به تازگی شعر تاسیان از اقای هوشنگ ابتهاج رو دوباره خوندم و چقدر این شعر غریبانه غمِ سوگ رو به تصویر میکشه
تاسیان توصیف شدنی نیست به تصویر کشیدنیست
و واقعا این شعر یک غمِ ارغوانی به ما هدیه کرد
-
نوشته من با تضمین از شعر استاد سایه :
چند صباحیست که قلمم دیگر به دست نمیرود . بغض سخت روحم را می فشارد و اشک ها در پس سد حرف های ناگفته و فریاد های نزده در گلو جا خوش کرده اند
تاسیانم یعنی؛
«خانه دلتنگ غروبی خفه بود»
خانه ای روستایی با اجر های خیس ، هوای بارانی ، گل های ایوانی
اسمانی نفتی اغشتهِ گلبهیِ نرم .
خانه آه میکشید . اهسته اهسته غروب سر میرسید و دلتنگی درون جان خانه فرو میرفت «مثل امروز که تنگ است دلم».
شب اخرین صورتی های اسمان را شست و برد ، تنها ماند یکی مهتابی .
او سو سو کنان بود و من «پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد»
مهتابم کشته شد مثل اخرین امید.
«من به خود گفتم یک ؛ روز گذشت »
یک روز و در باور من چندی سال!
«مادرم اه کشید ، زود برخواهد گشت»
او برخواهد گشت؟!
«سپس خوابم برد ؛ آری ان روز چو میرفت کسی ..
داشتم امدنش را باور.»
باوری سخت ولی غمگین است
« من.. نمیدانستم معنی هرگز را
تو چرا باز نگشتی دیگر؟ »
هنوزهم دارمت چشمی در راه
بر انتظارم هنوز..
که بیایی و دل دیوانه ای شاد کنی.
پ.ن: غم این شعر رو توی وضعیت فعلی خیلی ها با از دست دادن عزیزاشون بیشتر درک میکنن
و من تا ابد پشت اجر های این شعر بی وقفه گریه میکنم