هایی درهم و بی نظم، جز چند دختر بچه آدميزادی ديده نمی شود غربت وحشتناكی از دار و درخت روستا معلق است. مردم در زمستان ده را رها كرده و به شهر رفته اند باغهای عريان و زيبايی ده را آراسته و رود گل آلودی خميازه كشان از زير درختها می گذرد .. هوا ابری . باز جاده ای فرعی در دل تپه ماهورها كه صدای دهاتيها بلند می شود از روی پلی می گذريم؛ پيرمردی با ريشهای جوگندمی با دستان زبر و درهوا دارد از وضعيت ادارات گله می كند. باز تشويش رسيدن .. چطور تدريس كنم با اين تيپ؟ خط باريكی از ريشهای زبر بی مويی پشت لب! كوهی وسط دشت شكل سوسمار تا ابد بر اين سرزمين لميده، ساعت دو است كتفم از نوشتن درد گرفته چشمهايم می سوزند و زهرآبم شديدتر شده. به روستايی رسيده ايم پيرمرد پرسيد:"بورا هارا ده؟" آنهایی كه پياده می شوند می گويند: كسيك؛ از تير چراغ برق خبری نيست اما آنتنها از بامها سرك كشيده اند و رود بی آبی از افق می آيد و به افق می پيوندد . ازميان كوهی می گذريم. خدايا با مردم ده دمخور خواهم شد؟! به روستای برون می رسيم زنهایش كنار چشمه لباس می شورند بيشتر مسافران پياده ميشوند. هرچه نزديكتر می شويم سينه ام تنگتر می شود و زهرآبم پرفشارتر! احساس آدم را دارم درلحظه هبوط!!
راننده آشفته مو وتيره پوست با ته ريش و سيبيلی كه توی آينه می لرزد توی آينه جوان غريبه ای را می بينيد سفید مثل گچ!! دو و ربع پيچ و خم رود گل آلودی از زيرمان می گذرد، هوا هم ابری چون خاطر من. روی پلی می ايستيم مردی كه بلند حرف ميزد پايين ميرود ده كوچك و زيبايی است رو به دشت با يكی دو خانه ی آجری باز بدون برق اما آنتن ها بر فراز بامها؛ جز چند مرغ و بوقلمون و دوسه دختر بچه روی بالكن چيز ديگری جلب توجه نمی كند. دونفری كه جلو نشسته اند زير چشمی به من نگاه می كنند ومی گويند :"هارا اوشاقده ؟"دشتی وسيع و تيرهای چراغ برق ، در اين آرامش، جيغ آهن. سرم درد گرفته و شقيقه هايم تير می كشند. چه خواهد شد؟ سرم را كه بلند می كنم دهی را می بينم تنهای تنها خفته در انتظار من، گمان می كنم قويی باشد ساعت دو و نيم است، تراكتوری نزديك می شود هوا تيره، خاك غمگين، دشت در زايمان. تراكتور كنار جاده ايستاد منتظر عبورما. پسری نوجوان؛ مدرسه.. خدايا اينجا كجاست كه آمده ام! چه تنهايی و غربت كشنده ای! لحاف و تشك و ساكم را برداشتم خانه ها بيخ گوش هم در سكوت وهم انگيزی پچ پچ می كنند. پسركی چند قدم راهنمايی ام كرد و تا به سگ سياهی رسيديم برگشت و گفت:"گت! قاپماز!" مدرسه ديوار نداشت، حياطش تمام ده بود، چند معلم توی سالن داشتنند پينگ پنگ بازی می كردند. سری تكان می دهند. توی دفتر مدير شمالی تحويلم می گيرد بچه ها از پشت پنجره سرك می كشند معلمها يكی يكی با برخوردهای ناخوشايندی وارد دفتر شدند. مدير سرش را ازپنجره بيرون برد و داد زد:" ابراهيم!" ابراهيم با دستهای بزرگ و زمختش كلاس پنجم بود مرا به خانه ای راهنمايی كرد كه مدير قبلاً برايم درنظر گرفته بود. درآهنی و بزرگ خانه باز شد و پيرزنی شبیه ابليس سرش را از در بيرون آورد كمی براندازم كرد و گفت:"يوخ!" پيرمردی هم دو دخمه متروكش را نشانم داد. غروب شده بود و سياهی غربت از آسمان توی پسكوچه ها می ريخت.
شب است ومن افطار مهمان رضا بابايی ام، سرباز معلم است جوانهای توی دفترهم سرباز معلم بودند بعد از افطار كنجكاوانه سر رسيدند بچه تهران اند پر از بلوف و هارت وهورت! و برای اينكه نشان دهند برايم ارزشی قائل نيستند يا خيلی با حالند همديگر را انگشت كردند و الفيه شلفيه بافدند اما اين بی خياليشان غبطه برانگيز است كم كم از اوضاع و احوال مدرسه هم گفتند كه تنها يك كلاس راهنمايی دارد با بچه هايی تخس ولندهور. می گفتند معلمهای پارسال آدمهای عوضی ای بوده اند و اهل دختربازی حتی با دانش آموزان دخترشان ! به همين خاطر مردم ده ، دل خوشی از معلمها ندارند. اين صفحه با اين جمله به پايان رسيده: هيچ وسيله ای جز يك پتو و زيرانداز و خرمايی كه سربازها امشب تمامش كردند ندارم، خدا رحم كند!
