
رمان نقال فیلم
ارنان ریورا لتلیئر
ترجمه بیوک بوداغی
آدمی به رویا زنده ست؛ نه امید! بلکه رویا
امید گاه حاضر است و گاه غایب. رویا اما در اکثر مواقع همیشه حضور دارد. حتی لحظاتی پیش از مرگ...
" نقال فیلم" نیز با رویا شروع میشود. رویای نقل فیلم. نه بازیگری، بلکه به طور خاص نقل فیلم. رویایی که از پس فقر جان گرفته و رفته رفته بزرگ تر شده است.
" چون در خانه ی ما پول سواره بود و ما پیاده، برای همین هر وقت توی شهرک فیلمی روی پرده سینما میآمد که به نظر پدرم جالب بود؛ پول خرد ها را روی هم میگذاشتیم تا فقط پول یک بلیط جور بشود و آن وقت آن ها مرا به تماشای فیلم میفرستادند.
بعد که از سینما به خانه برمیگشتم، باید توی اتاق مبله، در جمع تمام اعضای خانواده فیلم را روایت میکردم"
داستان همین قدر رک شروع میشود. انگار از همان آغاز، قصه را توی میکوبد صورتت. قصه ی یک رویای نصفه و نیمه؛ رویای روایت فیلم. اما نه صرفا "روایت"
راوی داستان را موبهمو نقل نمیکند. بلکه بزرگش میکند، رنگ میپاشد و تنها آن موقع ست که برای بقیه توی طاقچه میچیند. "ماریا" چهار خط جمله ی خوش آوا را میگیرد و یک مثنوی کامل تحویل میدهد.
کم کم لباس مبدل اضافه میکند. سبیل، کلاه هایی که از زباله پیدا کرده است، و یا دامن های بلند چین چین. چنان داستان را روایت میکند که پیر و جوان او را الهه ی داستان مینامند. طوری که در روز های اجرا، در اتاق فقیرانه ی خانواده دیگر جای سوزن انداختن نیست.
ماریا فیلم ها را صرفا نمیبیند. انگار بو میکشد. مثل عطری خوشبو، کمیاب و گران قیمت.
اما این رویای الهه وار تا کجا باقی میماند؟ تا جایگزینی تلویزیون؟ هنر تا کجا زنده میماند؟ تا کجا سر پاست؟ بله درست است که " قدرِ زر، زرگر شناسد، قدرِ گوهر، گوهری" اما اگر در روزگار آینده نه زرگر ماند و نه گوهرشناس، زر و گوهر نیز رفته رفته محو میشوند؟ زمان هنر را میخورد؟ رویا را چه طور؟ و نقش ما چیست؟ تنها به نظاره نشستن؟
شاید پاسخ اطمینان بخشی به این پرسش ها نداشته باشم؛ اما یک باور را عمیقا میپرستم. این که آدمی به رویا زنده ست. نه امید؛ بلکه رویا....