
پیشنهاد میکنم اگر پارت قبلی رو نخوندید اول اون رو بخونید ، چون این داستان ادامه ی داستان قبلی هست.
-
پیراهن سفیدم را میپوشم ، درحالی که دکمه هایش را میبندم به قهوه ساز که درحال عصاره گیریست مینگرم
لیوان مشکی را از کابینت های خاکستری بیرون می اورم و روی پیشخوان سفید میگذارم.
کت مشکی رنگ همیشگی ام را به تن میکنم و موهایم را طبق معمول سفت و بی روح پشت سر جمع میکنم
لیوان قهوه را -چه شبیه گردابی سیاه است- برمیدارم و همانطور که ارام ارام تلخیش را مزه مزه میکنم به اینه زل میزنم
بله ، در شهر ما هیچ رنگی وجود ندارد .
البته منظورم از هیچ رنگی ، رنگ هایی بجز طیف مشکی تا سفید است .
قابل بیان است که ما خاکستری های متفاوتی داریم
خاکستری سلطنتی ، خاکستری تیره ، خاکستری جیغ ، خاکستری ملایم و هزاران پرده خاکستری دیگر
شاید برایتان سوال باشد چرا ؟
ده سال پیش که امید غیرقانونی اعلام شد گروهی مخوف برای اعتراض به این حرکت شروع به رنگ پاشی در سطح شهر کردند
کل شهر یک گوله ی رنگی شاد شد. پس طبق انتظار هزاران امید با شدت بیرون شکفتند و کل سیستم شهر اختلال سنگینی پیدا کرد.
هر رنگ یک حس بود . قرمز خشم را برانگیخت ابی غم را
زرد ترس و صورتی شادی را
تمام حس ها هم منشا ای در امید داشتند « امیدِ ارگانیکِ من زنده هستم »
خلاصه ان گروه تبهکار نهایتا دستگیر و اعدام شدند .
چندماهی پاک کردن ان همه رنگ و البته احساسات از وجود مردم طول کشید اما بعد رنگ نیز غیرقانونی اعلام شد .
پس طی این چند سال انقدر چشممان رنگ ندید که دانشمندان شهر طبق بیانه ای اعلام کردند : « رنگ دانه های چشم انسان ها به کلی از بین رفته و زین پس انسان قادر به احساس هیچ رنگی نیست »
این شد که اگر میخواستیم غیرقانونی هم رنگ ببینیم
دیگر امکانش نبود .
حقیقتا حتی دیگر یادم نیست رنگ چه شکلی بود
چطور توصیفش کنم .. مثلا دریا
یادم است وقتی بچه بودم میگفتند دریا ابیست
دقیقا نمیدانم ابی چه طیفی دارد
مثلا نزدیک به خاکستری سوخته است یا خاکستری تیره ؟
بیخیال ، حالا دیگر اصلا ارزشی ندارد .
لیوان قهوه را در سینک میگذارم
کفش های مشکی ام را پا میکنم و با اسانسور به طبقه بالا می روم - تعجب نکنید چرا بالا ، خانه ها اینجا زیر سطح زمین است. طبقه یک، دو و سه وجود ندارد به جای ان طبقات منفی داریم که من خوشبختانه در طبقه منفی یک زندگی میکنم -
اتوبوس شرکت منتظر است .
بله یک حقیقت جالب دیگر
در شهر ما مالکیت خصوصی تا حدودی غدقن است
البته باز هم میگویم برای ما اقشار پایین .
شما حق داشتن ماشین و خانه از خود را ندارید
چرا؟
چون انسان زیاده خواه است ، هرقدر داشته باشید بازهم میخواهید
پس منشاش را کور کردند ، نداشته باشید تا نخواهید
شعارشان هم این است « ادم دلش برای چیزی که ندارد تنگ نمیشود ، مثل پرنده ای در قفس که ازادی را نمی شناسد»
پس اساس اقتصاد ما دوچیز است : مالیات های سنگین و البته هزینه دریافتی خدمات عمومی است.
مابقی خرده پولی هم که برایتان میماند -البته اگر بماند-
خرج دیگر مصارفی میشود که پولش صاف در جیب های سرایز شده دولت می رود.
اتوبوس توقف میکند .
درها باز میشوند .
انسان های خاکستری با ارامش از اتوبوس بیرون میروند و من نیز همراه ان ها خارج میشوم
هوا امروز خوب است ، ابر های خاکستری اسمان سفید شهر را پوشانده اند و البته بوی مطلوب گازوئیل.
از دیدگاه مادربزرگ مرحومم هیچ این بو مطلوب نیست
او به بوی چیزهای افسانه ای مثل گل میگفت خوشبو.