۲۴بهمن: سكوت سنگينی دشت را پر كرده بود موتوری كه از كنارم گذشته بود دور زد جوانها بی آنكه حرفی بزنند پياده شدند؛ يكی عينك دودی داشت با سربندی. يك لحظه ترس تمام وجودم را لرزاند.. دشت بود و دشت و هيچ. خودم را به دست پروردگار و مرگ سپردم اما عينك دودی گفت:" بشين!" می رفتم اداره كه سه چهاركيلومتر تا ده فاصله دارد. وسيله ی نقليه ای نيست و هرجا كه خيال رفتن داشته باشيم بايد پياده برويم. به مدرسه كه برگشتم ذوالفقاری – مدير- گفت بچه ها هن ردارند برو كلاس! غير از علوم و رياضی كه خودش درس می دهد بقيه درسها با من است مدير با من به كلاس آمد و معرفی ام كرد وگفت كه خيلی باسوادن! .. سرمشقی دادم بعضی از بچه ها چه خطهايی داشتند سه تا گنده های ته كلاس شرارت می كردند.. برايشان قصه های مجيد را هم خواندم تقريباً خوششان آمده بود. زنگ خورد دوسه دانش آموز دختر را داشتند دم دفتر با شلنگ تنبيه ميكردند. افطار اينبار خانه قاسمی معاون مدرسه بودم، آدم خجالتی ای است موقع غذا خوردن يا گذشتن از كوچه های باريك به خودش هم تعارف می كند! سربار اين و آن بودن زهر ديگری است كه بناچار بايد بنوشم.
۲۵ بهمن: برآستانه تسليم سربنه حافظ! زنگ اول عربی تدريس كردم وگچی خوردم و حالی كردم بچه ها شرٌند اما نه آنطور كه سرباز معلمها می گفتند. داشتند شورش را درمی آوردند توپ وتشری هم زدم راستش اهل زدن نيستم اگراين بچه ها اهلی ام نكنند! اين سرباز معلمها هم برای آدم قيافه می گيرند و تنهايی را سخت تر می كنند، می خواهند بگويند:"فك نكن فوق ديپلمی آ !" دم ظهر نصيری معلم كلاس چهارمی ها سر رسيد از جشن عقد با بيسكويتی به عنوان شيرينی و كت وشلواری مندرس. بعد از ظهر ذوالفقاری درکلاس را زد که بیا برو این خانه را ببین! وارد کاهدانی بزرگی شدیم نزدیک مدرسه برفراز تپه ای بالای چشمه ی آب، نه آب داشت نه توالت! 500 تومن باید فقط پول برق بدهم برقی که ازمدرسه باید کشیده می شد و برای قضای حاجت از رودخانه بگذرم وبروم توالت مدرسه! از هیچی بهتر بود. احساس می کنم توی کلاس دارم با بچه ها صمیمی میشوم. عصر نصیری گفت:"بیا پیش من بمان، وسایل هم نمیخواد بیاری" اینجا بود که به الخیر فی ما وقع ایمان پیداکردم. صاحبخانه حرفی نداشت گفت:"کاری ندارم که پسرخوبیه یا بدیه اگه خوبه برای خودش خوبه اگه هم بده برای خودش بده!" شب سرباز معلمها آمدند گپی زدند و هایده ای و پاسوری!
26 بهمن: ازدست بچه ها که عصبانی می شوم می گویم: "مثل اینکه دلتون برای آقای ذوالفقاری تنگ شده!" بعد از ظهر تاریخ را ماسمالی کردم و گفتم:"کی نون میاره؟" خیال می کردم الان همه دستشان را بلند می کنند! اما هیچ دستی بالا نرفت! بعد از زنگ یکی از بچه ها یواشکی گفت:" آقا ما میاریم!" زنگ عربی مسیح اله سلطانی گفت:"آقا شما خوب درس میدین"!
27 بهمن: نصیری قرآن می خواند و کلفت کلفت گریه می کند برف می بارد و هوا سیاه است. صدای پارس سگ صاحبخانه که می آید فکر میکنم آشنایی آمده سراغم اما..ظهر با بچه ها فوتبال بازی کردیم امیر(سرباز معلم تهرانی) هم در تیم مقابل بود سه تا از گلهایشان اوت بود 4-3 باختیم. با بچه ها دست خسته نباشید دادم. هوا آفتابی شده شیدایی شده بودم نصیری هم رفته بود تنها بودم و حالی داشتم که دیدم سر و کله نصیری پیدا شد گفت: "ماشین اومد اما دولتی بود نرفتم!!" عارف مسلک است! شب با هم ظرفها را شستیم و کلی خندیدیم. فردا می رویم وطن!
28 بهمن: ساعت 5/5 مینی بوس راه افتاد دو زن در آن سرما و تاریکی می رفتند ظرف بشویند. در مسجد روستایی که آب نداشت مینی بوس نگه داشت با تیمم نماز خواندیم. یکسال طول کشید تا به قزوین برسم. در دام غمت چومرغ وحشی می پیچم وسخت میشود دام
29 بهمن: صبح خواب دیدم یکی سخت گُندم را می فشارد چنان دردی که با مشت سر و صورتش را می کوفتم اما اثرنداشت.. أم یجیب المضطرّ إذا دعاه ویکشف السّوء
اول اسفند 72: صبح بعد از سحر با باری سنگین راه افتادم طبق عادت ( خجالت) تاکسی سوار نشدم چنان عرقی که احساس می کردم بارشتری بر شانه دارم. توی کمربندی در حالیکه داشتم با الخیرفیما وقع کلنجار میرفتم اتوبوس سررسید.
دوم اسفند: هنوز با متلک و هیس هیس کلاس را اداره می کنم، یکی ضرب گرفته بود، آن یکی صدای اردک درمیاورد! دارند پررو میشوند یا شده اند. صبح در سرمای صبحگاهی با خودم می گفتم: خدا مرا دوست دارد که به اینجایم کشانده وسختیهای اینجا را برایم سهل کرده و از گناهان شهرم دور داشته. و بعد جبر و اختیار ساعتها آزارم داد بعد احساس کردم روزها به سرعت درگذرند نکند چند سال دیگر بمیرم و افسرده دستم به هیچ کاری نمیرود می ترسم و متحیر میمانم حس مرگ مدتی است که ذهنم را مشغول کرده. باید دم را غنیمت شمرم شاید به فردای دیگرنرسم.
سوم اسفند: سرکلاس توپیدم به رنجبران که برو بیرون! شورش را درآورده بود کرکر می خندید! کمی متعجّب شد سکوتم باعث شد که بچه ها خیال کنند فقط یک تهدید است و من از این بخارها ندارم. به خودم جرأت دادم و با تکرار برو دفتر ایستادم لرزش پاها نزدیک بود اراده ام را سست کند اما اگرمی نشستم بی بخارم می پنداشتند روی پاها ایستادم و ورفتم سراغ پسرک؛ قرمز ومتحیّرشده بود. بچه ها حساب آمد دستشان گفتند:"آقا ببخشید!" دفتری که دستم بود آرام به صورتش زدم :"من نمیخوام بزنم و سختگیری کنم اما توسوء استفاده می کنی .. " میان ترس رنجبران گفتم: "به خدا اگه یه بار دیگه تکرار بشه میندازمت بیرون" و...تمام!
برف بی حالی بارید. شیطان عجیب توی جلد آدم میرود!موقع خواندن سوره یوسف نور امیدی در دلم تجلّی کرد چون یوسف در قویی افتاده ام و چشم انتظار که کاروانی بیاید و پیش عزیزم ببرد!! دم نصیری گرم بلند میشود و سحری می گذارد. اما شب تا می خواهم آوازی بخوانم با خلط صدایش شروع می کند به خواندن مصیبت کربلا!
4 اسفند: امروز از پیچ کوچه ای که به مدرسه ختم می شد دختر جوان و زیبایی دربرابر چشمانم طلوع کرد تصور هم نمیکردم قویی و چنین زیبارویی؟!( ماه رمضان هم آدم نشدیم!)
نان خواستن از این بچه ها چه درد بزرگی است با هزار ترفند وذمصیبت از یوزباشی خواستم نان بیاورد گفت:"نداریم!" عابدین هم اصلاً نشنیده گرفت. دشت قویی زیر نگاه پنجره بعد از ظهرهایم را چه مستانه می کند. تنهایی و ده دارد عادت میشود و آنقدرها جانفرسا نیست.
5 اسفند: آیت ا.. از بس خندید مجبورم کرد لگدی حواله ساقه پایش کنم امین ا.. هم پای دیوار مدرسه شاشید! توی دفتر وقتی من نبودم حسین و داریوش با هم حرفشان می شود، داریوش به حسین می گوید:" تومرد نیستی!" حسین هم با معذرت از آقای ذوالفقاری زیپ شلوارش را باز می کند و.. می گوید:"پس این چیه؟!" به همین خاطر امین ا.. را می بخشن! نصیری به من گفته بود که عادت ندارد نوشته کسی را بخواند و من روزانه خاطراتم را می نوشتم و با خیال راحت در طاقچه می گذاشتم . دیشب می گفت:"بهشت وشیطان دروغه!" وقتی این حرفها را می نوشتم او هم بالای سرم داشت می خواند. عصر وقتی داشتم قرآن می خواندم تقویم را از روی طاقچه برداشت وگفت:"این چیه نوشتی؟!" و صفحه را پاره کرد و انداخت توی بخاری! و با ناراحتی تکرار می کرد:"چرا نوشتی؟ هیچ احمقی هیچ دیوانه ای اینطورنمی نویسد .. ما هرچه حرف زدیم توی اتاق تو باید بنویسی؟ .. برای خودِت یه خونه پیدا کن! .. اخلاق ما با هم نمی سازه!" قلبم فروریخت چه حماقتی کرده بودم! بغض گلویم را فشار می داد. گفتم:"معذرت می خام .. فکر نمی کردم ناراحت بشی!"واو سردنده خشم! از نوشتن متنفرشده بودم اما این نوشته ها سنگ صبور من است و تمرینی برای قلمم. محیط، آدمها، حرفها و عقاید .. همه دستگرمی است برای نویسندگی. حیف نیست که رها کنم؟!