گل چه افسانه ی مسخره ای است .
مگر میشود
دانه ای به طور افسانه از زمین بروید که هم رنگ داشته باشد هم بو و هم حس؟
تازه کل زمین هم از ان پوشانده شده باشد!
تاجایی که من میدانم زمین یعنی کویر خالی.
گل و بلبل و درخت همان افسانه های قدیمی شهریست که مادربزرگ ها برای نوه های ابلهاشان تعریف میکنند.
در های بانک باز میشوند .
همان لحظه ورود با انبوهی از مردم بیچاره مواجه میشوید.
با سر به همکارانم سلامی میدهم ، شاید الان خیلی چیز ها افسانه باشد ولی ادب همچنان پابرجاست .
صدای لعن و نفرین مرد خشمگینی به گوشم میرسد که سر کارمند بی نوا داد میکشد ، حرفم را پس میگیرم ادب تا حدودی پابرجاست.
پشت باجه میروم ، بعد از چند لحظه زنی میانسال رو به رویم نشسته .
با لحن سردی میگویم :« چطور میتوانم کمکتان کنم ؟»
-دخترم، مریض است . هزینه های درمانش هم سرسام اور. هر قدر اندوخته ای داشتم خرج کردم تا بهتر شود ولی دیگر پس اندازم کفاف درمانش را نمیدهد اگر امکانش باشد میخواهم وامی بگیرم .
در صدایش چیزیست که نمیدانم چطور توصیفش کنم
غم ؟ افسوس؟ گنگ است .. این چیز هارا وقتی بچه بودیم که به ما یاد ندادند. اساس کار این بود :« امید نباشد احساسی هم نیست » پس نیازی به اموزشش هم نبود
می گویم : « به شرکت بیمه مراجعه کردید؟ اساسا تامین هزینه های درمان وظیفه ان هاست »
زن سرش را پایین می اندازد و بعد اهسته لب میزند
-بله ، بیمه درمانی سرجایش است اما الان کدام دکتر و بیمارستانی است که بیمه قبول کند ؟ مخصوصا برای کسانی مثل دختر من که اعتقاد دارند دیگر امیدی به ان ها نیست. مسخره است اساسا در این دنیا اصلا امیدی نیست.
راست می گوید . وقتی میگوییم امیدی نیست یعنی هیچ امیدی، حتی کسانی که در بستر بیماری گرفتار میشوند ذره ای امید به بهبود ندارند پس واپسین روزهای عمرشان را در خانه ، تنهایی سر میکنند تا بمیرند..
فرم های لازمه را به زن میدهم تا شاید کمکی به او کرده باشم
که البته بعید میدانم رئیس اعطای وام به کسانی که “واقعا “ به وام نیاز دارند را قبول کند .
بانک برخلاف تصور نهادی مردمی نیست حداقل نه برای همه مردم
تمام بودجه بانک تماما صرف تاجر و کارافرین هایی میشود که به قول رئیس “ لیاقتش” را دارند .
ساعت ها پشت هم میگذرند ، مردم می اید و می روند
و در نهایت در نیمه های روز کار من هم به پایان می رسد.
برنامه دارم امروز کنسرو شرکتی همیشگی ام را گرم کنم و باقی روز را به تماشای فیلم های سیاه و سفید بگذرانم .
بله یک حقیقت دیگر .. در این شهر هیچ مزه ای هم وجود ندارد
دانشمندان کشف کردند مزه ها شور و شوق در قلب ایجاد میکنند و شور و شوق انباشته شده طی مرور تبدیل به شادی میشود
شادی ها هم که جمع شوند طی سال ها امید ارگانیک حاصل میشود .
پس تصمیم بر این شد سهمیه ی غذا داشته باشیم.
غذاهای کارخانه ای که هیچ رنگ، عطر و مزه ای ندارد.
فقط باعث میشوند “فعلا” نمیریم .
-
چون کامنت ها بستس خوشحال میشم اینجا نظرات قشنگتونو بخونم . ( ناشناسِ ولی شما اگر معرفی کنید من خوشحال میشم)
-
پ.ن: از این دنیا و فضا خوشم میاد ، ایده های زیادی برای بهم زدنش دارم پس فکر کنم با چند پارتی از این دنیا خدمت شما خواهم بود .
پ.ن۲: ممنون از نظرات قشنگتون که برای پست قبلی نوشتید حیف جواب دادن ناشناسا توی خود سایت امکان پذیر نیست و کسی که ایده جعبه پاندورا رو نوشت خیلی ازش ممنونم حتما توی پارت های بعدی ازش استفاده میکنم