جمعه ششم اسفند: صبح که بیدار شدم نصیری هی می گفت:"وسایلتوجم کن!چیزی یادت نره!" بیرون رفتم ده در سکوت نه چندان خوشایندی آرمیده بود. گهگاه جیک جیک نامنظم و دلنشین گنجشکها یا قل قل بوقلمونها سکوت را زینت می داد. توی میدان ده پیرمردها با عرقچین هایشان گپ میزدند و خنده کلفتشان هرچند یکبار به صدای بوقلمونها می پیوست این صداها همیشه مرا به وجد می آورد اما امروز همه چیز نفرت انگیز بود از روبروی عرقچینها و چشمهای براق شده گذشتم درحالیکه جواب سلامم را نگرفته بودم ( مردم این ده جواب سلام نمی دهند) باخودم می گفتم: از مردمی که جواب سلام نمیدهند می خواهم خانه بگیرم! در آن آفتاب سرمایی گوشم را می آزرد. چقدرتنهایم! تنهایی مرا ازمیان دیوارهای کاهگلی به تپه های کنار ده کشانده بودذبه سلام بچه هایی که داشتند فوتبال بازی می کردند سری تکان دادم پاهایم از گل کوچه ها سنگین شده بود، سوز سرما توی گوشم داشت خالکوبی می کرد... ای غم بگو با جوانی ام چه کردی.. دستم توی جیبم بود و سرم توی لاک به آسمان نگاه کردم انگار اینجا دفن شده بودم. انتهای یک کوچه پیرمردی به دیوار تکیه داده بود. امیدوارکوچه را بالا رفتم: سلام! این یکی جواب سلامم را داد انگار از انتهای خاطراتش کلمات را بیرون می کشید گُند به آفتاب داده مثل جانوری توی الکل حرکت نمی کرد:"اتاق خالی دارید؟" نمیدانم شنید یا نه اما گفت:"یوخ!!" جوانی با موهای وزوزی و لباسی مناسب که فقط جوانها در این ده به تن دارند از خانه ای بیرون آمد از پیرمرد پرسيد: "چی می گه؟" سرم را برگرداندم و با سلامی حرفم را تکرار کردم. با ته ريشی و قيافه ای صميمی دستم را فشرد و گفت: دوتا اتاق داریم و یازده نفریم یکی را خودمان استفاده می کنیم آن یکی جای اسباب واثاثیه س ! وادامه داد: "توغریبی! بیا با هم بریم خونه پیدا کنیم!.." تصور نمی کردم همچین آدمی توی این ده پیدا شود حلقه آهنی دری بالا و پایین رفت با خودم می گفتم:"یعنی خونه من همینه؟! نه واللا.. یه اتاق خالی داریم ولی نزدیک عیده مهمون میاد.. " از مردان دور میدان پرسید، بعضی به نه سرتکان دادند و بعضی بی توجه به حرف زدنشان ادامه دادند. بعد در خانه ی پیرزنی انجیری:"دوتا اتاق داریم یکیش خودمون میشینیم اون یکی کاهدونیه!" به غروب می اندیشیدم به غروبی که در اتاقی نشسته ام و مشغول افطارم یا غروبی که غمگین و مستأصل توی کوچه های ده با پاهایی کوفته و سری افکنده.. کوچه ای دیگر و پیرزنی دیگر؛ با صدای پارس سگ توی خانه آب دهانم را قورت دادم توالت خانه بیرون ازخانه بود با خودم گفتم همه می فهمن روزی چن بارمستراح میرم که! پیرزن که او هم زیبا بود براندازم کرد وگفت که دو اتاق دارند یکی را خودشان استفاده می کنند و آن یکی کاهدانی! کوچه ای سربالایی و باز داستان یکی دوجین بچه و اتاق و کاهدانی. بیرون ده پیرمردی مشغول بیل زدن بود اول داستان معلمهای ولدالزنای پارسالی را تعریف کرد که می خواستند همدیگر را بکشند و دهاتیها ازدست ناموسبازی شان به تنگ آمده بودند و بالاخره مژده داد:"خونه دارم برق نداره اما برق می کشم توفقط پول برقشوبده" خوشحال یک دورقمری دور ده زدیم جوان که فهمیدم برادر اسلام –دانش آموزم- است گفت: "راهش ازمدرسه دوره اما مگه چی میشه چوپونا اینهمه راه میرن تازه پاشون وامیشه!" آخرین خانه ی ده بود برادر اسلام گفت:"پیرمرد گاو و گوسفنداشو اینجا نگه میداره به همین خاطر هرچند وقت یه باربهت سرمیزنه زیاد تنها نمیمونی!" به این فکر می کردم که شبها را چگونه اینجا سرکنم هرچه بود از کشیدن منت این و آن بهتر بود بالای سرم کبوترها داشتند پرواز می کردند چقد رهوای آزادی کردم. برگشتم پیش نصیری که بازشروع کرد:"اثاثیه تو.." و پاشد و فرشم را جمع کرد! از دستش گرفتم و خودم فرش را جمع کردم. بعد زدم بیرون، بالا پایین می رفتم تگرگ و باران می بارید خودم را داده بودم به دست طبیعت وسط ده پای دیواری با عابدین گپی زدم که سلی (صاحبخانه) صدایم زد:"هوی! از دیروز برات دنبال خونه می گردم یه خونه با صاحبخانه پیدا کردم!!" داشتم شاخ درمیاوردم می خواستم بپرم و سیبیلهای سلی را ماچ کنم.
چه اتاقی! باورم نمی شد با زلکلو و جواد رجبلو پسرصاحبخانه وسایل را آوردیم. نصیری گفت:"بیا! شام مهمان مایی!!" وقتی رفتم گفت:"اگه نمیومدی شب خوابم نمی برد!" بعد گفت:"دیشب خواب دیدم یه سگ سیاه شبیه شیر از اتاق اومد تو اما با یه سیم دوبار به گردنش زدم مُرد بعد اونو پشت خونه توی برفا دفن کردم..." سگ من بودم؟! با چشمهایش می خواست همین را حالی ام کند شب خوابم نبرد.
هشتم اسفند: اولین دست پختم چه لذیذ از آب درآمد بدون نمک و روغن! اما افطار در تنهایی مانند حمام بی آب است. شمع شبهای تنهایی ام چراغ نفتی صاحبخانه! و آوای ماهورشجریان.
نهم اسفند: زیر اتاقم طویله ایست وسرد، سحر پاهایم یخ زده بود؛ باران می بارید و از سقف چکه می کرد. صبح درهوای مه آلود میان جیک جیک گنجشکها و کرکر خنده ی دو دختر جوان روستایی و زمین گل آلود به مدرسه رفتم نزدیک بود روبروی چشمه زمین بخورم و آبرویم پیش دخترها....! نفت ده ته کشیده مش اسمعلی برایم نفت میآورد سرمای اتاق منتظر است تا من از پای چراغ بلند شوم تا پاچه ام را بگیرد. از ترس تمام شدن نفت موقع خواب چراغ را خاموش می کنم و می خوابم. نصیری توی مدرسه برایم قیافه می گرفت و روزه خواری می کرد.(از این ادعاهای عرفانی که ظاهر دین اهمیتی ندارد) قبل ازظهر با امیر معلم کلاس چهارمیها پاتوی گل و لای برمی گشتیم که جلوتر از ما دیوار کاهگلی خانه ای با صدایی مهیب فروریخت! اگرده قدم جلوتربودیم؟!
10 اسفند: روزها پا در گل و لای کوچه های آبادی چه دیر پیش می رود. سحر، برق رفته بود جواد برایم فانوس آورد! حاضرم در خاموشی و سرما با پتویی خودم را زنده نگهدارم اما صاحبخانه برایم چیزی نیاورد. برنج همان روز اول ته کشید. عصر جلسه درباره امتحانات؛ سرباز معلمهایی که تا دیروز همدیگر را انگشت می کردند و آلتشان را به هم حواله می کردند چقدر جدی حرف می زدند و ربط وبیربط چه "ما تهرانیها ما تهرانیها" یی می کردند. امشب مستأصلم شب قدر و شک احتلام! جواد برایم حلوا و ماست آورد خدا خیرشان بدهد.
11 اسفند: بعد از کلاس آفتاب ملیحی زده بود توی آبادی. هوس کردم پای دیواری بنشینم و آفتاب را در آغوش بگیرم اما غربت وناموس مردم مانع بود اینجا از آفتاب هم محرومی!
12 اسفند: سحر نای بیدارشدن نداشتم. صبح حالم خیلی خراب بود؛ روز جانکاهی است و رمضان جانکاهی! همه ی استخوانهایم ازسرما خوردگی به ناله درآمده اند صبح با ترنم این تصنیف بیدارشدم : من همه یاران تنها ماندم آتشی بودم برجا ماندم! توی کلاس حال بچه ها را گرفتم که چرا درس نمی خونید الاغا! محمد قندی را هم بخاطر صدا درآوردن با لگد انداختم بیرون. شب صاحبخانه آمد وگفت:"مردم میگن چرا فلانی نمیاد مسجد؟!" رفتم توی راه هردو کفشم توی گلهای کوچه جا ماند!
13 اسفند: قویی دو مسجد دارد و یک آخوند هم ندارد یعنی یکی داشته اما بخاطر بی سوادی اش انداخته بودن بیرون. قد بلند با ته ریشی و عبایی سیاه و چندلایه، لباسی ضخیم و کهنه و تسبیح بد رنگی که به نظر نمی رسید چرخاندنش چندان ثوابی داشته باشد! کتاب ضخیم منتهی الآمال را زده بود زیر بغلش و گنده گنده راه می رفت مرا که دید خیلی قلنبه سلنبه تحویلم گرفت:"سلامن علیکم موفق و موید و منصور باشید. شب قدربود و اهالی مجبور شده بودند دعوتش کنند. هیچکس به حرفهایش گوش نمیداد همه برای گپ زدن و چای ایشمک آمده بودند. اول گفت:" برای سکونت مجلس صلوات!" وسط سخنرانی یکهو بغل دستی من رو به ته مجلس هوار کشید:"قیسمت چای گته!" یا مش کمند علی بیا بشین یوخارو! انگار توی قصه های جمالزاده زندگی می کنم.
14 اسفند: شب قدربود و باید بیدار می ماندم اما دیشب محتلم از خواب برخواستم و باید به حمام می رفتم اما حمام:"یه زیرزمینه دوش موش نداره! یه خزینه س با کاسه آب میریزن روسرشون!" تمام روز را در فکر استحمام با خودم کلنجار می رفتم از خیرش بگذرم و دو هفته نجس بروم و بیایم و همینطور نماز بخوانم یا هرچه باداباد!؟شب که شد جواد آمد پیشم حرف حمام را پیش کشیدم حرفهای همکارها را تکرار کرد و اضافه کرد: "تا پارسال که برق نبود جن ها می آمدند حمام!!" و وقایع جن زده ها را با آب و تاب شرح داد! وقتی رفت ساک را برداشتم و هر چه باداباد راه افتادم، اما یکی توی دلم می گفت: بی خیال نرو! وآن یکی می گفت: نه خره! واجبه! شب قدرهم که هس! توکل کنان پا توی کوچه ی تاریک گذاشتم زوزه ی سگها هولم را بیشتر می کرد بدبختی آیت الکرسی هم که نمیشد خواند! از کنار خانه ها که چراغ زرد رنگشان کورسو می زد گذشتم و به دشت تاریکی رسیدم، کمی دورتر صدای جیغ و هوار زنها که زیر دو فانوس بیجان پای چشمه داشتند ظرف می شستند سکوت تاریک را می شکست و کاسه ی هولم را! چادرهای سفید توی هم می لولیدند و نور فانوسها در دو طرف چشمه با لرزش دست زنها پایکوبی می کرد حمام دورتر از ده، میان ویرانه های کاهگلی کنار شعبه نفت بود و نورکمرنگی از پنجره بالای سقف مرا به خودش می خواند.. با شک وتردید در زنگزده ی حمام را با صدای جیرجیر کشداری باز کردم، جن ها اگرخواب بودند بیدارشدند! چسبیدن لایه ی زنگزده ی در را روی پوست دستم حس کردم. دو پله کج و معوج درون سالنی سمنتی و دیوارهای طبله کرده وسیاه و صداهای کلفت و مرتعش. چشمم به در باز و زنگزده ای افتاد که روی سکوی کنارش سه کفش روستایی پاره پوره جفت شده بود. در حالیکه که به قیافه ها و برخورد آن سه مرد فکر می کردم در را باز کردم صداها خوابید، لباسها را روی سکویی همان کنار خزینه ای که خودشان را می شستند روی هم تلنبار کرده بودند. سلام دادم سه مرد جوان با بدنهایی پشمالو توی کف صابون جوابم را گرم دادند.لباسهایم را با کمی ترس شروع کردم به درآوردن:"نکنه تقّه مو بزنن؟!" چاره ای نبود: بابا تو مردی! نشستم وشروع کردم با کاسه ی آهنی کج ومعوج و سیاهی آب از خزینه برداشتن..
کارشان تمام شده بود بلند شدند و شروع کردند به لباس پوشیدن اما خیلی لفتش می دادند، با صدای بلند از عملگی در تهران حرف می زدند که توی ماه رمضان با دهن روزه کارگری می کردند و تراکتور و مزرعه و.. سرم را پایین انداخته بودم و زیر لب اسم هرچی امام بود زمزمه کردم وخودم را بی خیال نشان دادم! بعد صابونی به صورتم زدم اما یکی شان پشت سرم بود فوراً کاسه آب را روی سرم خالی کردم.. عجب توهمی! آمدم نفس راحتی بکشم که یاد خواب دیشبم افتادم که مادربزرگ خدا بیامرزم بوسم کرده بود و آقای قاسملو- معاون مدرسه- تعبیر کرد که اگه مُرده آدمو ببوسه آدم میمیره!! سیبک گلویم چسبید به سقّم! خدایا یعنی فردا صبح را می بینم یا لحظه ای را که از این حمام بیرون رفته ام آنهم صحیح وسالم؟! د راین برهوت چه کسی خواهد فهمید که معلمی را د رحمام از پا درآورده اند؟ دیگر طاقت نیاوردم و شروع کردم: الله لااله الّا هوالحیّ القیّوم.. خدا حافظ .. رفتند و صدای کلفتشان را با خودشان بردند. سکوت همه جا را فرا گرفت و صدای شرشر آب که به خزینه می ریخت و سوسوی جیرجیرکی در گوشه ای از حمام. حرفهای جواد با بخارآب از خزینه شروع کرد به بالا آمدن........... جن... ها.... تند تند شروع کردم به آب ریختن روی سروکله ام تا صدای آب فریاد سکوت را خفه کند انتهای در ورودی، پستو مانندی تاریک، و پشت سرم دیواری که به اندازه دهان هیولا شکسته بود و تاریکی وهم آلودش به درون حمام سرک می کشید! فوراً سرم را برگرداندم لحظات به کندی می گذشت. بلند شدم تا غسل را شروع کنم.. ناگهان مردی عریان با سینه هایی فراخ و کم مو با صدایی مهیب در برابرم ایستاده بود..
خدای من! آینه یه یک وجبی و کدر چسبیده به دیوار با بخار وهم آلودش کسی را نشان نمی داد جز معلم تنها و تازه وارد قویی..!! کاسه آب از دستم افتاده بود. با دیدن خودم توی آینه احساس کردم آشنایی در حمام هست نفس راحتی کشیدم! غسل میت درست یا غلط تمام شده بود چقدر طول کشید نمی دانم هر لحظه احساس می کردم کسی وارد حمام شده، لباسهایم را با سروصدا تنم کردم تا صدایی نشنوم! کارم تمام شد. باورم نمی شد فاتحانه سعی کردم این لحظات آخر را با خونسردی به پایان ببرم با حوصله زیپ کاپشنم را کشیدم و ساک را روی دوشم انداختم و به سرعت از حمام بیرون پریدم. باورم نمی شد پا از حمام بیرون گذاشته ام درحالیکه دارم نفس می کشم. صدای سگها، تاریکی، دشت و سوسوی پنجره ها .. از کنار چشمه گذشتم نور فانوسی نبود اما صدای ضعیف ترق ترق بشقابی به گوش می رسید. وقتی از کوچه می گذشتم از قدم برداشتن و نفس کشیدنم احساس غرور می کردم جن ها را کشته بودم! پا به اتاق که گذاشتم انگاره غرفه ای از غرفه های بهشت بود نه آن بیت الحزن دیروز. توی اتاق ساعتها عاشقانه زل زدم به آینه.
15 اسفند: خدای من پولم ته کشیده و چند خرما و برنج وچایی. شب توی مسجد تا نمازخواندنم را دیدند تحویلم گرفتند و تعارف کردند بالای مسجد!! جوانها از خم وراست شدنم ماتشان برده بود!
16 اسفند: سرباز معلمهای تهرانی حتی چشم چرانی معاون و معلم کلاس اول را به اداره گزارش کرده اند. امروز ذوالفقاری گفت:"راستش نصیری اختلال حواس داشت تو اداره هم گفته بودن هواشو داشته باشم!!" و تمام این مدت برایم دنبال خانه بوده به صاحبخانه گفته بود هر وسیله ای می خواد بهش بده! عصر چقدر تقویم را ورق زدم!
17 اسفند: خدایا چند سال دیگر این یک هفته خواهد گذشت؟!
از اداره آمدند و از سرباز معلمها تعهد گرفتند و رفتند! توی اتاق چند سوال تصحیح می کنم و چند قدم با دهان بخار کرده راه میروم، انگار دیوارهای اتاق مشبکهای کاهگلی اند، سرما تنم را سوزن سوزن می کند. خدای من امروز عصر نفت گرفتم . قابلمه را از برنج پر میکنم، سه چهار وعده می خورم تا ته بکشد بعد حال شستن که ندارم باز تا کله، قابلمه را پر برنج می کنم. داریوش را توی کوچه با دنیایی از غم و اندوه توی چشمهایش دیدم گفت:"می بینی روبهان با ما چه می کنند؟" جز چای چیزی برای خوردن ندارم قندها را شمردم 66 دانه. امروز بچه ها با لوله خودکار صدا در می آوردند اما وقتی بی تفاوتی ام را دیدند رها کردند. قاصد روزان ابری داروک کی میرسد باران؟
18 اسفند: به جان تا آسمان عشق رفتم به صورت گر در این پستم من امشبم.
سگ آیت- یکی از دانش آموزها- رفت زیرماشین.. پدرش می گفت:"آیت داره دیوونه میشه! خیلی دوسش داشت. دیگه نمیاد امتحان بده شب وروز گریه می کنه نصف شب با صدای گریه ش ازخواب بیدارمیشیم.. چقدرکتکش زدیم فایده نداره حالا هم میگه خودمو با دوا میکشم!"
مدیر و سرباز معلمها چپ و راست حال هم را می گیرند ذوالفقاری قانونی باشان تا می کند و مجبورشان کرده که به موقع بیایند و به موقع بروند!
19 اسفند: صبح آیت زنده آمد مدرسه! عصر هم با یک جفت جوراب در اتاقم را زد به جای نمره عملی! لابد توی مسجد سوراخ جورابهایم را دیده بود.ظهر برای تلفن زدن راه افتادم بطرف گرماب. هوا سرد بود اما ماشینی سررسید تلفن خراب بود پیاده راه افتادم باران شدیدی درگرفت با بچه های شبانه روزی قویی پیاده برگشتم.
۲۰ اسفند: جواد گفت:" اگه لباسی برای شستن داری بده بشوریم!" من گرم هذا کتابٌ ام، ته کلاس عقبی ها قرمز شده اند وچشمشان گشاد با هم ور می روند و من خودم را می زنم به ندیدن!!
۲۱ اسفند: آنقدرغم تنهایی توی دلم خراب شد که یوزباشی و آیت را با لگد از کلاس انداختم بیرون. ظهر، ستار با سه چهار تا نان داغ و دو تخم مرغ در را به صدا درآورد اما اگر خانواده اش بفهمند جغرافی افتاده!؟ شب صاحبخانه برای نشستن آمد و باز من با خجالت نگاهش کردم و این هم که برایش چای ومیوه نمیشد! صاحبخانه می گفت که اصلشان قزوینی است جدش دلاک حمامی در قزوین بوده. و آنروزها قزوین حاکم ظالمی داشته عده ای از او می خواهند که ترتیب حاکم را بدهد جد صاحبخانه هم اطاعت امر می کند و ریش حاکم را با سرمبارک می گذارد توی سینی و به گرماب می گریزد. با شجریان حالی دارم اینجا.. شب اعلام کردند که فردا عید است. خداحافظ ای قطعه ای ازبهشت ای همدم لحظه های تنهایی!
۲۲ اسفند: ظهرها انگار سوار برلاک پشتی درگذرند کمی با خاطراتم سرگرم شدم و به نویسندگی امیدوارتر و ناهار نان داغ روی چراغ و پیاز و چه خوردنی! بعد ازظهر ذوالفقاری و خاموشی و بعد سرباز معلمهای بلوف زن تهرانی آمدند همدیگر را محکوم کردند و رفتند. شب، خدا به دست جواد برایم شیربرنج فرستاد. زود سربه بالش می گذارم تا چهارشنبه زود فرا برسد.
۲۳ اسفند: گوشه ی تقویم نوشته شده پول ندارم تخم مرغ بگیرم! دلم برای کتاب هایم تنگ شده نهج البلاغه، جنگ وصلح و حافظ نامه..از روزی که به ده آمده ام اجتماعی تر شده ام و از جمع و مهمانی گریزان نیستم.. توفیق اجباری! دیشب از دردمعده خوابم نبرد. صبح یکدفعه دیدم با زنجیر جاکلیدی زده ام توی صورت عابدین.. زنگ دوم برای مشخص شدن وضع حقوقم پشت وانتی رفتم گرماب هوا کمی سرد بود. برگشتن مغرور ازگرفتن هفت هزارتومن حقوق وپشت سرگذاشتن یکماه سختی. یکساعتی توی برف و باران پیاده روی کردم که وانتی سررسید، پشت وانت گوشه ای کزکردم. دستهایم مثل یک تکه گوشت لخم سرخ شده بود بعد ازظهر از دل عابدین درآوردم.
۲۴ اسفند: آخرین تیره شب هجربه پایان آمد.ساعت 4 از میان خانه های گلبرفی می گذشتم مردی با چماق از کنارم گذشت، ترسم را از زنویه ی سگها بیشتر کرد: "نکند این صدای گرگی باشد!" به نور چراغ مسجد پناه بردم اما در بسته بود و صدای سگها یا گرگها جلوتر آمده بود. جهنم!در خانه ای را می کوبم یا از تیر چراغ برق بالا میروم. محتلم بودم و آیت الکرسی هم نمی توانستم بخوانم! اما صدا ها که بیشتر شد هرچه باداباد.. بسم ا.. الرحمن الرحیم.. بالاخره ایوب بعد ا زچندبار دور و بوق زدن راه افتاد. هوا سرد سرد. زنجان آفتابی !خانه آجری وزیبا وکوچه وخیابان آسفالت! هفت تومن حقوق را گرفتم من که تا دیروز نان و پیاز می خوردم حالا صدتومن دادم به تخمه ژاپنی وبرگشتم قویی!!
۲۵ اسفند: بعد از تصحیح اوراق از زن صاحبخانه و جواد خداحافظی کردم جوراب پشمیی دادند لابد عیدی! بعد با نصیری راه افتادیم. هوا بهاری بود توی جاده گفتیم و خواندیم و خندیدیم! بالاخره وانتی سر رسید تا ماتحتمان را تا رسیدن به قیدار ازدست بدهیم!
بالاخره خیابان سپه را دیدم شروع کردم به دویدن هوای سپه را می بلعیدم. علی تا ماچم کرد گفت: به به! بوی پهن میدی! بلافاصله حمام رفتم و ریش و پشم و بوها را شستم.
عصرتوی شهر قدمی زدیم و کتاب «صمد بهرنگی آنگونه که بود» را خریدم حاجاقا سرکوفت زد و گفت: "اینا کمونیس بودن!"
پایان